کابل ناتهـ، داکتر صبورالله سیاه سنگ، منارجکری-1

کابل ناتهـ   kabulnath

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منار چــکــري

 

Chris M. Dorn'eich

برگـردان: صبورالله ســياه سنگ

hajarulaswad@yahoo.com

 

 

 

هــزارويکشـب اين برگـردان

 

روز پانزدهم مي 1999، بانو Nancy Hatch Dupree از پشاور در ايميلي نوشت:

 

"شــمارهء پنجم SPACH Newsletter (خبرنامهء انجمن حفظ ميراث فرهنگي افغانستان)، ويژهء "منار چــکري" همين امروز از چاپخانه برآمد. آيا ميشــود شــمارهء ويژهء گاهنامهء "کتيبه" (خبرنامهء فارسي انجمن) نيز هرچه زودتر رويدست گـرفته شــود؟ آيا ميتواني برگـردان نوشتهء Chris M. Dorn'eich را در يکي دو روز آينده به پايان رساني؟ ميدانم دير شده است. بايد اين پيام را دستکم دو هفته پيش برايت مينوشتم. خيلي شادمان خواهم شد اگـر پاسخت "آري" باشد. با مهــــر، نانسي جان!"

 

او هميشه در پاي ايميلها و نامه ها واژهء فارسي "جان" را پسوند نامش ميسازد. انگار همينگونه به خود "جان" ميبخشد.

 

از سويي، "نه" گفتن به او را گناه ميدانستم و از سوي ديگـر، فرداي آن روز راهــي هــرات ميشدم. شــايد ده بار از خود پرسيده باشــم: آيا برگـردان نوشتهء بلند "منار چــکري" يک شبه پايان خواهد يافت؟ آيا در چنين زودازودي کسي کمکم خواهد کرد؟ ناگهان امان الله صميم کارمند برنامهء "خانهء نو، زندگي نو" در BBC پشاور، يادم آمد. هر که او را ميشناسد، در راست و يکرو خواندنش با من همآوا خواهد بود. زنگ زدم و همه چيز را برايش گفتم. او بدون آنکه خمي به ابرو آورد، بهانه تراشد، و امروز و فردا کند، گفت: آوازت را به زمين نمي اندازم.

 

با جان تازه پاسخ ايميل را نوشتم. هنگامي که از هرات برگشتم، برگـردان "منار چــکري" آماده بود. نانسي دوپري که فارسي را بهتر از نگارندهء اين يادداشت ميداند و در سختگيري دست کمي از دکتر رضا براهني ندارد، ترجمه را پسنديده بود. به اينگونه شــمارهء پنجم "کتيبه" در آغاز هفتهء چهارم مـــي 1999 راهي چاپخانه شد. تا زنده ام آن کمک صميمانه صميم فراموشــم نخواهد شد.

 

با آنکه باور دارم برگـردان تازهء من هرگز نميتواند بهتر از کار آن دوست گـرامي باشد، هشت سال پس از آن روز، آگاهيهاي تازه تري در پيرامون "منار چــکري" يافتم و باز به ياد خواهش نانسي دوپري افتادم. دريغم آمد از کوتهي و زودپروازي زندگي. در تازه ترين ايميل نوشتم:

 

نانسي جان،

هرچند دير، گـرچه دور

آوازت را به زمين نمي اندازم.

 

ريجاينا/ کانادا

پانزدهـم مــي 2007

[][]

 

نويســنده: کريس ايم دور_نيخ در برلين/ جرمني زندگي ميکند. او آموزشهاي برتر را در 1969 در دانشگاه Stuttgart به پايان رسانده و سالهاست در چين و جاپان به کار و آموزش ميپردازد. نامبرده در 1965 پژوهشهايي در افغانستان داشته است.

 

پيشــايند

 

فروريختن منار چــکري که در نقش برج سنگيني سرافرازتر از کوههاي بلند آنجا، واپسين نمونهء قماش خودش بود، تاوان بزرگي براي ميراثهاي فرهنگي افغانستان شــمرده ميشــود.

 

اين "سکمبها" يا ستون کيهاني و يادگار روشنگـري روحاني بودا در جريان بيشتر از هژده سده استواري، پايهء مکعبي زمينه اش را از دست داده و از سالهاي دهه 1830 که بار ديگـر در چشــم جهانيان نشست، کجي خطرناکي يافته بود.

 

در 1923 و سالهاي 1974 تا 1976 تلاشهايي براي بازسازيش آغاز شد، ولي در دهه 1980 سر و تنهء منار چــکري آماج گلوله هاي تانک گـرديد و به اينگونه زخمهاي بدي برداشت.

 

جهان تازه اميدوار شده بود که منار چــکري از دست آدمهاي ويرانگـر زنده مانده است، ولي کجي و سنگيني زياد کارش را يکسره کرد و نقش زمينش ساخت.

 

خودم هنگامي که در 1965 با گـروه کوچــکي از شاگـردان جرمني براي کار [در افغانستان] آمادگي ميگـرفتم، نخستين بار دو منار کابل را ديدم.

 

پروفيسور Klaus Fischer از دانشگاه بن [جرمني] در همان سال به ما نوشت: خيلي به هنگام و بايسته است که براي فراهم آوردن "سند مصور" به ديدن آن يادگار تاريخي برويد.

 

در اگست و سپتمبر همان سال به منار چــکري بالا شدم تا آن را از نگاه مهندسي بررسي کنم. يادم است، يکي از انگشت شــمار ديدارکنندگان بيگانه که در خشکسار دامنهء کوه خرگاه زده بودند، من بودم. يک روز همينکه خورشيد سر زد، توانستم در پرتو آن از بخش آفتاب برامد منار عکس بگيرم.

 

کتاب تصويردار در پيرامون مهندسي و تاريخ منار چــکري که بخشي از ديپلوم مهندسيم در دانشگاه ستوتگارت (1969) گـرديد، رهاورد همان پرس و جوهاست.

 

چندين سال ميشــود که ميخواهم همه داشته هاي خاوري و باختري و نوشته هاي تازه در همين زمينه را گـرد آورم تا نخستين پاياننامه در بارهء منار چــکري را بنويسم.

 

در يکي از شبهاي بي مهتاب هفتهء چهارم مارچ 1998، منار چــکري به زمين افتاد. خواب روستاييان دامنهء کوهي که منار ياد شده در آن استوار بود، با آواز انفجار_مانند فروريختنش برآشفت.

 

کمابيش دو هفته پس از آن، Brigitte Neubacher گـردانندهء SPACH Newsletter برايم نوشت:

 

"خبر تکاندهنده يي دارم. منار چــکري برباد شد. ميدانم بايد خيلي دلخون شــوي، همانگونه که ما در اينجا شديم. افغانها و جهانيان همآوا ميگويند که تاريخ خود را از دست دادند. افسوس! افسوس! هرگز آن را با زيبايي جاودانش نديدم."

 

با نخستين تصاوير مستندي که از ويرانه هاي دلگزاي منار چــکري به جا مانده، اين پرسش به ميان آمد: آيا ميخواهم از آن بنويسم؟ از آنجايي که پاياننامه ام به پشتيباني مالي دولت در 1999 چاپ ميشد، با خود گفتم: چنين کاري برايم مايه باليدن و شگفتن است.

 

گـروه نيرومند، پرشــور و مهربان نانسي دوپري (انجمن حفظ ميراث فرهنگي افغانستان) تازه ترين تصويرهاي غم انگيز شکست و ريخت منار چــکري را برايم فرستاد. شادمانم که برگهاي فشردهء زيرين را براي آن انجمن مينويسم.

 

کريس دورنيخ

برلين، جنوري 1999

 

از دست دادن معماي حل ناشدهء باستاني

 

از سدهء نزدهم که جهانيان از اين يادگار باستاني آگاهي يافتتد، منار چــکري به اندازهء چهار درجه به سوي جنوب کجي گـرفت. باران، برف و يخ زمينهء منار را به سوي کوه و ببيشتر به سوي وادي شــمال ساييده بود.

 

در دهه هشتاد، يا روزگار يورش ارتش شــوروي پيشين به افغانستان، ناداني و بيباکي دست به هم دادند و منار چــکري را هدف آتشکشاييهاي آزمايشي ساختند.

 

تصوير بزرگ (شــماره چهارم) اين منار که در کتاب "افغانستان: ويتنام شــوروي" نوشتهء Vladislav Tamarov در 1992 در سانفراسيسکو به چاپ رسيده، دستکم دو فرورفتگي ژرف خطرناک روي ستون را نشان ميدهد.

 

تاريخنگارها، باستانشناسها و مهندسهاي سراسر جهان اميد بسته بودند که گـرچه منار چــکري بيشترين رخدادهاي تاريخي افغانستان پيش از اسلام را ديده، از گزند آدمهاي ويرانگـر بر جا مانده است. اين اميد با سرنگون شدن منار، ظاهراً به خاطر کجي و سنگيني زياد، يکجا به خاک يکسان شد.

 

با واژگون شدن منار چــکري، ميراثهاي فرهنگي جهان، بزرگترين نمونهء بيمانند و شهکار مهندسي را از دست دادند و دانستن بسياري از جلوه هاي معمايي منار پوشيده ماند.

 

منار چــکري در چشــم جهانيان ساختمان بودايي پذيرفته شده، و آن را شهکار بلند هنر گندهارا، آميزهء يگانه و شاذ فرهنگهاي هندي و يوناني که براي چند سده در گوشهء جنوبغرب هند و همسايگانش درخشيدند، ميدانند. ولي اينهمه عناصر چندگانه (هنر يوناني و هندي و باور بودايي) چگونه در يک منار به هم آميختند؟

 

زمينهء تاريخي

 

مردمان آنجا منار چــکري را با پافشاري زياد "ستون سکندر" مينامند. چنين پنداري به زندگي منار چــکري چهار سدهء ديگـر نيز مي افزايد. يکي از پايه هاي اين گمان نادرست را ميتوان زمانهء روشن زندگي سکندر در افغانستان دانست. ولي روزگار ساختمان منار چــکري روشن نيست.

 

در سراسر سدهء سوم پيش از ميلاد، سرزمينهاي کابل، غزني و قندهار امروزي بخشي از امپراتوري هندي "موريها" (Mauryans) گـرديده بودند. دگـرگوني شگفتي بود، زيرا در آن هنگام بوديزم Hinayana (پايين_چرخهء کهن) بدون خشــونت در اينجا رخنه کرد و 700 سال آزگار با شگوفا ساختن فرهنگ پابرجاي يوناني در نقش و نماي تازه به زندگي پرداخت.

 

در سال 100 پيش از ميلاد باديه نشينان پيروزمند، باخترزمين را دو نيمه ساختند: بخش آفتاب برآمد به دست Yue-zhi و بخش آفتاب نشست به دست Sakai افتاد. يونانيها توانستند کوتلهاي هندوکش را سد کنند، ولي اينکه باديه نشينان خشن چه وقت در جنوب پديدار ميشدند، وابسته به زمان بود.

 

همگام با اين پيشرفت، [جنگندگان] ساکاي که دشــمن باديه نشينان يوژي بودند، نبرد شان را به سوي آفتاب نشست و جنوب باختر بردند و توانستند در Drangiana (زميني در پاي درياي هيرمند) که امروز به نام Sakestene (سجستان) يا سيستان ناميده ميشود، رخت افگنند. سوارکاران ارتش ساکاي از همينجا بر نيروهاي زير فرمان يونانيها در وادي سند يورش بردند و توانستند بر تکسيلا چيره شــوند.

 

گـرچه آنها از سوي يونانيها چندي واپس زده شدند، ولي در نزديکهاي سال 55 پيش از ميلاد Azes_I (ازيس نخست) شاه ساکاي، فرمانرواي بخش زيادي از پنجاب گـرديد. تنها در دورترين گوشهء آفتاب برآمد اين ايالت پايگاه ناتوان يوناني تا دهه هاي آغاز روزگار ميلادي زنده مانده بود.

 

صد سال ديگـر ارتشــمردان يوژي بر Paropanisadai پيشين [دامنهء هندوکش] فرمان راندند و ارگ شاه شان در بلخ پايتخت باختر ماند. چناني که ديده ميشــود، ساتراپ (سرزمين) يوناني پاروپانيزاد زير فرمان يوژي، کابلستان ناميده شد و پايتخت اداري آن از سکندريه و قفقاز به شهر تازهء کابل آورده شد.

 

نيرو و سرمايهء اين جغرافيا در روزگار کنيشکاي نخست، پسر نوادهء Kujula Kadphises چهارمين شاه کوشاني به فرازا رسيد. اين شاه نامور در آغاز سدهء دوم ميلادي بر تخت نشست. کنيشکا پروژه هاي مهندسي شاهانه و شکوهمندي چون نيايشگاه بزرگ نزديک پشاور (Purushapura) و سرخ_کوتل در هندوکش را رويدست گـرفت.

 

در روزگار فرمانروايي Vima (II) Kadphises اهميت مرکز ولايتي جديد کوشانيهاي کابل (Gao-fu; Kabura basileion)، چناني که در ساختمان آبادانيهايي رهايشي باشندگان بودايي در پيرامون آن بازتاب يافته، فزوني گـرفت. "ستمبها" يا ستوني که امروز به نام منار چــکري ياد ميشــود، يگانه و پرآوازه ترين ساختمان همان روزگار است.

 

نمايهء ساختاري

 

يکي از واپسين دو نمونه همانند و يادگاري بودايي نزديک کابل منار چــکري است. کاوش تازه اين ويرانه ها در 1833 آغاز شد. نخستين هشدار در Journal of Asiatic Society of Bengal/ JASB (گزارشنامهء جامعهء آسيايي بنگال) چاپ کلکته، در جولاي 1834 از سوي James Prinsep به چشــم خورد:

 

"در يکي از همواريهاي فروافتاده يا واديهاي تنگ در ميان کوهها، ستون يوناني به نام سرخ منار ديده ميشــود. يادگار يا منار يوناني ديگـر از فزار تيغه يک بلندي سر برمي آورد."

 

J.G. Gerard نويسنده و جراح بريتانيايي در کمپني هند شرقي که Lt. Alexander Burnes را همراهي ميکرد، تازه از ماموريت پنهاني بخارا (شهري در شــمال آمو دريا) برگشته بود. در سدهء نزدهم، "مطالعات علمي" بخشي کوچــکي از کارزار ارتش به شــمار ميرفت.

 

دکتور نامبرده در پايان 1833 دو اروپايي ديگـر را نيز در کابل ديده بود: Charles Masson که در 1826 از پايگاه ارتش در هند گـريخته بود و در کابل به نام دروغين James Lewis زندگي ميکرد و Dr Martin Honigberger پزشک دربار رنجيت سنگهـ لاهوري واپسين مهاراجاي نيرومند هند. او نيز رو به سوي سرزمين آباييش Transsylvania/ Siebenbuergen [رومانيا] داشت.

 

کهنترين نگاره/ نماي منار چــکري را سپاسگزار چارلز ميسن استيم. هونيگ_برگـر آگاهيهاي ارزشــمندي در پيرامون نيايشگاههاي بودايي را به افغانستان آورد. همين دو تن، سکه هاي زرين کوشانا و رومي را از نيايشگاههاي بودايي نزديک کمري، شيوکي و گلدره درآوردند.

 

آنها آگاهي روشنگـرانه روزگارسنجي ساختمانها و منارها را فراهم ساختند. تهداب و پايهء منار چــکري نيز در جستجوي گنجينه هاي همانند نقب زده شدند. ولي ستونهاي بودايي، به خاطر دگـرگوني در مفهوم مذهبي آن، پنهانگاهي مانند نيايشگاههاي بودايي ندارند.

 

در آغاز بسياري از بازديدکنندگان به تماشاي ستون پايينتر به نام "سرخ منار"، دل ميبستند و از بالا شدن به ستون بلندتر که در آن هنگام "منار سياه" خوانده ميشد، خودداري ميکردند.

 

چارلز مسن پس از رفتن به انگلستان نخستين نوشتهء پذيرفتني و چاپ شده در 1841 را به خوانندگان پيشکش کرد:

 

"در ميان برجهاي گـروه شيوکي ستون سنگکاري شده يي به نام "سرخ منار" ديده ميشــود. اين منار آشکارا همروزگار برجهاست. در چشــم انداز بالاي چــکادها و برجهاي بزرگ شيوکي ستون ديگـري که منار چــکري ناميده ميشــود، از نگاه بلندا و نگهداشت، برترين است. از همين بخش، نمايي ميکشــم... ساختمان نخستين منار به گمان زياد نمايان است. بخشهاي بالايي آن از گزند روزگار دور نمانده و فروافتاده اند."

 

دو تفنگدار ارتش نيز گزارشهايي نوشته اند: "الف. برنس در 1838 از ستون پاييني ديدار کرد. نامبرده در 1842 در کتابش با سرنامهء "Cabool"، از مناره هاي Chukeera "چــکري" نام برده است. او مينويسد: اين ساختمانها، چناني که ديده ميشــوند، منار نيستند، بلکه به گمان زياد طبيعت آبداتي دارند."

 

در يادداشت Lieut. V.Eyre يکي از 122 تن بازماندگان خوشبخت ارتش بريتانيايي (که در جنوري 1842 در افغانستان يکسره کشته شدند) و زنداني زمان وزير اکبرخان ميخوانيم: "بيست و چهارم مي 1842: راه مستقيم به سوي کابل را در پيش گـرفتيم. تقريباً در همه راه ستون سکندر بزرگ در برابر ما نمايان بود. نيمساعت درنگ کرديم و سپس راه خود را در پيش گـرفتيم. بازهم درون [خم و پيچ] تپه ها شديم. راه تا ستون سکندر، يکي از کهنترين بناهاي شرق، فرازي به دوري کمابيش دو ميل داشت. همينکه به اين جايگاه تاريخي رسيديم، چشــم انداز بيمانندي در برابر ديدگان ما نمودار گشت. در شيب راه ستون ديگـر يوناني در کنار چپ تپه ها ديده ميشد."

 

نخستين و زيباترين چاپ سنگي نقش منار چــکري، نگاره کارشناسانهء Lieut. Sturt در 1841 است. اين تصوير در روپوش کتاب "پاسداري جلال آباد" نوشتهء Sir Robert Sale آمده است.

 

بانو Sale در 1846 نوشت: "ستون سکندر (صفحه عنوان): چقدر آرزو داشتم اين منار را ببينم. بارها از شيشهء دوربين صحرايي از اردوگاه مان در سياه سنگ نزديک کابل، به اين ستون نگاه ميکردم. گاهگاه آقايان ميله ميکردند و به ديدن آن ميشتافتند. کساني که آنجا ميرفتند، از پيشــواي يکي از قبايل رهزن، اجازه ميگـرفتند. گفته ميشــود که او گوسفندي را ميکشت و مهمانان را پذيرايي ميکرد.

 

هنگامي که زندانيان را از Zaudek به گذرهاي کابل بردند، براي ما گذشتن از راه کوتل کابل ناشد گشته بود. از همينرو، راه منار برگزيده شد: بسيار دشــوارگذار و سراشيب دار.

 

رويه هاي ستون از بين رفته و تهدابش شکسته بود. از آنجايي که زلزلهء فراموش نشدني در روزهايي که ما زنداني بوديم، آن را از توازن افگنده است، شايد تا چند سال ديگـر فروريزد."

 

دنبالــه دارد.

[][]

**********

دروازهً کابل

 

سال سوم                  شمارهً ۵۵        اکست       2007