در آن سکوت نیمه شب که همه جا را تاریکی فراگرفته بود، چارچوب پنجرهٔ کوچک
اتاق یگانه چیزی بود که میشد آنرا با یک نگاه کمی دقت از درون اتاق تشخیص
کرد.
پیرمرد نیز بعد از آنکه چشمانش از هم بازشد، آرام از جا برخاسته مثل همه
شبهای دیگر سوی پنجره رفت تا نظری بر ستارگان بیفگند. ولی او در آن لحظه
هرچند اینطرف و آنطرف آسمان را پشت پنجره نگاه کرد، غیر از تاریکی و
سیاهی چیزدیگری نیافت و متوجه شد که از ستارگان مورد نظرش خبری نیست. آنگاه
تازه به یاد آورد که آنشب – شب بارانی بود و در اوایل شب حتی تا وقتیکه او
به خواب میرفت صدای مداوم و پیگیر باریدن باران به گوشش میرسید.
پیرمرد ستارگان را نهایت دوست میداشت زیرا از خانه او تا شهر راه درازی
بود و برای اینکه بتواند صبح وقت خود را به شهر برساند مجبور بود در نیمه
های شب خانه اش را به آرزوی رسیدن به شهر ترک گوید. و درین امر فقط ستارگان
بودند که با یاری می کردند و به زبان مخصوص خود شان که شاید تنها خود
پیرمرد با آن آشنا بود، زمان را برایش میگفتند و به او می فهماندند که
دیگر وقتی برای خوابیدن ندارد.
آری! هرشب ستاره های آشنای آن پیرمرد نوید صبح را برایش میدادند. ولی صبح
او با صبحگاهی که ما میشناسیم همزمان نبود. صبح او هرشب ساعتها پیشتر از
طلوع خورشید فرا میرسید.
آنشب وقتی ستارگان مورد نظرش را دیده نتوانست رویش را از کلکین برگردانید
و با احتیاط کامل مانند نا بینایی که بخواهد از کنار جویباری بگذرد دست با
لك کنان خود را به در اتاق رسانید آنجا کمی تأمل کرد تا شاید یکی از چند
نفری که در همان اتاق بخواب رفته بودند بیدار شده باشد. ولی بجز از صدای
مداوم تنفس آنها چیزی دیگری به گوشش نرسید و زمانیکه توجه اش به نفسهای
گرم نواسه اش معطوف شد. بیدرنگ خنده ای بر لبانش دوید. شاید از شیرین زبانی
هایی که او در سر شب با مادرش کرده بود مطالبی را به یاد آورد.
پیر مرد با همان لبهای متبسم که دران تاریکی محض برای هیچ کسی قابل
دید نبود از اتاق خارج شد و در چار دیواری که به مقایسه اتاق میتوانست نام
دهلیز را به آن بنهد پا گذاشت و در انجا خورجینی را که مملو از پنیر آشاوه
و وزنش برای او نهایت سنگینی میکرد با زحمت بلند کرد و به سراغ یگانه الاغش که
جایش در عقب آن چار دیواری بود رفت او در همان تاریکی شب پنیرها را بر
الاغش نهاد و راهی شهر شد تا آنروز نیز مانند هر روز دیگر کوچه به کوچه شهر
را یکجا با الاغش - بگردد و با همان صدای گیرا و جذاب و با همان لهجه
مخصوصش فریاد بکشد:« پنیر آشاوه!»
وقتی او با این آرزو از در خانه بیرون بر آمد از آب و کلی که در همان لحظه
های اول بوت های کهنه و سوراخ سوراخش را تر و گلآلود کرد فهمید که باریدن
باران فقط چند لحظه پیش متوقف شده است. او بعد از طی چند صد متر به سرک
فرعی که بالاخره به شهر منتهی میشد رسید. و در همان وقت چشمش به روشنی
چراغی افتاد که بلافاصله پسر بزرگش سلطان بیادش آمد. سلطان که راننده
یک تاکسی بود، از دیر زمانی همسر و پدر و مادرش را از یاد برده بود.
ولی دل آن پیرمرد پاکدل در آن لحظه گواهی میداد که روشنی چراغ از همان
موتریست که پسر بزرگش سلطان رانندهٔ آن است. این روشنی لحظه به لحظه چشم
گیرتر میشد و به همان تناسب قلب آن پیرمرد نیز به تپش میافتاد. بالاخره
موتر بسیار نزدیک شد و عاقبت از کنارش گذشت ولی جز اینکه سر و روی و بعد تر
از آن پنیر های سفید و نقره فامش را با پاشیدن آب باران، گل آلود سازد،
ارمغان دیگری نداشت و چند لحظه بعد روشنی سرخ چراغ های عقب موتر هم آهسته
آهسته ناپدید شد.
پیرمرد با تاثر زیاد کوشید از پنیرهایش خبری بگیرد ولی تاریکی شب اجازه
نداد. و چون چارهٔ دیگری به یادش نیامد با غرور خاصی گفت:«نه! این پسرم
نبود پسر من اینقدر بیانصاف نیست!»
او همچنان با الاغش پیش میرفت اندیشید. می اندیشید که مبادا پنیرهاپش خراب
شده باشد و کسی آنرا نخرد. وقتی به سرك قير داخل شد چون بسیار خسته شده بود
با آنکه خورچین پنیر بالای الاغ بوده خود نیز آهسته سوار بر الاغش شد و
خواست سه ساعت را که به شهر مانده بود به همین طریق طی نماید. این فاصله
تقریبا در میان یک بیابان قرار داشت ودران سکوت شب صدای پاهای الاغ آن
پیرمرد بروی قیر کاملا محسوس بود . ولی هنوز صد قدم سوار بر الاغش گرفته
بود که باز هم روشنی چراغ موتر به چشمش خورد این بار سرعت موتر زیادتر بود
پیر مرد برای اینکه با استفاده از رو شنی موتر بتواند باری پنیرهایش را به
چشم خود ببیند با يك خیز از الاغ پائین پریده و مقداری کشیدن پنیر از خور
جین شد ولی ایکاش چنین کاری را نمی کرد زیرا در آن لحظه همین کار معنی
تصادم با موتر را داشت. آری فقط چند ثانیه بعد بود که او کنار پنیرهایش در
میان خون می غلتید و صدای فریاد دلخراشش سکوت هراس انگیز بیابان را بهم
میزد. صدای این فریاد هنوز خاموش نشده بود چند نفر از موتر با سرعت پیاده
شده طرف پیر مرد که در چند قدمی شان قرار داشت روان شدند اولین نفری که
بالای سر پیر مرد ایستاد ناگهان فریاد براود: «پدرم بخدا پدرم است بگذارید
با خود ببرمش شاید زنده باشد. پیر مرد بعد صدای یکی از رفقای پسرش را شنید
که میگفت مگر تو هر شب بدون موجب پدرت را به باد تمسخر نمیگرفتی؟ گاه و
بیگاه همچنین پدرت را مانع همه آرزوهایت نمیخواندی و حتی چندین بار به خود
من نگفتی که از وجود پدرت شرم داری؟ پس چرا اکنون آرزو میکنی که این همه
از راه ترحم پیش بیایی خود و دوستانت را به پولیس تسلیم بدهی؟ »
بعد دوست سلطان به رفقایش گفت:«هرچند زودتر پیرمرد را رها کرده داخل موتر
شوید تا حرکت کنید زیرا پولیسی که از عقب می آید از وجود قاچاق در بین موتر
کاملاً آگاه است. ما فقط برای پیاده شدیم که نشود فردا پولیس ها از علایم
خون این پیرمرد مسیر ما را دریابند ولی حالا که مطمین شدیم تایر های موتر
خون آلود نیست، زود باشید سوار موتر شوید.»
سلطان کمی متردد بود ولی باوجود آن با یک دنیا بیشرمی بر وجدانش پا گذاشت
و موتر را حرکت داد. این دیگر لحظاتی بود که پیرمرد با دنیای خود،
خانوادهٔ خود و همان پسر خود خداحافظی میکرد. او در لحظات اخیر عمرش نور
خفیف چراغهای سرخ عقب موتر را دید که آهسته ناپدید شد ولی این بار نگفت و
شاید نتوانست بگوید:«نی! این پسرم نبود پسر من اینقدر بی انصاف نیست.»
|