کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

۱

 

 

 

 

 

 

            فرح‌ناز حامد 

    

 
مواجهه با نقاشی «دختر در حال خواندن نامه در مقابل پنجره باز»
نوشته‌ی دنباله‌دار

 


نامهٔ آخر زنده‌گی

زن، مُرده است. زنی که در آن زنِ آبی‌پوش در حال خواندن نامه است، مُرده است. همان زنی که جایی در درونِ زن، دیوانه‌وار عشق می‌ورزید؛ مُرده است. اما زنِ آبی‌پوش، استوار و آرام در حالی که لببخند نامرئی بر لب دارد، مقابل پنجره‌ی بازِ اتاق ایستاده است و نامه را می‌خواند. دست‌هایش، نامه را چنان محکم گرفته‌اند که گویی آخرین تار وجودش در آن تنیده است. نامه را در دست‌های گره خورده‌اش محکم گرفته و ناخودآگاه غرق در فکر کسی است که نامه را فرستاده است. به فکر کسی است که زنِ آبی‌پوش او را «معشوقِ دور از نظر» می‌خواند. همانی که با نوشتن نامه‌ی آخر، زنِ درونی زنِ آبی‌پوش را کشت.

معشوقِ دور از نظر، نامه را این‌طور شروع کرده بود: «آرام خوابیده بودی. بیدارت کردم. چشم‌هایت را سرشار از نگاه عاشقانه و گوش‌هایت را لبریز از واژه‌هایی کردم که تا آن‌زمان نخواسته بودی ببینی و بشنوی. دست‌های گره‌خورده‌ات را در دست‌هایم گرفتم و طوری آن‌ گره‌ها را باز کردم که تا آن‌زمان چنین رهایی را تجربه نکرده بودند. تو را بیدار کردم. تویی که در رویاهایت آرام گرفته بودی، بیدار کردم و با واقعیت‌هایی که از رویارویی با آن‌ها هراس داشتی، روبه‌رو کردم. واقعیت‌هایی که رویارویی با آن‌ها، به سختی زخمی‌ات کردند. در اصل، من تو را زخمی کردم. دردِ این زخم‌ها بسیار عمیق و ژرف‌اند. همه‌اش را می‌دانم. با این وجود، تو را با این زخم‌ها تنها می‌گذارم و می‌روم. شاید روزی دوباره سراغ تو را بگیرم. روزی که تو با واقعیت‌ها کنار آمده باشی و ذهن و زنده‌گی من کمتر مشوش باشند.»

وقتی واژه‌های نوشته شده در نامه تمام شدند، زنِ آبی‌پوش دنبال تنهایی بود. به فضا و هوای بیشتری نیاز داشت. با وجود این‌که در اتاق تنها بود، اما این حجم تنهایی، کافی نبود. می‌خواست تنهای مطلق باشد. نخست، نقشه‌ای را که بر روی دیوارِ اتاق آویزان شده و با چهره‌ی او هماهنگ شده بود، از دیوار جدا کرد و از پنجره‌ی اتاق بیرون انداخت. با این‌کارش برای لحظه‌ای حس کرد که تمام عالم و آدم را از پنجرهٔ اتاقش بیرون انداخته است. بعد، جعبه‌ی کتاب‌هایش را گشود و تمام کتاب‌ها، نامه‌ها و هر آن‌چه را که در آن‌ جعبه‌ها زنده‌گی می‌کردند، از پنجره اتاق بیرون انداخت. بدون هر نوع تأخیر و تأملی؛ لباس‌ها، روسری‌ها، گیره‌های مو، گردن‌بند‌ها و هر آن‌چه را که در آن اتاق زنده‌گی می‌کردند، بیرون انداخت.

در اتاق خالی ایستاد. اکنون فقط خودش و اتاق خالی باقی‌مانده بود. هیچ اثری از آدم‌ها، کتاب‌ها، واژه‌ها... نبود. سکوت و تنهایی مطلق حکم‌فرما بود. تنهای مطلق شده بود. ناگهان از تنهایی مطلق ترسید. آن‌گاه، آخرین چیزی را که از پنجرهٔ اتاق بیرون انداخت، زنِ آبی‌پوش بود.
 

 

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل ۴۸۲       سال بیست‌‌یکم       جـــــــوزا/ سرطان     ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی                شانزدهم جون   ۲۰۲۵