سوگنامه يي برای مادرم

که اسطورهء بزرگ شکيبايي بود.

 

پرتو نادری

  

                             تصويربزرگ

                                           آيينهء کوچک

  

 

 

مادرم از قبيلهء سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می گفت

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

قلبش به عرش خدا می ماند

     که به اندازهء حقيقت خدا بزرگ بود

و من صدای خدا را

از ضربان قلب او می شنيدم

و بی آن که کسی بداند

خدا در خانهء ما بود

و بی آن که کسی بداند

آفتاب ازمشرق صدای مادر من طلوع می کرد

 

مادرم از قبيلهء سبز نجابت بود

مادرم وقتی به سوی من می آمد

در نقش کوچک هرگامش

روزنهء کوچکی پديدار می شد

که من از آن

باغ های سبز بهشت را تماشا می کردم

و سيب خوشبختی خود را از شاخه های بلند آن می چيدم

 

مادرم از قبيلهء سبز نحابت بود

چادری از بريشم ايمان به سر داشت

پيشانيش به مطلع عاشقانه ترين غزل خدا می ماند

که من هر روز

                 آن را

                           با زبان عاطفه زمزمه می کردم

و آن گاه با تمام ايمان در می يافتم

                                           شعر خدا يعنی چی؟

 

مادرم از قبيلهء سبز نجابت بود

و با زبان مردم بهشت سخن می گقت

و صبر کبوترسپيدی بود

که هر صبح

              پر های عزيزش را

در شفافترين چشمه های بهشت شست و شو می داد

و چنان پييکی از ديار مبارک  قران می آمد

و پيغام خدا را برای مادر من می خواند

 

مادرم از قبيلهء سبز نحابت بود

شجرهء نسبش تاريخی دارد که تنها در حافظهء آفتاب می گنجد

و من از آفتاب می دانم

وقتی مادرم چشم به جهان گشود

پدرش در جذامخانه های فقر

سقوط سپيدار قامت خود را

                              چراغ سوگ می افروخت

و من از آفتاب می دانم

کا مادرم تمام عمر

در جستجوی واژهء لبحند

با انگشتی از تقدس و ايمان

کتاب زنده گی اش را ورق می زد

و با دريغ

         تا آخرين لحظات زنده گی هم نتوانست

                                        مفهوم شاد لبخند را

                                                            به حافظه بسپارد

 

مادرم با گريه آشنا بود

مادرم از مصدر گريستن هزار واژهء اشتقاقی ديگر می ساخت

مادرم با هزار زبان

مفهوم تلخ گريستن را

به حافظهء تاريک چشم های خويش سپرده بود

و چشم های مادرم

                    - آيينه های تجلی خدا

                                             حافظهء خوبی داشتند

 

مادرم با بهار بيگانه بود

و زنده گی او مورچه راهی بود

که از سنگلاخ عظيمی بدبختی عبور می کرد

و درچار فصل سال

ابر های تيرهء اهانت و دشنام

در آن فرو می باريد

و مادرم هر روز

                    آن جا دامن دامن، گل بد بختی می چيد

مادرم سنگ صبوری بود

وقتی پدرم

کشتی کوچک انديشه اش را بادبان می افراشت

و بر شط سرخ خشم می راند

مادرم به ساحل صبر پناه می برد

و اشک هايش را با گوشه های چادرش پاک می کرد

                            و با خدا پيوند می يافت

 

پدرم مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست

فکر می کرد که آفتاب

کبوتر سپيديست

که از شانه های بلند او پرواز می کند

و فکر می کرد که می تواند روشنی را

                                       برای مادرم چيره بندی کند

و فکر می کرد که ماه

مهرهء رنگينيست

که می تواند آن را

                   بر يال بلند اسب سمندش بياويزد

 

پدرم مرد عجيبی بود

پدرم وقتی مرا به حضور می خواند

من فاجعه را در چند قدمی خويش می ديدم

و کلمه ها

            - کنجشکان هراس آلودی بودند

که از باغچه های خزان زدهء ذهنم کوچ می کردند

و ترس جامهء چرکينی بود

که چهرهء اصلی ام را از من می گرفت

پدرم وقتی مرا به حضور می خواند

خون تکلم در رگ های سرخ زبانم از حرکت می ايستاد

و آن گاه قلب مادرم

                        - بلور روشنی بود

که در عمق درهء تاريکی رها می گشت

و مادرم ويرانی خود را

در آيينه های شکستهء اضطراب تماشا می کرد

و منتظر حادثه يي می ماند

 

پدرم مرد عجيبی بود

پدرم وقتی دستار غرورش را به سر می بست

در چار ديودار کوچک خانهء ما

امپراتوری کوچک او آعاز می گشت

و آن گاه آزادی را که من بودم

و زنده گی را که مادرم بود

                                  شلاق می زد

و به زنجير می بست

روان مادر من شاد

که با اين حال خدا را شکر می کرد

و در حق پدرم می گفت :

                                خدا سايهء او را از سر ما کم نکند .

 

ميزان ۱۹۸۹ خورشيدی

شهر کابل

 

 دروازهً کابل