کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

            شیون شرق 

    

 
و آن چشم‌ها

 

 


دوری دشوار است؛ دشواری را از عرق جبینش حس می‌کنم. از آلماری اش حس می‌کنم که بوی دارو می‌دهد، گویا داروخانه باشد، تابلیت‌فروشی است؟ یا هم ملزمات یک بیماری لاعلاج را آماده ساخته. می‌ترسم از شدت دوری دق نکند؛ نمیرد، از وقتی فهمیدم شاه یونان از شدت دوری جان داده وقت خواب زنگ تلفن را قطع نمی‌کنم.

شب‌ها خواب ندارد؛ خوابش ربوده شده. وقتی می‌خواهم بخوابد، کلمات پر از رمز وراز و سحر برایم می‌نویسد، انگار می‌خواهد مسحورم کند؛ سحر بلد است؟ عمل جدش را آموخته؟ آن مردی خمیده قامت که با سحر زنان را به دام خود می‌انداخت. دیشب برایش گفتم: « بخواب؛ خوابت کجاست؟» گفت: «خوابم ربوده شده.» گویی رشته‌ای کلام را باز کردم تا یخ‌های دلش را توسط کلمات بیرون بریزد. آره، ریخت...مثل آب ریخت، مثل باران کلماتش روی سرم بارید.
-دور شدم؛ از همه عالم دور شدم، دوری بوی خاکستر می‌دهد؛ بوی همان خاکستر که در خاکروبه‌ی همسایه هرشام نگاهش می‌کردم. آن خاکستر جن داشت، جن‌هایش در جان آدم‌ها حلول می‌کردند. دوری بوی منقل زمستان را می‌دهد. منقل خودمان را که صنوبر شب‌ها ذغال در میداد و صبح‌ها سردی‌ بادصرصر را داشت، صورت را کبود و گوش‌هارا مثل برگ درختان نازک می‌کرد. دوری مثل صدای کودکان خیابانی روی اعصابم راه می‌رود. ذره ذره تنم را تکانده. مانند گاوی‌که موهای فرزندش را می‌لیسد، روحم را لیسیده، می‌بینی دندان‌هایم بوی دوری می‌دهد؟
به دندان‌هایش اشاره می‌کند. سرم را می‌جنبانم.
انگار قصد دارد کل شب را حرف بزند، راز ببافد؛ افسونم کند؛ اگر بوسه‌های بی‌شمار نثارم نکند چه؟ می‌گوید هم اتاقیم حدس می‌زند دوری معنایم شده. می‌پرسد چه معنایی؟ معنا چیست! این دوری مهلک چیست؟

تن کلماتش شدید می‌شود؛ انگار با کیبور نه، با چوب دندان می‌نویسد. حدس می‌زنم مثل جدش چوب را انگشت ساخته.
- به دانش‌گاه می‌روم، روی میز صنف می‌نشینم، درس می‌خوانم، چیزی گیرم نمی‌شود. تنم این‌جا مانده، سرمیز، روحم را گم کرده‌ام، کجاست؟ سر کلفتم دورم پرسه می‌زند، ذهنم مفقود شده؛ شاید در کابل لای کتاب‌هایم مانده، شاید هم لای کتاب‌های صنوبر. شب‌ها به این فکر می‌کنم، تنها چیزی گیرم می‌شود، صنوبر است؛ آن دستانش؛ دستان لاغرش، ابروهای کشیده‌اش، چشمان معصومش، کتاب‌هایم را تمیز می‌کند و بعد یکی را برای خواندن خود انتخاب می‌کند... کنار پنجره می‌نشیند شب تا صبح آن را می‌خواند. مثل من خواب ندارد. اکثر شب‌ها مادرم می‌آید چراغ اتاق را خاموش می‌کند. اولین‌بار نیمه شب به اتاق آمد، دستش را به ساکت برد تا چراغ را خموش کند، به اعتراض صنوبر مواجه شد- چراغ را بگذار، تا صبح بگذار، من درس می‌خوانم- گفت: «ماه من، ماه‌تابان من، او چشم خماری برو بخواب دیوانه میشی!»
از پنجره شور نخورد. تنها باد موهایش را نوازش می‌کرد انگار از دستان باد خوشش آمده بود. مادرم کلمات همیشگی‌اش را تکرار کرد: « او جانه مرگی، برو بخواب، پول نداریم، پول دوای کل دردها است، فردا که مسوول برق بیایه، چه برایش بدهم، ها!»
از پنجره پایین پرید، انگار مسحور شد. بعد از آن وسط شب‌ها چراغ را می‌بست و با چراغ دستی درس می‌خواند.
صنوبر روح داشت، من دیدم، من روح ندارم؛ مادر می‌گوید آدم بی‌روح، آدم بیمار است. مگم من بیمارم؟ سرم را دوباره تکان می‌دهم. نمی‌دانم چه برایش بگویم.
پشت گم‌شده‌ای می‌گردد؛ رد پای گم‌شده‌اش را گم کرده. جبینش خسته‌تر از جبین سرباز تازه برگشته از سنگر است‌. سربازی که هنوز خاک شکسته روی شانه‌هایش راه می‌رود. انگار خشک شده، دیگر ماه‌تابان نیست، ماه‌ شب چارده نیست، می‌بینم سردی‌ای در جبینش می‌رقصد.

ساعت‌ها شده می‌گوید روحم در فرودگاه کابل پرت شده؟ در فرودگاه کاغذهایی را لولیدم و سطل آشغال انداختم، شاید باکاغذها یکی شده دور افتاده. اگر در هواپیما مانده باشد، چه؟ حالا شش ماه شده در هوا و میان ابرها می‌رقصد، ممکن به دشتی افتاده باشد. در آن صورت خوش‌بختم؛ روح‌ در دشت بوی آرامش را حس می‌کند، مثل تن آدمی در روی تن آدمی، هان. تا هنوز تنت آرامش را حس کرده؟

عکس یک آدمی موی ریخته را برایش می‌فرستم.
- ببین، روحت گم‌نشده، تو دو روح داری، حالا روح من هم باتوست.
می‌خندد. نمی‌دانم برای چی؟ از کارم خوشش نامد؟ به عکس خندید؟

مادرم می‌گفت خندیدن به عکس آدم‌ها شگون بد دارد. سر آدم را بر باد می‌دهد. همیشه نصیحت می‌کرد تا به مرده نخندم. به مردی روح ندارد نخندم. حرف‌های مادرم تکانم می‌دهد، می‌ترسم شگون بد سرش را نبرد.

دوباره می‌گوید:
- به کابل دق شده‌ام. به شهر و بازارش، به پل سوخته‌اش، به خانه‌ی گلی مان و حویلی آن‌جا که تناب بود، بازی می‌کردم!

بوی ایام قدیم سرش زده؟ چه را می‌خواهد ثابت کند؟ حقیقت مرا؟ می‌خواهد هفت جدم را نارام کند؟

کابل بودیم، کابل بوی عشق می‌داد و شب‌هایش به گل سوری می‌ماند. تپه‌ها، کوه‌ها و بلندتپه‌هایش سبز بود. وقتی از دور نگاه می‌کردیم به سوی مان تسبم می‌زد. علف‌های که کنار سرک‌ها روییده بودند، چشم‌هارا نوازش و آدمی را مست می‌کردند، مست. وقتی راه می‌رفت دور دور قدم می‌گذاشت و می‌گفت: «این علف‌ها روح دارند، روح، باید از سرشان آهسته بگذرم و تا نوروز دیگر تازه بمانند!»

اولین‌بار که دیدمش چهره‌اش مست بود، ابروهای باریک داشت، چشمان معصوم، به جای این‌که بامن دست بدهد راهش را چپ کرد و به پشت دیوار رفت. از کارش چیزی نفهمیدم. بعدها گفت: «اولین دیدار چقدر سخت است، ها؟ آن روز زبانم از شرم لال شد و چهره‌ام ماه چارده گشت.»

سومین دیدارمان بود. بعد از سه ماه اتفاق می‌افتاد، خدایی کلی باهم عادت کرده بودیم. روی پل ایستاده بودم، گفت: « کابل شهر خوبان است، می‌بینی ،هان؟ به تپه‌های بلندش و کوه‌های کمندش می‌بینی؟» گفتم: « او شب چارده کابل مثل ستاره است، مثل ستاره!»
-« نی نی کابل شهر ملنگ‌ها و ستنگ‌ها است!»
- «تو ملنگ منی!»
چشمان معصومش را به دیده‌هایم میخ‌کوب کرد. بعد کمانک سرخ را از لای موهایش کشید.
گفت: « مندازم روی سرک؟»
از دور دستانش را بوسیدم، به خواستم اعتنا نکرد. دستانش دوباره میان موهایش رقصید. تهدیدم کرد.

کمانک معنای من بود، غرور من، گل سوری من؛ یگانه یادگار من، به چه سختی پذیرفته بود، اگر به زمین می‌زد، آبرویم می‌رفت، حساس بودم.

کمانک را به دستش گرفت، روی پنجه‌هایش رقصاند: «مندازم!» طلب عفو خواستم؛ تنم عذر به جا آورد. ذره ذره وجودم خدا خدا را زمزمه می‌کرد تا کمانک را دوباره لای موهایش بزند. انگار ضعفم را کشف کرده بود، می‌خواست غرورم را بکشند، می‌خواست برایش سجده بزنم. گفتم: « ببخش، دیگر اشتباهی نمی‌کنم، نمی‌رنجانمت!» با چشمانش اشاره کرد: « بار اولت نیست، بارها شده اشتباه می‌کنی! بارها» من کلمات را در لای دیده‌گانش خواندم، سرم را فروبردم.

اشتباه را می‌شناختم، بارها همراهش ملاقات کرده بودم، بارها انجامش داده بودم. هیچ روزی نبود به آغوش نگیرمش. راهم را چپ می‌کردم تقدیر به آغوشش پرتم می‌کرد. از کارهای تقدیر خسته شده بودم، اشتباه را می‌گذاشتم تا دیگر ملاقاتش نکنم، روز بعد از آغوشش بر می‌خواستم؛ مثل کودکی مرا پناه می‌داد و موهایم را نوازش می‌کرد.

خیره به کمانک می‌شوم، صیقل می‌دهد، روح خود را می‌بینم که در لایش پرسه می‌زند؛ جسمم ایستاده مثل تنه‌ی خشک، مثل درخت خاک‌ساران که راز می‌گفت و اسرار هفت قرن را افشا می‌کرد. اسرار مادر بزرگ را افشا کرد... برای همین بود زن‌ها پدرم را می‌گفتند: بدذات، سگ‌زاده، چوچه شوروی.

اجلم به کمانک بسته است، به یک اشاره دستان عزراییل به گلویم می‌رسد. دستانش را چرخ داد، با چرخاندن انگشتانش اشاره کرد. از طرز حرکت دستانش دانستم، می‌خواهد عذرش کنم، می‌بخشد. با چشمانم برایش فهماندم کنار دیوار بیا، تنهاتر از همه، آن‌جا کسی نیست.

پاهایش را روی بلندی دیوار گذاشت، بعد بندهای بوتش را باز کرد. سرم را فرو بردم بندهای بوتش را ببندم. لبانش باهم بخیه زده بودند، تسبمی را نمی‌شد کشف کرد. هنوز قهر است؟ میل آشتی ندارد؟ پاچه‌اش را بر زدم و بجیلکش را بوسیدم. به سویم خندید؛ در خنده‌اش غرق شدم. در خنده‌اش مردی را دیدم که سعی دارد از تپه‌ی بلند بلندتر برود؛ تقلا می‌کند دستش بدستی برسد تا از فرق کمر به حفر زمین فرو نرود. از کوهی آویزان است، سرش می‌چرخد. من هستم؟ سایه‌ای نحسم است که هیچ رهایم نمی‌کنم؟

دستی به موهایم رسید، لرزه‌ی تنم را فرا گرفت، صدای آهسته آمد:
- بلند شو دیوانه!
دلم می‌خواست ساعت‌ها موهایم را دست بزند! چه می‌شود دختری با انگشتانش سال‌ها موهایم را نوازش بکند؟ کاش شاه بودم.

ساعت می‌چرخید، شب کور بود. پیام کردم:
-ماه‌تابان، هنوز بیداری؟
کلمات بی روح را بسویم شلیک کرد:
-هان، خوابم را گم کرده‌ام، تو ندیدی؟ تن بی خواب و بی روح دارم، به داکتر می‌روم خوابم را پیدا نمی‌کند؛ عذر میاورد، اصلا نمی‌تواند پیدا کند. لعنت به این داکتران. تابلیت می‌خورم درکش نیست، اتاقم بوی تابلیت می‌‌دهد، بوی یک آدم بیمار، بیمار لاعلاج. همیشه دوستم طعنه‌ام می‌دهد: مگم سرطان داری! مگم مرضت گرفته! داکتر سه خلطه تابلیت داده تا روزی سه بار بخورم. هرچه استفاده می‌کنم از خوابم فاصله می‌گیرم، تا بیش‌تر بیش‌تر. خ می‌گویم خواب می‌شود، می‌خواهم بخوابم حرف ر در زیر دندان‌هایم خورد می‌شود. سرم را روی بالین می‌گذارم، نگاهم به خطی که در دیده‌هایم می‌رقصد، می‌افتد: «خوابت ربوده شده.» کدام بدبخت ربوده؟

-بخواب، خواب در توست، می‌بینی هواهم سرده، سرد!
-« سردی‌ام را کابل گذاشتم، با کتاب‌هایم با صنوبر. آه؛ صنوبر قوت قلبم بود، مثل ستاره بود، مثل ماه بود، شمس و قمر بود. سردی‌ام را با او گذاشتم. بیچاره بیمار است، بیمار! داکترش گفته شش ماه وقت دارد. سردی ام را دادم تا بهانه شود مواظب خودش باشد، شاید خوب شود، شاید سرپا شود. کی می‌داند تقدیر همراهش چه خواهد کرد، ها؟ یونس در دهن نهنگ افتاد و روزها در دلش خوابید، بعد نهنگ استفراغش کرد، سالم به خانه برگشت. بیماری صنوبر هم مثل دل نهنگ است، دلش را تاریک ساخته. عجب بیماری سیاه، تاریک و دل‌گیر کننده است، شاید علاج داشته باشد، داکترش گفته علاج ندارد؛ روزها شده می‌بینم زاروخسته است و شب‌ها پرده‌ای ماتم را سرش می‌کشد و می‌خوابد. بیماری خلقش را تنگ کرده، با خاک و دیوار در جنگ است، حتا نمی‌تواند از جایش درست بلند شود و به درخت سیب نگاه کند؛ درختی‌که دوست داشت به شاخچه‌هایش بالا بروپ و برای ما سیب بتکاند. سرطان علاج دارد؟

دل خوش کرده به تقدیر؛ به خط‌هایش. آدم که ناتوان شد، سرنوشت خود را به دست تقدیر می‌سپارد. پدرم وقتی نتوانست خاله‌ام را فرار بدهد، به بوی تقدیر نشست و تقدیر هم مادرم را به آغوشش سپرد. حالا سال‌ها شده مادرم آرامش خود را گم کرده‌. دستان پدرم تن و پیرهنش را مست نمی‌کند، شهوتش را برنمی‌انگیزد، مردی‌که دستانش زن را مست نکند، مرد نیست! پدرم مرد نیست؟
مادرم هرشب می‌خواست برقصد، خود را رها کند، سیگار بزند، شهوتش را به رقص سپرده بود، اما رقص حرام بود و پدرم قدغنش کرده بود.

اشک‌هایش جاری می‌شود. تنم می‌لرزد، خانه سرد است، اصلا خانه کجا؟ این غار که شب وروزم را سیاه کرده. خیلی سرد است، زمستان است، منقل ندارد، سردی آیینه‌ای را که هر صبح موهای خود را در آن مرتب می‌کردم شکستانده، پنجره هم باز نمی‌شود، چاق شده، دلش بیرون برآمده، انگار دوقلو می‌زاید.

اشکش جاری می‌شود.
-اشک نریز، اشک‌هایت را دوست دارم، من در اشک‌هایت هستم، چطور دلت می‌شود مرا به زمین بسپاری؟ او ماه‌تاب شب چارده، بگذار آن‌جا باشم، خانه‌ی امنم است!
جواب می‌دهد:
-« به پل سوخته دق شده‌ام و به روزهای آشنایی‌مان؛ هیچ‌گاه نتوانستم به چشمت ببینم، ها؟ حسرتش به دلم ماند! حسرتش ماند!»
-«بله، هاهاها».
صدایش بلند می‌شود:
که بود، کیست دشمنم؟
یگانه دشمن جهان
هم آشکار و هم نهاد
همان روان بی‌امان
زمان، زمان، زمان، زمان!

از زمان شکایت می‌کند، زمان بوی ترس را برایش میاورد؛ بوی درد را که بلای جان صنوبر شده. زمان را بد می‌برد، محکوم به غربت کرده بودش، محکوم به تنهایی و زیستن و گریستن کرده‌اش. زمان اگر روح می‌داشت، حالا زندگی سومش بود، دلش می‌خواست زمان را پاره پاره اش کند.

شبی ابری برایش گفته بودم:
دوستت دارم!
روز روشن جواب داده بود:
-من ترا نمی‌شناسم، فقط می‌دانم یک کتاب نوشته‌ای، هان، داستان است، داستان!

چقدر دوست داشتم اولین خواننده‌ی متنم باشد، کلمات که می‌نویسم بعد از نوشتن زیر دندان‌هایش بجود. کاش در آغوش هم تولد می‌شدیم، باهم بازی می‌کردیم و در کودکی به دستش انگشتر می‌کردم. کاش زیر دیوار ماچش می‌کردم، در تاریکی لبانش را و گردن کشیده‌اش را می‌بوسیدم. حالا دوست دارد بلسیدم، کاش می‌لیسیدم.

شنبه بود، خورشید می‌دمید. نمی‌دانم چه شده بود که راه‌ها شلوغ نبود، چرا هوای کابل خاک‌آلود نبود؟ نقشه‌ی زمین تغیر کرده بود؟ شب گفته بود: « صبح دشت برچی می‌روم و در راه ترا هم می‌بینم!»

دست‌مال گل سیب گرد گردنم جل و بل می‌کرد، تحفه بود. بالای پل ایستاده بودم. گوشی‌ام زنگ خورد:
ده دقیقه بعد سر پل می‌بینمت!
- چشم جانم!
- دیوانه، جانم نگو، وقتی از پیش ببنیم شرمنده می‌شوم! شرمندم!
-درسته خانوم جان!
خندید
- چپ باش بچه دیوانه، چپ باش!

وقتی دیوانه می‌گفت مست می‌شدم، موهای بدنم راه می‌رفت، تبسمی برلبانم جاری می‌شد، چشمانم شدیدا مست می‌شد، انگار حرف‌هایش از سینه‌ام سر می‌کشد، از تنم می‌نویسد، مگر از تنم می‌نوشت؟

اولین ملاقات؛ چقدر سخت، دل‌هره داشتم، ترس داشتم، هنوز نرسیده بود، شرمیده بودم. یک دل کردم بهانه کنم به اتاق برگردم. گفتم نه، او از جای دور آمده و دیدن من آمده. از روی پل چهار طرف را نگاه کردم.
-کجاستی دیوانه؟
-همین‌جا، سرپل!
- پیش نان‌وایی گندم بیا!
از مردی پرسیدم نان‌وایی گندم کجاست، به دستش اشاره کرد. دقیقا کنارم بود. روی پل ماندم. گفتم:
-چه شدی؟
- دیدمت، من می‌روم!
-کجا! من ندیدمت!
-می‌لرزم، شرمنده شده‌ام، برایم سخته!

انگار شبیه هم بودیم. نادیده شرمنده شده بودم، یک دل می‌کردم سیر ببینمش و یک دل می‌گفت فرار کن. میان دو دل خود را گم کرده بودم.

رفت جای دور، دورتر از موترها، عقب نان‌وایی ایستاد، گفت:
-این‌جا بیا.
بعد آمد و از جلوم رد شد، پرسید:
از کجا به دهبوری بروم؟
تن صدایش بلند بود، کلمات لای لبانش تکان خوردند؛ می‌لرزید، احساس کردم توهینم کرد، شرمیدم. مردان اطرافم برایم خندیدند؛ قدرتش جوابش را نداشتم.

خواندن احمد ظاهر را می‌شنیدم. صدای مادر کلانم آمد:
عاشقی سخت است؛ در راهش باید جان داد؟
-چگونه جان داد!
- مثل پدرت!
مگر پدرم جان داد؟ برای معشوقه‌اش جان داد؟ آن‌گاه که خاله‌ام را فرار بدهد، سرش را خم کرده بود غیبش زده بود. مگر من شبیه پدرم بودم؟ پدرم هیچ‌گاه به خاله‌ام چیزی نگفت؛ نگفت دوستت دارم و تو ماه منی؛ به مادرم هم چیزی نگفت. بلد بود کتک بزند، با بیل و دسته‌ی کلند به بازو و پشت مادرم بکوبد.

برایش می‌گویم:
دوستت دارم!
می‌گوید:
- ما شبیه هم نیستیم!
-کفش‌هایت را می‌بوسم!
-ما شبیه هم نیستیم!
می‌گوید:
- زمین اجدادی‌ات سنتی است، بوی شخم می‌دهد، بوی گندم و سنت می‌دهد. زمین پدری من شخم ندارد، بوی روشنی و تابندگی می‌دهد.
ما چرا شبیه هم نبودیم؟ برای اینکه اجدادم در روستا زندگی می‌کردند؟

ساعت مثل شرنگ شرنگ پای‌زیب مادرم صدا می‌کرد. مادرم پای‌زیبی داشت، نیمه‌شب‌ها به دهلیز می‌رفت، تنها می‌شد می‌رقصید. می‌رقصید تا خود را رها کند.

-بخواب؛ دیوانه می‌شوی!
-خوابم را کابل گذاشته‌ام، لای کتاب‌هایم و پیش صنوبر. این‌جا بنگال است، کشور جهان سومی. اندک تفاوتی بین مردمش و آن ملنگ و سنگ‌های کابل نیست، فقط زبان و کلام شان تغییر است، همین.
-خب!
-چه لحظه‌های بود؛ آن روزها چه لحظه‌های بود؛ دیدار مان را می‌گویم!»

گفت پیش نان‌وایی گندم باش. اولین‌بار جلوی نان‌وایی ایستادم فضا بوی خمیر می‌داد، بوی نان، نگاه کردم نانی شبیه نان‌های که مادرم می‌پزید به چشمم خورد. از همان نان‌های که هفت جدم را کشت. نان جواری داشت، دلم شد بخرم، به یاد خواهر کوچکم افتادم. نازیه را می‌گویم، مادرم او را کشت. یک صبح نان را از سبد قاپید، مادرم چنگ انداخت و از موهای بادامی‌اش گرفت، پایش لغزید و به تنور داغ افتاد، مثل نان پخت، مثل هیزم خاکستر‌ شد، مثل غربت شد. شام جسد نامرادش را به گور سپردند. همان شب مادرم بار و بسترش را جم کرد به خانه‌ای پدرش رفت. دیگر تا امروز به ما سرنزد، رفته بود شوی کرده بود، سه اولاد داشت، خانه داشت، شب تا صبح قاه قاه می‌خندید. مردی را پیدا کرده بود که دستانش مستش می‌کرد، صدایش پیرهنش را چاق می‌کرد، مثل پدرم نبود، مرد بود، مرد.

گفت:
- نزدیک نان‌وایی رسیدم!
گونه‌ام سرخ شد، شبیه انار قندهار و هوا نیز سرد بود، شبیه بادهای زمستانی. بادهای که سر جد سومم را خوردند. مادر بزرگ می‌گفت بادها جد سومت را که در میان راه مانده بود و در کوتل بدخشان خوردند. حالا سال‌ها می‌شد پشت خانه‌ی پدری‌ام خوابیده بود. کاش خاک می‌شد و جای دو تا درخت را تصاحب نمی‌کرد. چقدر آرزو داشتم گورش را با بیل و کلند بکنم و جایش درخت بنشانم؛ درخت انار.

مادر بزرگ می‌گفت:
-وقتی عاشق شوی اخلاق گنجشکک‌های مسافر را پیدا می‌کنی!
گنجشک شده بودم! راه فرار می‌جستم؟ دلم می‌خواست نگذارم برود، اما سایه‌ام ازش فرار می‌کرد. سرانجام، سایه‌های ما از هم جدا شدند.

پیامش آمد:
- فردا یک کتاب خوب داستانی برایم بیاور، به دوستی تحفه می‌دهم!
کتاب گیاه‌خوار هان کانگ که تازه نوبل ادبیات گرفته بود، خریدم. کتاب تازه‌ی بود، مثل گردنش. شب کلمات کتاب را زیر دندان‌هایم جویدم و صبح تیرگی گردن او را بوییدم. پل سرخ کنار مارکیت ملی دیدار کردیم، مکان پر از کتاب‌های گوناگون، آدم‌های فرهنگی کابل را تنها می‌شد آن‌جا پیدا کرد. بارها به پل سرخ، به کتاب‌فروشی‌ها و به آدم‌های فرهنگی‌اش سلام کرده بودم، شش ماه پیش مطبعه‌ی در این محل کتابم را چاپ کرده بود، داستانم را.

اولین‌بار بود چشمانم به گردنش افتاد. گردن کشیده و گندمی داشت، میل کردم ببوسم. کاش جایی مناسبی می‌بود، کاش جرات می‌داشتم. از خود شرمیده بودم. کتاب را گرفت و گفت: « کار دارم، باید بروم!» بعد زبانش بند شد، حس کردم سایه‌اش از من فرار می‌کند. اولین ملاقات چقدر سخت است، ها؟ حتا سایه از سایه‌ی معشوق فرار می‌کند در حالی تا انتهای راه بسوی او می‌نگرد و قدم‌هایش را دنبال می‌کند.

او رفت و من تا دهبوری باریدم؛ دیوارها و خس وخاشاک و باد باریدند. چرا؟ گریه‌های خود را در قوطی جمع کردم تا برایش بدهم:
ببین من از پشتت باریم، تنهایم نگذار! تا همیشه نبارم!»

-این آخرین دیدارمان بود، فردا پرواز دارم!
از اتاق بیرون شدم، در حویلی ساعت‌ها باخود خلوت کردم، گونه‌هایم تر شده بود. قوطی گریه‌هایم در دستم بود. صوتش در درونم زمزمه می‌شد:« ترا دوست دارم، می‌دانم شبیه هم نیستیم، خانواده‌های مان فرق می‌کنند! منم می‌روم دیگر!»

کلماتی زیر دندانم خرد شدند: « ماشبیه هم نیستیم! ما...»رفتم به غار سیاه خود و به بالین تکیه کردم.

حالا که شش ماه گذشته به عکسش نگاه می‌کنم، بوی خواهرم را حس می‌کنم. دقیق می‌شوم در تکیه‌ی سفیدی می‌پیچد ناپدید می‌شود. آن چشم‌ها؛ چشم‌های معصومش را می‌بینم دلم را می‌برد. کنار آلماری‌ام سه قطعه عکس اش را گذاشته‌ام، دو تا را چاپ کرده‌ام و یکی را نقاشی. هرشب وقتی می‌خوابم عکس نقاشی شده را که زحمت دستان خودم است، می‌بوسم، و هر صبح که بیدار می‌شوم به چشمان معصومش نگاهم می‌افتد. به دو عکس چاپ شده، بسویش می‌خندم. بسویم می‌خندد.

در این مدت، چقدر قصه گفتم برایش؛ سرش بدرد نیامد، خوب شنید، مگر دوستم داشت؟ قصه‌های مادر بزرگ را گفتم، بزک چینی، اوسانه سی سانه و کل‌بچه را. این‌ قصه‌ها تنها مسکنی بود تا غربت قرطش ندهد.

از خاله‌اش متنفرم. قصد دارد رزق حلالم را بخورد. چه کله‌سور آدم است؛ لعنت به هفت جدش؛ سرش را باد ببرد. چرا دستش را بلند کرده تا به سینه‌ام شلیک کند؟ حتا جامه‌ام را نبوییده و به موهای سیاهم نگاه نکرده. هرشب پیش از خواب می‌خواهد با پسر دوستش ازدواج کند. می‌ترسم با کلمات افسونش نکند؛ جادوگری بلده، فردی که حالا مردش است، مرد یک زن دیگر بود، جادویش کرد و مغزش را شست و او هم دار و ندارش را رها کرد تا پیش پای این زن لکاته سجده بزند؛ سجده زد، حالا سه پسر دارند. زنی‌که به هم‌جنس خودش خیانت کرد مگر زندگی را رویم سیاه نمی‌کند؟ من مردم. می‌گوید پسر دوستش پول دارد؛ در خارج است به راه برابر است. یک دختر غیر این دو از یک مرد چه می‌خواهد؟ من نان ندارم تا گرسنگی نیمه‌شبی‌ام را رفع کنم، تا دل‌سیر بخوابم! ن می‌نویسم نان می‌شود، زندگی ام شده نان و سال‌ها شده حسرت یک لقمه شوربای چرب را می‌خورم. مادرش گپ می‌بافد:
دختر هم‌سال‌هایت بچه دارند، تو نشسته‌ای؛ باید شوهرکنی، باید پسر عمویت را بگیری!
چقدر دشوار، اگر به آغوش پسر عمویش بخوابد! سر کدامش را قطع کنم! خودکشی چه؟ علاج غربت است؟ می‌دانم اگر زنده باشم به آغوشی بخوابد آن آغوش را انفجار می‌دهم... و آن چشم‌ها؛ چشم‌ها برای من آفریده شده، برای من.

شب‌ کور می‌شود، آوازها دور و تاریکی خدای مطلق، در آغوش هم می‌خوابیم.

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل ۴۷۷         سال بیست‌‌یکم        حمل     ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی        اول اپریل   ۲۰۲۵