|
نتقال افراد گاه به صورت
برنامهریزیشده و گاه با تغییرات ناشی از فشار اوضاع جریان داشت. آریانا
اوضاع را مطالعه کرده و تصمیم میگرفت که در مزارشریف و هرات نشست کند یا
نه؛ نوع تصمیمگیری آریانا یکی از منابع اطلاعاتی ما بود تا از وضعیت
ولایات تصویری روشنتر داشته باشیم. وقتی نشست و پیاده کردن سربازان به
کندز را نپذیرفتند، کار کندز را یکسرهشده پنداشتیم و چنان هم شد.
در داخل وزارت روسای سیاسی حوزه ایران و آسیای میانه، رئیس همکاری های
سرحدی و امنیتی با فشار معادل و هم سطح ما مواجه بودند. روزها پیش، آوردن
بالون های اکسیجن از ایران از خریداری تا انتقال که کار وزارت صحت بود،
یکسره به دوش وزارت خارجه و سفارت در تهران و جنرالقونسلی در مشهد گذاشته
شده بود. ارگ به شکلی رفتار میکرد که مسوولیت را میداد و صلاحیت را نزد
خود نگه میداشت. سفارت در تهران آخرین تلاش های خود را انجام داده و
اکسیجن را به خاطر بیماران کووید به ارزانترین نرخ ممکن و پایینتر از نرخ
انتخابی وزارت صحت آماده ساخت، اما در ارگ هم در انتقال پول به حساب وزارت
خارجه تعلل میکردند و هم فشار میدادند که خریداری از عواید دستداشته در
تهران انجام یابد و این هدایت هم کتبی نبود تا انجام بیابد. اکسیجن اما با
توجه به نیاز شدید به بسیار دشواری و کمی پیشتر از سقوط بندر انتقال یافته
بود.
انتقال عواید از تهران و مشهد به دلیل کمبود پول در کابل و با توجه به
تعزیرات بر ایران بر جنجال های ما افزوده بود. دست دولت از نظر پولی چنان
تنگ معلوم میشد که پای سرپرست وزارت مالیه و رئیس عواید را تا دفتر من
کشانید تا در حضورداشت رئیس سیاسی مربوطه با مستشار سفارت ایران در کابل به
حل مشکل پرداخته شود. به سختی حدود یک تا دو میلیون یورو به شکل معاوضهی
پولی انتقال یافته بود که متوجه شدیم بانک معاملهدار وزارت مالیه در
نخستین معامله در نرخ تبادله با دولت دغلی کرده است. به عبارت دیگر دولت با
دولت خیانت میکرد.
پساز آن حرکت و عدم تمایل به اصلاح عاجل آن، با وجود فشار وزیر خارجه،
وزارت مالیه و دم و دستگاه دیگر با دو تا از همکارانم، ژمن و فواد، به عدم
انتقال پول تا حل مشکلِ نرخ تبادله، تصمیم گرفته و روند را به صورت عمدی با
مشکل مواجه ساختیم. با همه کوشش، نتوانستیم تا روز سقوط پول تفاوت نرخ
تبادله را از بانک معاملهدار وزارت مالیه گرفته و شامل عواید بسازیم.
وزارت مالیه میگفت که شما روند را ادامه بدهید ما آن پول را مجرا میکنیم،
ما میگفتیم که اول آن پول را بدهند و بعد مشکلی نیست که حل نشود.
تصور ما این بود که با همین انتقال ها، یکی دو روز بر عمر حکومتی که هیچ کس
از آن دل خوش نداشت، اما از سر ناگزیری ترجیحش میداد، افزوده شود.
وزیر خارجه برخلاف آنچه که تصور میشود از اعتماد چندانی در ریاست جمهوری،
برخوردار نبود. گاه بسیار علنی و در نشست رهبری وزارت با کنایه میگفت که
دیگران به فکر قرارداد های خریداری اسلحه هستند. این "دیگران" بسیار واضح
بود که از دفتر محب آغاز و در همانجا پایان مییافت.
عدم قاطعیت وزیر در جلوگیری از مقرری های سیاسی در سطوح بلند، همه را
دلآزرده ساخته بود. او در موقعیتی نبود که قاطعیت نشان بدهد. از نظر سیاسی
بیپشتوانه شده بود. در ساحهی کار من زیاد دخالت نداشت. همکاران دیگر که
نظر به ساحهی کار خود قضاوت میکردند، هر کدام شکایت خود را داشتند. در
همان شب و روز بود که وزیر به من و رئیس منابع بشری در مورد سفیر شدن مسعود
اندرابی به استرالیا و پیشنهاد داکتر عبدالله و تایید شفاهی رئیسجمهور در
آن مورد گفت. ما به شدت مخالفت کرده و گفتیم که با آوردن افراد بیتجربه و
آن هم در سفارت هایی با حجم بلند کار در بخش دو جانبه و قونسلی، دستگاه
عملا فلج شده است. به رئیسجمهور بگویید که مقرری های سیاسی خود را در
سفارت هایی که حجم بلند کار قونسلی و سیاسی ندارد، انجام بدهد. او این
گفتهها را پذیرفت و همان گونه که هر کار دولت اگر دفعتا انجام نیافت
پشتگوش میشود، آن کار هم تا سقوط پشتگوش شد.
کشمکش های پیچیده در داخل حکومت بین تیم ها و در ساختار بیرونی بین تیم
دوحه، خلیلزاد، دفتر مشاور امنیتملی، مخالفان سیاسی اشرف غنی و خلاصه در
همه سطوح جریان داشت. هیچکس سر عقل نمیآمد.
اطرافیان حامد کرزی تلاش میکردند که غنی باید در پیامد مذاکره و ایجاد یک
حکومت مشارکتی از صحنه برود. آنان غنی را عنصر بربادکنندهی دستاوردها
میدانستند که حتا نیکی حامد کرزی در حق خود را فراموش کرده بود. غنی و
اطرافیانش، پس از ۷ سال نیرنگبازی و افشا شدن عدمتعهد شان به افغانستان
از همه احساس خطر میکردند. این خطر به حدی زیاد بود که یگانه طرف برای
معامله، طالبان داخلی را یافته بودند که در آن هم فریب خوردند. سران جبههی
متحدِ سابق از تماس های نو شان با پاکستان ذوقزده شده و منتظر بودند که
خیابانی در اسلامآباد به نام آمر صاحب شهید قهرمان ملی، نامگذاری شود.
دلیلش را نمیدانستند، اما فکر میکردند که پاکستان عاشق آنها شده است. به
یک لحظه هم حاضر نبودند بیندیشند که نیرنگی نو در کار نباشد. فکر میکردند
که آمدنِ تغییر حتمی است و این نیاز زمان است که آنان را به اریکهی قدرت
برمیگرداند. رئیس پارلمان که نتوانسته بود رئیس پارلمان پاکستان را در
کابل پذیرایی کند از سفر خود به پاکستان احساس خوبی داشت. اطرافیان داکتر
عبدالله، پذیرایی بیسابقه ازو در پاکستان را نوعی از خِرَدگرایی در رفتار
پاکستان تلقی میکردند. مشاور امنیتملی و اطرافیانش در بازی پیچیدهی
استخباراتی پاکستان گیر آمده و سادهلوحانه یا شاید هم آگاهانه، با
سهمگیری در سقوط ولایات در خدمت اهداف پاکستان قرار گرفته بودند. هیچ کس
حاضر نبود درک کند که شکست و فروپاشی ساختار و نظام قابل مدیریت نیست و یک
بار که آغاز یافت تا پایان پیش رفته و به تهداب میرسد.
در یک اپارتمان کرایی در داوودزی پلازا در جوار وزارت زندهگی میکردم. شب
ها وقتی ناوقت به خانه میرفتم به شوخی به محافظان ساختمان میگفتم که اگر
دم صبح فرار کردید و من خبر نبودم، مرا هم بیدار کنید. میخندیدند و
میگفتند که هیچ گپ نمیشود. بسیاری شان نمیدانستند که من چه کار میکنم.
راهم کوتاه بود و همیشه تا وزارت را پیاده میرفتم. ۲ اگست بود که به طرف
وزارت روان بودم. یک آدم با پیراهن و تنبان و ریش نسبتا دراز در کنارم
رسید. کمی ترسیدم که با چیزی نزند و یا انفجار نکند. گفت:
- پیاده میری داکتر صاحب؟
- سالها شد پیاده میرم نو نیس.
- او سالها تیر شد، حاله پیاده نرو، احتیاط ته بکو!
- با من کسی کاری ندارد....
- دلت، مه خبرت کدم. مه مسوول امنیت فزیکی همی منطقه هستم و کت پیپیاس
کار میکنم. شش نفر با لباس ملکی د بلاک تان داریم و میبینم که شبانه هم
ناوقت میآیی.
کودکان خیابانی که دیگر پس از دونیم سال همراهی و قصه، دوست های من شده
بودند، نزدیک شدند و صحبت ما اخلال شد. مدیر امنیت به راه خود رفت. من هم
به وزارت رسیدم. نعیمی و یک همکار دیگر -فعلا کابل است- رازدار های این
مسایل بودند. به آنان قصه کردم. با وجود نگرانی، کمی مطمین هم شده بودم که
حد اقل در آن خیابان و در داخل بلاک چند تا مسوول امنیتی وجود دارد. آنان
امنیت ارگ را متوجه بودند، اما باز هم امیدوارکننده بود.
شامگاهان پس از دیدن سیگار های نسبتا خوب که نوشآذر صالح سرپرست پنجم
سیاسی پس از خستهگی کار دود داشت به سوپرمارکیت مقابل خانهی بسمالله خان
وزیر دفاع رفتیم تا سیگار بخریم. در همان سوپر مارکیت وقتگذرانی داشتم که
جاوید نزدیک آمد و گفت:
- اگه چیز مهم کار نداری، از همینجا برای که بریم.
- چرا؟ بان که سیل کنیم چه چیز ها داره.
- شیرپور اس، نزدیک خانهی مقامات؛ یکی داخل میشه و از یکسر را میزنه. میگه
اگه هیچ کس را نکُشتم یک نواسه عمهی شان خو خات همینجه بود.
در دلم به درک و دوراندیشی او آفرینی دادم، اما چیزی نگفتم تا مغرور نشود.
بیرون شدیم. شب را در شهرنو به نان خوردن رفتیم.
پس از حمله بر خانهی بسمالله خان که درست در مقابل همان سوپر مارکیت قرار
داشت و سوپر مارکیت را هم نیمهویرانه ساخته بود، من مانده بودم و جاوید و
تسلیم شدنِ بدون استدلال به همه پیشبینیها و داوری های او! هرگاه که طرح
و پیشنهادش را رد میکردم، میگفت:
- گپ مره قبول کو، او روز دگه چطو بود؟
اوضاع عمومی دگرگون شده میرفت. همه به رفتن اشرفغنی و تغییر باورمند شده
بودند. هیچکس اما تصور نمیکرد که با لاف های محب "په بیغیرتی ورته خوشی
کوو نه!" آنان در ارگ به فکر فرار دزدانه باشند.
یکی از روز های هفتهی اول اگست بود که حضرتشاه فرخاری، معاون سخنگوی
وزارت خارجه به من گفت که طیارهی اماراتی بیآرم و نشان انتظار "رئیس" در
میدانهوایی است. هر لحظه که بخواهد فرار میکند.
اطرافیان رئیسجمهور آوازه کرده بودند که او به قطر خواهد رفت. در سوی دیگر
داکتر عبدالله، آمادهگی رفتن به قطر را داشت. وزیر خارجه به من در تیلفون
گفت که سید سعدی نادری، وزیر صلح، تماس خواهد گرفت، کمک همهجانبه کنید که
سفر شان "با عزت" انجام بیابد. از این "با عزت" در مورد هیچکس حتا خود ما،
خوشم نمیآمد. نظام یکسره عزت و اعتبار خود را باخته بود. نامناسبترینش
همان "وکلای با عزت مردم" بود که هر روز در پارلمان جهر زده میشد، اما فقط
چند تای شان سزاوار این لقب بودند.
نظام دو راه داشت:
- تن دادن به توافقات دوحه و نتایج مذاکرات صلح
- تنظیم مقاومت همهگانی در داخل و بسیج مردم
راه دومی عُرضهی کلان میخواست و از توانایی نظامی که با همه توانایی و
قوت، مصروف ویران کردن سینمای پارک بود، بسیار دور معلوم میشد. آنان تمام
دنیا را مصروف جلسات ششونیم صبح کرده بودند. مگر میشد با چند تا آمر
حوزهی پولیسِ کابل، طرح دفاع از نظام را ریخت؟
نظام و یا بهتر است گفته شود اطرافیان رئیس جمهور و در آنجا هم "مغز
کمپیوتری" مخفیانه راه سومی را انتخاب کرده بودند:
- معامله با شبکه های داخلی طالبان و دور زدن توافقات دوحه
هر روز با توجه به سطح مراجعهی کارمندان دولت و خویش و قوم وکلای پارلمان
به خاطر گرفتن پاسپورت مخصوص، پاسپورت خدمت، و کار های دیگر، همکاران ما هم
در داخل وزارت روحیه میباختند. رئیس و همکاران قونسلی، سفرهی سخاوت را
بسیار بزرگ هموار کرده بودند. به یاد ندارم که کدام سفارش را رد کرده
باشند. لست های پنج و شش و هفت نفره از کارمندان دولت و وزارت معرفی
میشدند و کار های شان تا نیمه شب انجام مییافت. ریاست قونسلی چنان ازدحام
داشت که صد بار در دل به همکاران، آفرینی میدادم. هر کس پاسپورت، ویزه
سارک، یادداشت ویزه و در بهترین حالت، تایید اسناد تحصیلی و هویت میخواست.
کسانی را که در آسمان نمییافتیم در برابر خود میدیدیم که در صحن وزارت
منتظر مانده و از همکاران تقاضای کمک دارند.
آریانا انتقال از تاجیکستان را تکمیل کرد. انتقال از ایران اما هر روز با
یک چالش نو مواجه میشد. ۱۲ اگست بود که مزار و هرات سقوط کردند. طرح نشست
طیاره در هرات دیگر مطرح نبود. وزیر خارجه گفت که خوب است عساکر به کابل
آورده شوند تا در صورت نیاز در دفاع از کابل سهم بگیرند. من میدانستم که
اگر گپ به آنجا رسید، کار کابل هم تمام است.
۱۴ اگست در صحن وزارت بودم که داکتر بلاغ، همکار ما در ویآیپی میدان
هوایی که همیشه نسبت به من مهربان بود را دیدم. کمی صحبت کردیم و او گفت:
- اگر کدام گپ شوه، چه میکنی؟ میری یا میمانی؟
- فکر میکنم انتقال قدرت میشه و هرج و مرج نخات شد. داکتر عبدالله و
رئیسجمهور هر دو تیاری رفتن به قطر را دارن. به تو خو باید بیشتر معلوم
باشه.
- نی، مثلا، اگه کدام گپ شد، چه میکنی؟
- اگه د داخل جای بودن نماند، میرم. کُل عمر را نرفتیم اما جای که نمانه
چاره چیس؟
- خی امشب برو.
- امشب؟
- بلی، امشب.
- امکان نداره، کُل کار انتقالات مانده، یک ماه شد مادرم و اولادها منتطرم
هستن اما رفته نتانستم، حاله خو بیخی نمیشه. جنجال های مه بیخی زیاد اس.
- خی تو نمیری دگه.
این آخرین گفتنی او بود. دیگر در آن مورد صحبت نکردیم. دوباره به تماس با
آریانا پرداختم. پنج پرواز به زابل ایران به یکشنبه ۱۵ اگست تنظیم شد که
۸۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر را انتقال بدهد و فشار در ایران را کم کند.
فواد و فرزام و باقی هیات، چند روز پیش ۱۵ میلیون افغانی را از بانک آورده
و در محفظهی مدیریت حسابی جابجا کرده بودند. همکاران در ان روز نگران
بودند که اگر سقوط پیش آمد، پولی که در جمع شان قید است، تاراج خواهد شد.
تصمیم نهایی همین شد که اگر تاراج هم میشود، بهتر است پول در داخل وزارت
بماند. پول دولت در دخل دولت!
آن پول از بودجهی وزارت بود و باید به کامایر و آریانا پرداخته میشد،
اما از سوی دیگر کار پرداخت پول ایرلاینها از کود های ریاست جمهوری نیز در
جریان بود. ان پول را بالاخره همان همکاران به ادارهی نو وزارت تسلیم داده
و از جمع خود وضع کردند.
مثل امروز، آن روز هم ۱۴ اگست بود. خستهگی و بیدارخوابی چند روزه بیداد
میکرد. شبهنگام به خانهی خواهرم در حوالی دانشگاه کابل رفتم. بسیاریها،
غیر از فرخاری معاون سخنگوی از بلاک ما کوچ کرده بودند. داوودزی پلازا دیگر
جایی مطمین نبود و هم میخواستم که فردا را تا دیر بخوابم. پروازها تنظیم
شده بودند. اطمینان کامل داشتم که هر پنج پرواز به زابل ایران انجام
مییابد. کسی از وزارت صلح هم تماس نگرفته بود. معلوم نبود که چه میشود.
خواهرم هم در ۱۵ اگست پرواز داشت، باید با او هم خداحافظی میکردم. آخرین
جملهاش پیش از آن که به اتاق خواب بروم، یک اخطار زنانه و این گونه بود:
- به تو هم تکت گرفتیم، به خدا اگه صبا با ما "خودش و پسرش" نروی اگه د
طیاره بالا شوم. همینجه میباشم باز هر چه که شد، شوه. چند روز برو، همه
معطلت هستن، باز پس بیا. وزیرها و معینها میرن، تو دگه چرا شیشتی.
این آخرش را به گونهای گفت که مرا تحریک به رفتن کند، اما من نه تصمیم
قطعی به رفتن داشتم و نه هم زورم میرسید که در برابر غلبهی خواب مقاومت
کنم.
ادامه دارد |