من از بهار پُر از تازيانه مى ترسم
از آن تبر که گرفته بهانه مى ترسم
قفس به بال پرستو دخیل غم بسته است
چه خالى است وطن از ترانه، مى ترسم
شبيه كوه غمى هست در دل صحرا
برای هر گلِ کرده جوانه می ترسم
برید قیچی تزویر موی شادی را
برای زلف فتاده به شانه مى ترسم
بيا ببر تو مرا از کنار وحشت و درد
ببين من از در و ديوار خانه مى ترسم
شكسته پاى اميد بهار ميهن ما
ز عشق هیچ نمانده نشانه، مى ترسم
برای هدیه به من ماه و نور بردارید
من از سکوت سیاهِ شبانه میترسم
شگوفه باختری
|