نشسته با هیجان پای میز و میداند
که باختهست، که برگِ برنده دستش نیست!
برای بار هزارم امیدِ ختمِ بخیر
امید چیست؟ که جز صفر بود و هستش نیست!
"امید بُردن را با خود به گور خواهد بُرد"
چه سهم اوست به جز خودکشیِ تدریجی
قمار، سیگار با الکلِ نود در صد
تمام زندگیاش بینِ تختهی شطرنج
که چند سال شد اینجاست؟ چند حبس ابد؟
نگاهِ ماتش را دوختهست که اینبار
چگونه مات شدن را... چطور خواهد مرد؟
قلمروِ تو چه خالیست، شاهِ سرگردان
بدونِ وارث و بیتاج، شاه پیر شده!
که قصدِ ماتِ تو دارد، قدم قدم به جلو
پیادهای که به تخت تو... که وزیر شده!
برون تخته سری که فرو درون یقه...
رفیقِ خوب و وفادارِ دستگیر شده!
تو پلک میزنی و ناگهان به خطِ آخر
و باور تو نیاید "چه زود دیر شده"
کدام روزنه باز است؟ چشم میبندی
میانِ باورت این بار نور خواهد مرد!
میان خونِ خودت غلت میخوری، دستی_
و خنجریست به سمتت که قصدِ عاجت را
تکان نمیخوری و خون... تنِ همیشه لَشَت
چه فحش ها که خود و رامیِ مزاجت را...
که بچهفیلِ تو تنها و جنگلی بیرحم، تو هر قدر که بخواهی دلت نمیآید، به
مرگ تن بدهی... و گریه میکنی و حجم این سماجت را...
پیادهای که ترا سمت گور خواهد برد..
|