|
سحرگه چو گیرد به بر، آسمایی
به کابل دهد شان و فر، آسمایی
بیاراید از خونِ تابنده مهر
در و بامِ این بوم و بر، آسمایی
ز آبشخورِ چشمهٔ اختران
دُرَخشد چو زرینه خوَر، آسمایی
میانه، ستاده چنان پاسبان
فرا تا به گردون نظر، آسمایی
ز ژرفایِ تاریخِ دیرینه اش
بپرورده در خود گُهر، آسمایی
نگه می کند سویِ"بالا حصار"
به آن برج و بارو و در، آسمایی
پَریشانِ شود از نگون باره هاش
که بودی سپر، گاهِ شر، آسمایی
سگالیده، بر ننگِ "چاهِ شغاد"
- که شد مَقتَلِ نامور، آسمایی
فراسر ستیغی نلرزیده تن
ز هیچ ایلجاری اگر، آسمایی _
_ شکوهنده مانده، مدام استوار
دژی آهنین و سپر، آسمایی
ابر کوهِ سنگین و گسترده تن
ببسته، میان و کمر، آسمایی
هُشیوار و بالنده، بیدار دل
گهر برده خود از پدر، آسمایی
گهِ رزم وآورد، به آوردگاه
دهد مژده گانی، ظفر، آسمایی
سرش دفترِ سرخِ تاریخِ درد
ز داد و خرد بهره ور، آسمایی
چراغِ فرا راهِ شب راهیان
ز ژرفا فرا برده سر، آسمایی
گرفته به بر"عاشقان - عارفان"
ز "پغمان" دلش شادتر، آسمایی
شب، آیینهٔ خیلِ ستاره گان
نگینی به چشمِ سحر، آسمایی
غمِ فصلِ تاراجِ کابل شده
سرِ شانه اش شعله ور، آسمایی
به سر، تاجِ شاهانِ پارین زده
مرصع به کلکِ هنر، آسمایی
نگاهش شبانگه سویِ کهکشان
هوایش به دامانه بر، آسمایی
چو بیننده یی، شارحِ سده ها
چو گنجور، بر گنجِ زر، آسمایی
به پیرامنش هر کسی تاخته
ستانده ز دستش تبر، آسمایی
پیِ سرزنش خیلِ بیگانه را
ز جنبش نکرده حذر، آسمایی
هجوم آفریده ست و آتش شده
به بیگانهٔ حمله ور، آسمایی
پَریشان، مبادا که کابل شود
گرفتارِ بیم وخطر، آسمایی
که بوده کنارش به ما آشیان
دبستانِ دانش ثمر، آسمایی
کجا آرمید این ستیهنده کوه
_ نهاده به بالشت سر، آسمایی
مرا باشد این دامنِ خواسته
که باشد به پهنایِ دهر، آسمایی
خدایا نلرزد ز بیداد و خوف
به دادِ تو گاهی دگر، آسمایی
تو هم لاجوردین بلند آسمان
بمان تا بود تاجور، آسمایی
بسوزد سراپردهٔ هر که او
نکوهیده بیند اگر، آسمایی
به پیرامنت کشور آباد باد
نیفتت به کویت شرر، آسمایی
اسحاق فایر
۱۴ اسد ۱۴۰۴
کابل
|