|
قدیمیترین خاطرهام از محمد قوی کوشان به زمانی برمیگردد که یازده یا
دوازده ساله بودم. دیوار یکی از اطاقهای خانه ما با دو قاب عکس مزین شده
بود. این عکسها از زمانی بودند که رئیسجمهور داوود خان به ایران سفر کرده
بود و با دانشجویان افغان مقیم آنجا دیدار داشت. در میان آنها پدر
مرحومم، داکتر علی رضوی غزنوی، همراه با داکتر مولایی، داکتر امیری به
همراه چند تن دیگر از خانمها و آقایان، دیده میشدند. در این عکس، یک
جوان با چهرهای شاد و خندان دیده میشد که پدرم به ما گفته بود محمد قوی
کوشان دارد. در آن عکس، نه تنها گروهی از دانشجویان، بلکه امید و انرژی یک
نسل نیز به چشم میخورد.
سپس سالهای جنگ، مهاجرت و گذر زمان آمد. در پیشاور، پاکستان، خانواده ما
نزدیک برادرش، طاهاکوشان، و خانواده گرامیشان زندگی میکردند و از آن طریق
گاه و بیگاه احوال آقای کوشان را داشتیم. سالها بعد، سرنوشت ما را به
آمریکا آورد و کوشان هم راه خود را به اینجا باز کرده بود. او نهایتاً در
منطقه "بی ایریا" در کالیفرنیا ساکن شد. آن زمان در شهرهایی که جمعاً به آن
بی ایریا میگویند، افغانهای زیادی ساکن بودند، عمدتاً مهاجرینی که اوایل
دهه هشتاد میلادی به آمریکا آمده بودند.
کوشان چند سالی در یک موسسه غیرانتفاعی به نام "افغان سنتر" کار کرد و در
آن مدیر مجلههای خراسان و مدتی هم نامه خراسان بود. بعد، وقتی همکاری با
مرکز را ترک کرد، با همان اراده آرام، روزنامه هفتگی امید را بنیان گذاشت.
امید اگر طولانیترین جریده در تاریخ خبرنگاری افغانستان نبود، مطمئناً یکی
از باسابقهترین و مهمترین نشریه های زمان خود بود.
ما درباره اوایل دهه ۱۹۹۰ صحبت میکنیم، زمانی که تکنولوژی بسیار کم و
خیلی هم ضعیف بود. کامپیوترها نادر و نرمافزارها حتی نادرتر و گران بودند.
اما کوشان منتظر این امکانات نماند. او یک ماشین تایپ قدیمی داشت، که گویی
از یک موزه به عاریت گرفته شده بود. شبها ساعتها به الماری کوچک،که در
اصطلاح آمریکایی به آن "کلازت" میگویند، میرفت و تایپ میکرد فقط برای
این که همسایهها از صدا ناراحت نشوند.
بیشتر نویسندگان امید از نسل قدیم، یعنی بزرگسالان بودند و اغلب شان
رانندگی نمیکردند. کوشان با صبر و شکیبایی فراوان، به تکتک آنها زنگ
میزد، از آنها مقاله میخواست و گاهی شخصاً به خانهشان میرفت و
مقالهها را دریافت میکرد. سپس مقالهها را تایپ، ویرایش، بازخوانی و
آماده چاپ میکرد. خوب میدانست که مقالههای کدام نویسندگان نیاز به
ویرایش مختصر دارد، با چه کسانی باید احتیاط کند تا غرورشان خدشهدار نشود،
و نوشتههای کدام نویسندگان را اصلاً تغییر ندهد، چون اهل کار و تلاش
بودند.
مقالهها، بررسی مسائل سیاسی، ترجمهها، معرفی کتابها، مصاحبهها و خبرها
و رنجهای مردمی که جنگ آنها را پراکنده کرده بود، همه در این جریده
انعکاس مییافت.
کوشان مرد یکهتاز و تنها در این میدان بود و چند دوست و همکار معدود، گاه
و بیگاه او را کمک میکردند، اما انصافاً همه کارها روی شانه او بود؛
شانهای که هیچگاه زیر بار این مسئولیتها خم نشد. او بعد از آماده شدن
صفحات، آنها را به چاپخانه میبرد و وقتی چاپ میشد، خودش روزنامهها را
به فروشگاههای محلی میرساند.
برای کسانی که جوانتر هستند و روزهای ماشین تحریر را به یاد ندارند، شاید
دشواری کار را دقیقاً درک نکنند، اما واقعیت این است: نشر یک جریده هفتگی
با همه مسئولیتهای وقتگیر آن، کاری سخت و بیپاداش بود و او بیش از دو
دهه آن را بدون توقف انجام داد. انتقادها، بدگوییها و عصبانیتها را تحمل
کرد و هیچگاه از راهی که میپیمود، منحرف نشد.
آقای کوشان نه تنها با همکاران جریده بلکه با روابط اجتماعی گسترده که داشت
با همه به مهربانی و احترام برخورد می کرد. به عنوان نمونهای از محبت و
احترامش: نسبت به پدر من، داکتر علی رضوی غزنوی، همیشه احترام زیادی نشان
میداد و با افتخار فراوان بارها گفت که نام جریده امید را استادم داکتر
رضوی غزنوی انتخاب کرده است. سالها بعد، در یکی از جشنهای سالگرد
روزنامه، از من خواست عکس پدرم را بیاورم و آن را کنار عکس پدر خودش، غلام
حضرت کوشان، که خود خبرنگار برجستهای بود، روی میز گذاشت.
علاوه بر صبر ایوبوارش، کوشان انسانی صمیمی و دوستانه بود. حضوری گرم داشت
و طنزی ظریف که سالها در ذهن آدم میماند. یکی از شوخیهای او، که هنوز
بعد از دههها به یادم است، زمانی بود که از او میپرسیدیم چای میخواهد یا
قهوه. با لبخندی میگفت: «همین چای کافی است!» کوشان همین بود: در میان
روزهای طولانی و کار سنگین، اخبار نهایت مرگبار و غمبار (دور اول طالبان)
میدانست چگونه بلاخره یک لبخند را بر لب خود و دیگران بیاورد.
در تمام احوال، عشق همسرش، پسرانش و خانوادهاش به او نیرو میداد تا ادامه
دهد حتی در مرگ پسر کوچکش، که "شرح این هجران و این خون جگر / این زمان
بگذار تا وقت دگر". او اغلب با محبت از همسرش سخن میگفت، نه فقط به عنوان
شریک زندگی، بلکه کسی که تمام دشواریها را با او تحمل کرده بود. میگفت که
خانم عزیزم تمام شبهای طولانی تق تق تایپ کردن، ساعتها کار، غیاب و تلاش
زیاد و درآمد کم را سالیان درازی تمام کرد. کوشان هرگز فراموش نکرد که در
پس هر مرد موفق، زنی وفادار و پرتلاش است.
در دهه ۱۹۹۰، هر وقت میتوانستم، کوشش میکردم به او کمک کنم. اهل تحلیل و
مقالهنویسی نبودم، اما دهها مقاله ترجمه کردم و چندین کتاب معرفی کردم.
دو سال، در پایان هر سال، فهرستی از نویسندگان و مقالههایشان را در
شمارههای آن سال آماده کردم، به این امید که روزی پژوهشگران بتوانند
ببینند چه کسی در کدام شماره چه تعداد مقاله نوشته است. برای نسل جوان، این
شاید کاری کوچک به نظر برسد، اما در آن زمان همه چیز ذهنی و بسیار وقتگیر
بود. او همواره از من سپاسگزاری میکرد و با ذره نوازی که داشت اسم این
حقیر را هم در فهرست بزرگان و نویسندگان زبده که با امید همکاری داشتند،
یاد میکرد. محبتی که هرگز فراموش نکردم و نخواهم کرد.
به یاد دارم بعدازظهرهای بسیاری را بین خانهمان و خانه او در رفت و آمد
بودم. مقالهای از پدرم میآوردم تا او بتواند مهلت دوشنبه را رعایت کند و
مقاله برای روز سهشنبه آماده باشد. صبح سهشنبه، بسیاری از افغانها در
بیایریای کالیفرنیا منتظر شماره تازه امید در فروشگاههای محلی بودند.
بعدتر، وقتی اشتراک و پست آغاز شد، همه کارها را خودش به تنهایی انجام داد؛
چاپ، بستهبندی، آدرسها، همه را به دوش کشید.
حرف درباره جناب کوشان، فراتر از بنیان گذاری، مدیریت، پخش، و خلاصه تمام
کارهای جریده امید، که بیشتر دوستان و علاقمندان آن عزیز رفته در شبکه های
اجتماعی گفته اند، بسیار میتوان زد. خیلیها شاید ندانند که اولین تایپ
کتاب "افغانستان در پنج قرن اخیر" اثر مورخ نامدار کشور، روانشاد میر محمد
صدیق فرهنگ، توسط آقای کوشان انجام شد. همینطور کتاب خاطرات استاد خلیلی
الله خلیلی. او مقاله های جریده امید را در کتاب مستقل در جلد به نام
"ارمغان امید" هم به علاقمندان و مورخان نسل بعدی ارمغان داد و بازهم
بگوییم که تمام زحمات این کارها به عهده خودش بود و کمترین همکاری و یاری
از دیگران داشت.
اما همین کوتاه، ادای دینی بود به "پاس آشنایی ها". برای کسانی که با ایشان
آشنایی ندارند، این
مصاحبه
جالب خواهد بود. و همینجا باید به دست اندرکاران این تلویزیون هم احسنت
گفت که بلاخره برای فردی مثل ایشان هم وقت گذاشتند و ادای احترامی کردند.
برای همسرشان، خانم داکتر سمیله سراج کوشان، پسرشان قویم کوشان، برادر
بزرگوارشان طاها کوشان و بقیه فامیلها و دوستان آن بزرگمرد، صبر و تحمل
آرزو میکنم. او مقیاس نام خود در راهی انتخاب کرده بود، قوی و کوشان بود و
تا آخر ماند. یادش گرامی.
|