golnar wa aina
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همدلان کابل ناتهـ

Deutsch

دروازهً کابل
 

 

 

 

 

گلنار و آیینه رمان در مایه های زیبا و غیر متعارف

  ایشور داس

 

 بيخی به يادم است، که عصر يکی از روز های پائيز سال 1353هجری خورشيدی بود، که با سفارشنامه ای از شادروان علی حيدر لهيب، معلم مضمون دری ما، نزد استاد بزرگوار اعظم رهنورد زرياب، که در آن هنگام، رياست اداره نشراتی کابل تايمز را به عهده داشت، رفتم تا نوشته گونه يی مرا ويرايش فرمايد، چه در آن مقطع زندگانی، شوق داستان نويسی، مرا شفيته وار مدام به خود ميکشيد.

استاد فرزانه درعقب ميز نيم دايره ايش، به مطالعه مجله تايمز مصروف بود. در نگاه نخستين بيدرنگ دريافتم، که ايشان فراتر از يک محقق و نويسنده، دوستدار ورزش پسنديده ما افغانها، يعنی پهلوانی نيز می باشد. زيرا گوش هايی پنديده و اندام تنومند شان، نتيجه آن ورزش بود. بعد از معرفی کوتاه و معمول، عذر خود را ارائه کردم. جناب زرياب شتابزده چند سطر آن نوشته گونه را خواند. تساهل و شکيبايی که در سرشت او است، نه گذاشت تا حقارت تندتر به من غلبه کند. خيلی ها آرام، پرمحبت و مؤجز در مورد، مرا رهنمايی کرد، از مأخذ ها نامبرد. نوشته ام را واپس داد. دانستم که سير راه نويسندگی و آفرينيش هنری برايم آسان و ممکن نيست، کوه است و کوتل دارد. لذا با عجز تمام نابينيشی ام را پزيرفتم.

 پسانها گاه گاهی استاد زرياب را می ديدم و باری خستگی کوير خشک روز ها را با مطالعهء داستان ها، پژوهش های ادبی و ديگر آثاراش، به کنار می گذاشتم.

 درين آواخر رمان بلند پايه ای او را که به نام گلنار و آيينه از سوی مرکز نشراتی آرش، به تيراژ يکهزار جلد در زمستان1381 خورشيدی، در شهر پشاور انتشار يافته، خواندم و راست بگويم، چند بار خواندم.

اين رمان که از سوی فرهنگيان کشورمان، با علاقهء فروان و ابراز نظرهای گوناگون استتقبال شد، در حقيقت، نخستين داستان است که در آن از مسأله ای زندگی های پس از مرگ، حکايت گرديده و فرهنگ هندويی را اندک زمزمه می دارد.

فرهنگيان صاحبدل و صاحبقلم ما، به نقد و ارزيابی ادبی آن رمان پرداخته اند، که در برخی موارد نطر همگون و در شماری گستره ها، از رهگذر سليقه و برداشت شان، ديدگاه های متفاوت داشته اند.

 رمان گلنار و آيينه زندگی يک رقاصه ربابه را بازتاب ميدهد، که هنر رقص را از مادرش و مادر او از مادر مادر مادرش فرا گرفته و هريک از آنها، آرزو برده اند، تا در روند زيست خويش آن هنر را والاتر و زيباتر ارائه دارند. نويسنده، حوادث را گزارش نه، بل خودش راوی داستان و با قهرمان قصه همگام بوده است، که اين همنفسی، پهلوی نهايت زيبای رمان را تبلور ميدهد. استجواب و گفت و گوها آنقدر قشنگ و مردمی مطرح شده اند، که خواننده می خواهد، بی قرار حوادث را دنبال نمايد. زبان راوی، در ارائه حوادث، کمتر از شعر نيمايی امروز ما، نيست! به گونه مثال در صفحه 91 رمان می خوانيم:

در آسمان مستطيل شکل که از ميان ديوار های دو سوی کوچه نمودار بود، ستاره ها بل بل می درخشيدند. هوای خنک پس از نيمه شب را احساس کردم و شنيدم که مادر مادر شيرين، گلنار پياله ها را به صدا در آورده بود: شنگ شنگ شنگ... و چينی های اتاق هم مستانه به صدا در آمده بودند: تنگ تنگ تنگ... وشيرين می خواند: آفاق را گر ديده ام، مهر بتان ورزيده ام... چه حالت خوشايند و لذت بخشی بود. و باز هم، از آسمان شب، سرمه و ستاره می باريد.

يکی از شاعران، ژورناليست و گوينده والامقام کشورما، نيز از زبان لطيف راوی داستان و ساختار نيکوی قصه به ستايش ياد و از پرداخت شاعرانه آن متأثر گرديده، مثال برده است:

ماه هفت شبه در سينهء آسمان بود و گورستان در زير اين مهتاب کمرنگ هو می زد. هيچ کسی در آن دوروبرها ديده نمی شد. در دور دست ها، در دامنهء کوه، چراغ های خانه ها بل بل می کردند. کوچه های قديمی کابل خاموش و آرام بودند و کتاب سياه شب، با واژه های ستاره يی، همچنان گشوده و باز بود.1

 فرزانه صاحبنظری به اين پندار است که: گلنار و آيينه، عصر مهاراجه ها و روايات و افسانه های هندی را که در فلمها نيز تصوير شده اند، چنان پرده يی از تکرار چرخ فلک، به نمايش می گذارد، که از اين نطر نو نيست، تکراری است و برخلاف سخن عشق که از هر زبان که بشنوی، نا مکرر است، قصه يی مکرر. و از هر زبان که بشنوی، کهنه است. حال آنکه ساختار داستانی اين روايت در پيشينهء داستان نويسی ما، کاملأ جديد و بی همتاست، افسانهء کهن در ساختار نوين، و نويسنده با مهارت توانسته است همواره مرز ميان راوی و نويسنده را حفظ کند.2

به پندار اين قلم، نويسنده اين مرز را بنابر اصول داستان نويسی بنا داشته است. خشکی، عدم صميميت ها عايق و حاکم اين مرز ها نيست. حتا در بسا موارد دامنهء گسترده تر شناخت اجتماعی را برای خواننده عرضه می دارد. و او را به رخی حقيقی تصوير، نزديک می نمايد. تذکر سال تولدش و سالروز در گذشت شاه بخارا، در آغاز حکايت و آوانيکه راوی خود را به خاله شيرين معرفی می دارد، از جدا بودن زادگاه مادر و پدرش و دانش آموز بودنش را در دانشکده زبان و ادبيات، تذکر می دهد، به يقيين خواننده فرهيخته، می دادند که به نويسنده رمان گوش فرا داده تا به راوی داستان.

صاحبقلمی که خود نيز از نويسندگان مطرح عصر است، در ارتباط گفت و گوی اين قصه نگاشته است:

يکی از ويژگی های داستان، گفت و گو يا گويش شخصيت های داستان است. از طريق گويش از يکسو شخصيت های داستان معرفی می شوند و از طرف ديگر، ديدگاه های نويسنده نيز بازتاب می يابد، حتا در پاره يی از موارد، طرح داستان را نيز همين گفت و گو و گويش به دوش می کشد و پيش می راند.3

نگارنده که نه از ادبيات زبان دری حرفی و نه از سواد کافی بهره ای، دارم صرف آرزو برده ام به مسأله تذکر ظهور کرشنا به گلنار، هنگام رقص آتشين او در قصر آيينه بدانِ مهاراجه، اندک توضيح دهم:

انتخاب آن حادثه در داستان، تصادفی نه بل منطقی بوده و نويسنده رمان خواسته است، اوج هنر رقص گلنار را والاتر و عينی تبارز دهد.

کرشنا دهمين پيام آور آيين هندو، هم عصرحوادث ديرين مهابهارت بوده است. کتاب مذهبی هندوان گيتا جی به اين دوست پروردگار، نازل شده است، که ياری عاشقان است و همدمی بيدلان. او از لحاظ قشر طبقاتی، کشاورز بود، هميش با خود نی همراه می داشت تا حديث عشق، پيام محبت و نوعدوستی به ارمغان آورد. عاشقانه زيست، وعده سپرده که به نوای هر عاشق پاکدل برسد و نزد خداوند شفاهت او را بدارد. چنانکه به دلباختگان زياد ظاهر شد و آنها را به مراد رساند. مشرف شدن حضور آن دوست خدا، مستحيل نيست. البته عبادت از ژرفای قلب، رياض پيگير و لجام دادن به نفس سرکش را می طلبد. در قديم های نه چندان دور، کرشنا به دوشيزه ميرا که پيشروی مجسمه او هر روز عاشقانه می رقصيد و دوست داشت با او شريک حيات باشد، ظاهر شد. مردم عامی دوشيره ميرا را رقاصه حرفه يی می پنداشتند لذا او را ميرا بهايی خطاب می کردند. اين دوشيزه اشعار زياد در حمد و ثنای خداوند و وصف کرشنا به زبان هندی سروده است. هنگام عروسی اجباري، از خانه پدرش، صرف مجسمهء کرشنا را جهيزگونه با خود آورد. نه گذاشت شوهرش که از شهزاده گان قبيله راجپوت بود، به وی نزديک گردد. برای او داستان عشق ديرين خود را باکرشنا، بيان داشت. آن شهزاده پاکتين درفرجام آگاهی، او را به حالش گذاشت تا اينکه پسانها، در يکی از شامگاهان مهتابی، رقصان رقصان بسوخت و به ابديت پيوست.

 ماداميکه جناب زرياب، دفترچهای(ما باشندگان ديرينهء اين سر زمين) را ويرايش می نمود، باور قوی دريافتم، که او در زمان تحصيل، در دانشکده زبان وادبيات دانشگاه کابل، در کتابخانه آن دانشگاه، که در آن عصر با داشتن مقدار کافی کتاب، خيلی پربار و غنی بود، کتاب های تأريخی هندوان رامايانا ومها بهارت را دقيق مطالعه کرده است و پيرامون دين هندو، آگاهی قابل ملاحظه دارد. بناأ به کار برد مسأله ظهورکرشنا، مطالعه ژرف نويسنده رمان را به مسايل هندوهيزم، بازتاب می دهد. لابد آن بخش رمان از کدام فلمی هندی کاپی نشده است، بل بيانگر قدرت جادويی قلم نويسنده آن می باشد.

عشق و هنر هرگز به مرز و به مرزبان سر فرو نمی آورند؛ پيام محبت و انسانيت را شيفته وار حکايت می دارند. با وصف تذکر هنر رقص هندی، شهر لکنهو و مهاراجه، رمان گلنار و آيينه داستان سراپا افغانی است. از قلب کشور ما وشما، از جگرتوته يی هر افغان شيرپاک؛ یعنی از کابل عزيز، قصه دارد. چنانکه در برخی گستره ها، خواننده فرهيخته چنان می پندارد، که گويا خود حاضر آن حوادث بوده و منحيث بيننده با احساس، همواره ربابه را با خانواده اش در بازی سرنوشت، همراهی کرده است.

خالق عاشقان، خوب می داند که آيا اشک های نازنين ربابه موجب برگشت نويسنده و راوی قصه زندگی او و مادر او گلنار به دامن مادر وطن گرديد؛ ويا رهنورد راه قلم خود خواست، از زندگی آيينه بندان غربت بيرون آيد و زورگار وصل خويش را بجويد!

جايش هميش سبز و عمراش دراز باد.

 

زيرنويس ها:

1- عـبدالله شادان: نقد بر رومان گلنار و آيينه از رهنورد زرياب، سایت بی بی سی ماه اگست 2003.

2- زلمـی بابا کوهی: گلنار، زندانيی آيينه ها. دو هفته نامهء زرنگار، شماره 12 حمل 1382، صفحه 34، چاپ کانادا.

3- نـعمت حسينی: در حاشيهء گلنار و آيينه رمان از رهنورد زرياب، مجله کاخ سخن، شماره 9 سال 1382، صفحه 2، چاپ المان.

 

این نبشته در مجله فردا، سایت فردا و دید گاه اقبال نشر نصیب شده است.

 

 دروازهً کابل