|
در بند یک گروه سلطه جو فتادهایم
در دام یک جمع درنده خو فتادهایم
در زیر بار ایده های زشت و پوچ شان
خاموش و بیصدا و بی گلو فتادهایم
از دست شان بهجای غذا خون میخوریم
در چنگ جابران مُرده شو فتاده ایم
در میان خانه های مان اسیر گشتهایم
در زیر سقف خانه از نمو فتادهایم
انگیزه از برای پريدن نمانده است
چون مرغ پر شکسته به پهلو فتادهایم
ذوق رُستن و شکفتن از نهاد ما برفت
از جهد و از تلاش و تکاپو فتادهایم
حضور ما به روی صحنه قدّغن است
از حرف و از بیان و گفتگو فتادهایم
صدای پای ما به جاده هم اجازه نیست
در دست ابتران کینه جو فتادهایم
در عرصه های زندگی انکار میشویم
مانند یک متاع دستِ دو فتادهایم
این گروه زن ستیزخصم جان ما شدند
در چنگ پلنگان ، چو آهو فتادهایم
از دست ابتران بیسواد و بی هنر
از درس و از کتاب و از سکو فتادهایم
زانوی غم گرفته درسکوت لحظه ها
از شور و از نشاط و هیاهو فتادهایم
با ترس و لرز و دلهره در زیر آسمان
در خاک مادری چو پناهجو فتادهایم
بسوی عصر تارِ تَحَجُر روانه ایم
بیهوده در خیال تلالو فتادهایم
چون دانه های مهره که از هم گسسته اند
چون سنگ فلاخن همه هر سو فتادهایم
آخر از این حصار غم آزاد میشویم
با آنکه ذره ذره، مو به مو فتادهایم
ایما نیایش
|