دوکتور محمد اکرم عثمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همدلان کابل ناتهـ

Deutsch

دروازهً کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 اکرم عثمان

 

 

سلطان سکندر شاخ دارد!

 

 

 آورده اند که سلطان سکندر کابلی ملقب به صاحبقران! دو شاخ داشت. شاخهایی برا، براق و تابیده به عقب، که جز ملکه و وزیر دست راستش دیگری از آنها خبر نداشتند. پادشاه دراختفای شاخهایش بسیار می کوشید و از داشتن شان دلگیر و عصبانی بود.

هنگام روز شاخهایش را تاجی جواهرنشان از انظار می پوشاند و شبها با شبکلاهی می خفت تا متکا و لمحه پاره نکنند و به سر و صورت ملکه نخلند. اما بعد از اصلاح سر و ریشش چاره ای نمی ماند جز اینکه امر کند جلاد خاصش سلمانی را سر ببرد تا رازش در افواه نیافتد و مردم مسخره اش نکنند.

به این صورت هر سال دکان چندین سلمانی تخته بند میشد و هیچکس نمیدانست که صاحبان شان کجا گم و غیب شده اند. بستگان گمشده ها میگفتند: شبی نامگیرک! آمد و او را با خود برد و دیگر خبری ازش نشد.

از قضا نوبت به سلمانی موسفید و مظلومی رسید که نامش پیر محمد بود. این پیر محمد چندین سر عیال و چوچ و پوچ داشت و یگانه نان آور آنها خودش بود. در پایان آرایش سر و صورت پادشاه، قرار شد سر او را نیز زیر بالش کنند. سلمان به زاری به خاک افتاد و گریه کنان عرض کرد: اعلیحضرتا! به من رحم کنید به فکر بود و نبود خودم نیستم ولی با مرگ من یک مشت خرد و ریزه وسیاه سر و سفید سر بیچاره می شوند.

خلاف عادت دل سنگ پادشاه نرم می شود، و به شرطی از کشتنش صرف نظر میکند که در صورت افشای راز نه فقط خودش بلکه کودک گهواره اش را نیز زیر تیغ خواهد انداخت.

به این صورت سلمانی جان به سلامت میبرد و هراسان و لرزان از قصر می براید. مدتی از ترس جلو دهانش را می گیرد لیکن چندی نمیگذرد که رنج نگهداری آن راز نگفتنی، خواب و خوراک را او میگیرد و یک محرک بسیار نیرومند او را در سفر و حضر و کار و بیکاری، تحریکش میکند که به بام یا چهار سوق براید و با قوت تمام فریاد بر آورد، او هوی مردم! سلطان سکندر شاخ داره! سلطان سکندر شاخ داره!.

اما کجا زهرهً آن را داشت که سرش را کف دستش بگیرد و پرده از روی آن راز بر گیرد.

گپ در دلش غوره می شود و آخر امر گمان میرد که قطاری از آن غوره ها راه نفسش را می بندند. ضمنأ در کار و در دکانش به شدت وسوسه می شود که در گوش مشتری بگوید: سلطان سکندر شاخ داره، سلطان سکندر شاخ داره! و چنین وسوسه ای باعث میشد که اغلب گوش یا پس گردن مشتری را خونین کند و یا بجای ریش کاکل طرف را کوتاه نماید. به این ترتیب بازار کسب و کارش کساد می شود و آوازه می افتد که خلیفه پیرمحمد سودایی و بی فکر شده است.

بدین منوال جاره ای جز این نمی بیند که روزی بی خبر به صحرا برآید و دور از چشم و گوش مردم، دلش را خالی کند. به همین مقصد گل صبح از خانه می براید و در دل یک دشت بسیار دور، دهانش را به دهان یک چاهً عمیق میگذارد و از تهً دل چیق میزند: سلطان سکندر شاخ داره! سلطان سکندر شاخ دارهً سلطان سکندر شاخ داره!

دلش خالی می شود و شاد و سبکحال به خانه بر میگردد.

سال دیگر تصادفأ به کودکی بر میخورد که نی لبکی بر لب داشت و با هردمیدنی از نی آواز بلند خودش می برآمد: سلطان سکندر شاخ داره! سلطان سکندر شاخ داره! چون بید به خود میلرزد و غرق در عرق ترس، راهش را پیش میگیرد. تا رسیدن به دکان چند جا، نی لبکیهای بچه های کوچک آن رسوایی بزرگ را جار میزدند.

هوش از سر سلمان میکوچد و میکوشد تمام آن نیها را از نی فروش سرگذر و کودکان کوی بخرد و جلو افتضاح را بگیرد اما لالا شهسوار که از کاکه های بنام کابل بود و در دکانش برای کودکان کوچه حلوای قندی، حلوای سوهانک، کلچه گری، سنجد، کشمش و نخود، کاغذ پران، تار شیشه و نی لبک میفروخت، تقلای کوچگی و رفیقش خلیفه پیرمحمد را بی فایده می بیند و از سردلسوزی میگویدش: بیخود تقلا میکنی شدنی میشه.

خدا خواسته که شاهً شاخدار رسوا شوه. راه دگی وجود نداره، تا دیرنشده، جل و چپنته وردار و از کابل بگریز

خبر های به دهان به گوش سلطان میرسد و او با خشن زیاد امر میکند که بدون تأخیر، گماشته های خاصش شهر را ریگشوی بکنند و به هر رنگ، حتی از زیر زمین هم، سلمانی و نیفروشی را که چنان طوله هایی را فروخته است پیدا کنند.

وقتی که سراغ سلمان میروند و در مییابند که او با اهل بیتش چند روز پیش به جای نا معلومی فرار کرده است، دکان شهسوار طوله فروش را که لادرک شده بود مُهر و موم میکنند. لیکن دیگر از هر کوچه و برزن کابل، نی ها همان صدا را پخش میکردند و باد ها آن را به هر طرف می پراگند و کابلی ها را زنهار میدادند که رعیت یک پادشاه شاخدار هستند که در قساوت و بیرحمی و ضحاک ماران! را رو سفید کرده است.

سلطان که می بیند طشت رسوایی او از بام افتاده است، دستور میدهد که سپاهیانش بر هیچکس رحم نکنند و به تلافی مامات، تمام نیستانها را آتش بزنند و تمام طربخانه ها را مُهر و موم کنند تا از هیچ نی و سرنایی آن آواز کریه بالا نشود.

کوتوالی شهر هم که بهانهء خوبی یافته بود، بیگناهان زیادی را به عنوان شریک جرم با قین و فانه شکنجه میدهد و هریک را به گونه ای میدوشد.

دیگر اندک اندک آتش بلوا و بغاوت روشن می شود و کاکه شهسوار و چند کاکهً دیگر شبی بر کوتوالی شبخون میزنند و سرکوتوال غریب آزار را از سراش چون ترب جدا می کنند.

شنیدن این خبر سلطان را چندین برابر برافروخته میکند و در ملا عام چندین کاکه را که به اتهام همکاری با شهسوار دستگیر شده بودند به دار می آویزد تا چشم کابلی ها بسوزد و آرام شوند. لیکن کابلزمین کاکه پرور بود. از آن پس از درز های دیوار و از چاک و چیرهً زمین، کاکه ها چون سمارق سربالا میکردند و به کاکه شهسوار می پیوستند. دیگر آتش نزاع در چندین کوچه شهر روشن شده بود و همه میدانستند که فتنه زیر پای شهسوار است. او هر جا بود و هیچ جاه نبود. شبی با خوازه بر دیوار خانهً جرنیلی میبرآمد و هست و بودش را آتش میزد و شبی خزانهً دولت را غارت میکرد و غنیمت بدست آمده را به شورشگر ها تقسیم میکرد.

در این احوال زمستان عافیت سوزی می آید و برف سنگینی زمینها را می پوشاند. پلزن های ماهر با فلیته ها و چراغ، پل پای شهسوار می جستند و رفته رفته با شگفتی میدیدند که پل او به تدریج تغییر شکل مییابد و شبیه پل پای شیر می شود، خبر را بازهم به پادشاه میبرند.

پادشاه غرق در حیرت میگوید: ترسو ها، شما را سیاهی پخچ کرده. بازهم بکوشید و تخم کاکه را در کابل نگذارید!

از سر های کاکه ها کله منار درست می شود ولی بازهم پل پاهای پلنگها و شیرها در دامنه های کوه های آسمایی و شیردروازه و تپه های بی بی مهرو مرنجان پیدا می بودند که روز تا روز به ارگ شاهی بالاحصار نزدیک میشدند.

بالاخره شاهً شاخدار که می بیند در میدان جنگ کاری از پیش نمیبرد، به حیله متوسل می شود و با پرداخت مبلغ کلانی هرزه نامردی را میخرد که ظاهرأ یکی از یاران شهسوار بود. او محلی اختفای سرکرده اش را در یکی از قلعه های نُه برجهًکابل نشان میدهد. سپاهیان حکومت شباشب آن قلعه را در محاصره می گیرند و کاکه را در حال خواب دستگیر میکنند.

سلطان امر میکند که شهسوار را تنهای تنها به حضورش بیاورند تا از نزدیک ببیند که آن سرکش از چه قماشیست. تا آوردن شهسوار، شاهً شاخدار مانند یک نرگاو وحشی سمهایش را بر زمین می ساید و از سوراخهای دماغش تف تبداری میبراید.

کاکه را کشان کشان داخل قصر می کنند. تمام چشمها بسوی او دور میخورند اما کاکه آسمان را می بیند و خمی به ابرو نمی آورد .در خلوتخانه امیر وقتیکه چشم امیر به او می افتد چنان شراری از مردمکهای سبزگونش می جهد که گفتی گرگی خون آشام منتظر طعمه است.

شهسوار خونسرد و آرام مقابل شاه می ایستد و گمان میبرد که تا چند لحظهً دیگر سرش از خودش نخواهد بود لیکن شاه با صدایی گرفته و بمی از او می پرسد نامت چیست؟

کاکه جواب میدهد: شهسوار

شاه می پرسد ـ از کجایی کابل استی؟

شهسوار جواب میدهد: از بره کی.

شاه می پرسد ـ ای نیهای تهمتگر، ساختهً دست توست؟

کاکه جواب میدهد: نی ساختهً دست خداست.

شاه می پرسد: چطور پیدای شان کردی؟

کاکه جواب میدهد: از یک دشت خدا. روزی راهی نیستان بودم که چشم به چند تا نی رسا و خوش ساخت افتاد که لب یک چاه رسته بودند. فورأ چاقو یمه کشیدم و آنها را با احیتاط تمام از بیخ بریدم. روزی که کار صاف کردن و سوراخ کردن شان تمام شد و خواستم که امتحان شان کنم با هر پفم، صدا میزدند که سلطان سکندر شاخ داره، سلطان سکندر شاخ داره.

پادشاه بعد از اندک تأمل میگوید: نیها دروغ میگن، تهمتگر استند.

کاکه میگوید: ازپیر پیرها سینه به سینه مانده که اگه گفتنی ای باشد، و هزارکس از ریش گوینده بگیرند که دهان باز نکند، بازهم امکان نداره، آن گفتنی امسال، یا سال آینده یا هزارسال پس به گوش مردم میرسد.

 

پادشاه در میماند که چه بگوید. در تمام عمرش هرگز به مست الغنی چون او بر نخورده بود.

گپی مناسب شان خود می پالد ولی نمی یابد. لاجرم از باب دیگری سخن میراند و می پرسد:

آیا درست است که جارمیزنی، شهسوار شاه رادمرد هاست؟

شهسوار جواب میدهد: بیخی درست است.

پادشاه می پرسد، مگر خبر نداری که ثبات دین دولت، از دولت سر پادشاهان است؟

شهسوار جواب میدهد: پادشاهی از آن خودت، اما مه ده پارسایی و مردی شهسوار هستم. اگه شهر از پاک ها و پارسا ها خالی شوه پوچ و بیدانه میشه.

پادشاه میگوید: پس میگی که مه پارسا نیستم؟

شهسوار جواب میدهد: خدا بهتر میدانه. ای (این) منصب هم بالا و لشکر گرفته نمیشه.

پادشاه میگوید: پس قد بلندک میکین؟ نمی فهمی که در یک ملک دو پادشاه نمی گنجه؟

شهسوار میگوید: کار مه با دلهاست بمان (بگذار) که حاکم دلها مه باشم.!

پادشاه برافروخته جواب میدهد: گپت بوی فتنه میته (میدهد) اگه از گپت نگذری، مثل مرغ سرته (سرت را) جدا میکنم.

شهسوار جواب میدهد: خروسی که بی تیغ خونخوار مرد          به دور افگندش که مردار مرد

مه از گپم نمیگردم. شهسوار تا دم مرگ شهسوار است.

پادشاه میگوید: پس سزای قروت او (آب) گرم!

جلاد ها کاکه را می بندند تا در صحن قصر سر ببرند و او بی تفاوت پیش می افتد و رضا به قضا میدهد. اما ناگهان نرسیده به دروازه می ایستد و لاحول گویان، شیطان را لعنت میکند.

پادشاه گمان میبرد که صعف بر کاکه چیره شده و از بیم مرگ پاهایش سستی کرده است. اما مرد مردانه صدا میزند: او پاچا مره نکش که کار دارم!

پادشاه با ظعن وپوزخند میگوید: چی کار به موقع! خوب بگو که چی کار داری؟

جواب میدهد: میخواستم حج برم، حج بیت الله.

پادشاه میگوید: راه گریز می پالی؟ دیدی که کمدل شدی؟

شهسوار میگوید: اگه پس نامدم نامرد استم.

پادشاه میگوید: شرط سنگینی بگردن گرفتی. تا پس آمدنت، سربریدنته معطل میکنم.

 

چند روز بعد کاکه همراه با قافله ای بزرگ راهیی خانهً خدا می شود. و برای ماه ها نا پیدا می باشد. همه می پندارند که او پادشاه را فریفته است و هرگز بر نخواهد گشت.

اما روزی از روز ها شهسوار همچنان سربلند و سرمست سر میرسد و به ملازمان پادشاه میگوید که خبر برگشتش را برسانند. امیر هم بی درنگ او را بار میدهد تا ببیند که حریف به استشفار نشسته است یا خیر؟ اما شهسوار همچنان هر دو پا در یک کفش میکند و میگوید که کماکان شهسوار است.

باز دعوا بین هر دو مدعی در می گیرد و سرانجام شهسوار به شاه میگوید، اگر تو هم شهسوار باشی به مه نمیرسی، مه حاجی شهسوار استم.

امیر را خنده می گیرد و حیفش می آید که چنان قلندری را به جلاد بسپارد. شاخ کبرش می شکند و بار اول دست برشانهً شهسوار می گوید: حقا که دُرسفتی. اقرار میکنم که تو شهسوار استی. زیب وزینت شهر کابل مرد های کابل است. اگر کابل از مرد خالی شوه هیچ و پوچ میشه فقط و فقط کاه و کاهدانش میمانه.

سویدن، پون شاپینگ

27 مارس 2001

دروازهً کابل