از زیباییِ چشم های تو
هر متنی نوشتم بجایی نرسید
خواستم از نوشتن چشم بپوشم
واژه ها سر به شورش برداشتند
برای خوبی های تو
خواستم چامه ای بسرایم
دیدم یک دور زندگی
بسنده نیست
برای بالای بلند ات
دنبال واژه ها می گشتم
هزار مضمون در من جوشید
قلم قد نداد
بگذار بگویم
تشنه ی تماشای تو ام
گشنه ی دیدار
و کشته ی تموزِ حضور تو
و شگفت این که
تا دوری ،
دل تنگی طغیان می کند
وقتی کنار منی
بیمناکم از رفتن ات
تنها چاره همان ،دشوارِ آسان ؛
«حلولِ هستِ من در هستیِ تو ست»
برای تو گفتن
خرمنی از گپ های
منسوخ و معتبر اندک اند
و از تو نوشتن
گذشتن از هفت خوانِ رستم
یاری ام کن !
وقت رفتن
لطفن از گفته های ناب ات
سبدی برای من بگذار
آذیش
|