کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 
 

              تمنا زریاب پریانی

    

 
روایت درد های جانسوز و سرنوشت زنان افغانستان با دوباره گرم شدن تنور قدرت طالبانی و آغاز دولت داری شان در این کشور

 

 

ما چندین دهه جنگ را در مسیر تاریک و دورنمای نامعلوم سپری کردیم و حالا در بطن آن جنگ گیر مانده ایم. شهروندان افغانستان با حکومتداری کسانی مقابل هستند که مخالف آزادی، آبادی و سرنوشت مثبت بشریت است. با کسانی که بی باور به ارزش ها وبرابری های جنسیتی، حرمت گذاشتن به حقوق زنان، کودکان، ارج گذاشتن برکرامت انسانی و آزادی های بشری هستند. قبل از اینکه اشرف غنی احمد زی افغانستان را به طالبان هدیه بدهد، مارا با همه تلاش ها و امید های ما با کشور ما یکجا به چنگال دشمن ما بیندازد، بیشتراز سال های قبل مردم افغانستان از صلح با طالبان ابراز خوشنودی میکردند که انگار اینها تغییر مثبت کرده اند اما با حضور شان دیدیم که چی آفتی را بالای مردم ما آوردند. چندین سال پی هم طالبان با کستان در حال کندن قبر ما بودند و ما مصروف مذاکرات پوشالی. اکثریت آنهایی که با نزدیک شدن حضور طالبها به شهر های افغانستان ازینجا فرار کردند، از روند صلح و مذاکرات خیالی که چیزی جز ضایع کردن وقت نبود، با طالبان حمایت می کردند. بخاطر صلحی که معلوم نه آمدن اش معلوم بود و نه نیامدنش. آن سمت گفتگوهای صلح جریان داشت و سمت ما، نیروهای امنیتی ما، سربازان جوان و نازنین ما توسط این گروه تروریستی به قتل می رسید. مکاتب دختران ما در ولایات به اتش کشیده می شد، اکثریت مناطق ما از مورد حملات مسلحانه طالبان قرار میگیرفت. در همان زمان هم تصور این که گروه تروریستی طالبان تغییر کرده و تغییر میکند برایم قابل باور نبود و حالا هم نیست، اصلا محال است قبول کردن این مساله، اگر طالبان از قتل و کشتا خسته شوند ایا حامیان آنها اجازه خواهند داد تا انها متوقف شوند، پروژه های شان تا ابد تمامی نخواهد داشت. طالبانی که چندین قرن در این مسیر جنگیدن و توسط پاکستان حمایت شدند ساده نیست به این سادگی به جنگ و جنایت خود نکته پایان گذارند. قتل و کشتار افراد نظامی و غیر نظامی توسط طالبان با گذشت هر روزبیشتر شده و این روند به گونه ای مرموز در اکثریت نقاط افغانستان، ادامه یافته و بیشتر می شود. ازین که با این گروه وحشی زیر آسمان یک کشور زندگی رقت بار را تحمل کنم و شبیه برده در کشور خودم زندگی کنم، بهتر است در نبرد با آنها کشته شوم. با قتل هر هموطنم توسط این گروه جنایتکار با مرگ تدریجی مواجه میشوم و خواهم مرد با این وضع. قلبم می سوزد و بیمار میشود. در ازا صلح با طالبان ما بیش تر از نیاز آن قربانی داده ایم، صلحی که هر روز با قیمت جان هزاران هموطن ما تمام شد و هنوز انسان کشی اش ادامه دارد. از یک سو به میز مذاکره صلح می نشستیم، از جانب دیگر شاهد انفجار و قتل مردم عام و نیروهای امنیتیما توسط این وحشیان بودیم. کودکی های ما، نو جوانی و جوانی ما در تقاضای صلح بیهوده سپری شد. چشم امید اکثریت مردم بی همت و بی غیرت افغانستان هنوز هم بر تغییر طالبان مانده است. خوشبینی این که شاید روزی این گروه دست از سر کشور و مردم ما بردارند، از جنگ با ما خسته شوند، روزی از خون ریختاندن و مزدور بودن دلگیر شوند اما محال است. هیچ نتیجه ای در خود نداشت تا اکنون. شب که چشم می بندم و صبح که بیدار می شوم، خبر مردن یکی به گوشم می رسد. شب و روزم یکرنگ تاریک و تار شده است. هیچ کدامش آرامشی نصیب حالم نمی کند، نگرانی ها هر روز بیشتر از دیروز می شود. دلم یک زره می شود برای فردای نامعلوم کشور و ملتم. سرنوشت و روزگاری که در دستان طالبان قرار دارد. آنهایی که گذشته ای به جز از قتل، تجاوز، ویران سازی و خرابی ندارند. خواب ندارم. آرامش از من دور شده است. هر لحظه به روز های بدتر از امروز فکر می کنم که قرار است بر سر ما بیاید. به مردم فقیری که سالهاست در آرزوی صلح، آزادی و آبادی کشور شان نفس کشیدند و امیدوار بودند.

به کودکان معصومی که آرامش حق طبیعی و حق انسانی شان، از آنها گرفته شده است. از درس-تعلیم، زند گی کردن در آغوش پدر و مادر دور شدند و می شوند فکر می کنم و بعد به طالبانی فکر میکنم که با صلح و آشتی بیگانه اند. با یتیم ساختن کودکان و بیوه کردن زن‌های این خاک بیشتر از هز چیز آشنا اند. بعد به رهبران بی رحم این سرزمین می اندیشم، که بخاطر پول و مقام همت خود، خاک و وطن را فروختند. گاهی به خاموشی ملت ۳۳ میلیونی کشورم که چگونه سکوت کرده اند در مقابل تجاوز پاکستان بر خاک ما. به آنهای فکر میکنم که سالهاست زیر نام قرآن، اسلام و خدا جنایت میکنند. به زنان- دختران این کشور تجاوز، مردان و‌کودکان را قتل عام کردند و هیچ خاتمه نیست این جنایت را. راستی به موارد زیادی از بدبختی های مردم و خاک کشورم که مثل جانم عاشقش هستم و دوستش دارم، فکر می کنم. زمین و زمان افغانستان آرامش میخواهد. سنگ و چوب ما، کوها، آسمان، زمین، هوا، درختان، پرندگان و همه ای موجودات زنده این سرزمین. تحمل و خاموشی در قبال بی عدالتی تا به کی و چرا وقتی همه زنده هستیم و در اینجا حضور داریم. دست و پا زدن با زندگی که هر روز اش با درد، مشکلات و بدبختی، صد ها هموطنم سپری می شود، این جنایات طالبان بیانگر روز ها و سال های ننگین زنده گی شان است که بر بشریت، خود را تحمیل کرده اند. داستان تلخ و سیاه مردمی که بخاطر آمدن صلح در کشور شان در انتظار بودند و هستند، هر روز قربانی می دهند. زجر و مشقت های فراوان و آوارگی را متحمل شده اند. من باورمند هستم که روزی همه ای مردم جهان یکسان زنده گی خواهند کرد. برابری و عدالت حاکم خواهد شد مگر اینکه مردم در قبال ظلم و وحشت خاموش‌نباشند. همه باید صدا های شانرا در گلوخفه نسازند. با نابرابری مبارزه کنند و آنچه حق انسانی شان است کسب نمایند برابری و عدالت پیروز خواهد شد مگر اینکه مردم در مقابل ظلم و وحشت سکوت اختیار نه کنند. صدای خود را بلند کنند. با بی عدالتی و نابرابری مبارزه کنند. برای به دست آوردن آنچه که منتظر هستند تلاش کنند. روز من با شنیدن خبر پسر جوانی آغاز شد که گروه طالب او را اسیر گرفته، شکنجه داده و بعدا تیر باران کرده اند او را با جمله رفقایش. پدر پیرش با دستان خود در گوشه ای کوه قبر کنده و آنهارا دفن کرده است. با لباس نظامی اش به خاک دفنش کرده اند. فروزان برایم پیام فرستاد که برادرم را کشتند و با لباس دفنش کردند و دیگر نمیتوانم ببینم اش، این غم مرا می کشد، فقط گشو دادم به حرفهایش و سوختم از سوزش قلب داغدار اش. از درد رفتن برادر قهرمان اش که به جبهه رفت برایم حکایت کرد: برش گفته بودیم نرو اما گفت مقاومت نیاز دارد به ما، باید بروم در جبهه و کنار برادرانم از خاک ما دفاع کنیم. تا به کی فرار کنیم ازین حال. ازینکه برادرش هنگام رفتن به جبهه برایش تصاویری از خود به او فرستاده و به خواهر خود گفته که اینهارا یادگاری نگاه کن پیشت، مبادا بر نگردم و آنجا بمیرم. او مثل صدها جوان دیگر در پنجشیر مسیر شانرا انتخاب کردند، برای وطن، برای مردم. همه ای آنها داغ بر دل همسران، پدرن- مادران، خبرادران- خواهران و کودکان شان گذاشتند. فروزان چنان اشک می ریخت و از خوبی های برادر جوانش یاد میکرد که نتوانستم خودم را کنترل کنم. باهم گریه کردیم و حرف زدیم. چنان فریاد زدم که انگار توفیق برادر هردوی ما بود. آنها زندگی فقیرانه اما آرام داشتند. از خانه هایی که با معاش پولیسی خود آنرا ساخته بود برادر جوانش و تا حالا کار آن تمام نشده بود یاد کرده و با فریاد جانسوز خود مرا آتش زد. گفت فقط خودت میدانی که چی حال دارم چون خودت هم سال قبل برادرت را این گونه از دست دادی. در واقع او راست می گفت، من میدانستم چی می کشد و چگونه این درد نابودش می کند. از گلایه پر شده ام و جز سایه چیزی نماده برایم، سایه ای که خالی شده از عشق، امیدو سازندگی. سایه ای که همیشه محتاج نور خورشید است. پیر شدم، پیر جوانی. تازه وقتی از مکتب فارغ شدم، عشق زندگی ام کشته شد، عاشق مردی بودم که طالبان برای همیشه از مقایل چشمانم دور ساختند او را. این آغاز از دست دادن های واقعی بود که با خودش نابودم کرد. آغاز جوانی ام با درد عمیق از دست دادن شروع شد. از مرگ متنفرم که عزیزانم را باخودش میبرد و برای ما تنهایی را هدیه میدهد. یک عمر غم و درد. بعد از آن برادرم را کشتند و بعد از آن دوستانم را. با هر مرگ و جدایی از عزیزانم من هم زخمی و بالشکسته شدم. درد از دست دادن عزیز کسی را فقط زمانی درک می توانی که عزیزت را کسی ازت گرفته باشند. همان گونه که با حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود، با شنیدن قصه ای غمگین هم غم را احساس نمی کنند. اگر درک می شد قاتلان، جنایت کاران، دزدان و چپاولگران افغانستانی این را تا امروز درک می کردند و اجازه نمی دادند که بخاطر خود خواهی شان، خون هزاران جوان به زمین بریزد و خانواده های آنها را به ماتم غم بنشاند. ما همیشه اجازه دادیم که حاکمان و رهبر نماها از ما استفاده کنند به عنوان سیاهی لشکر خود و برای همین است که روزهای تاریک ما تمام نمیشود. ما اگر در طول سالهای متمادی صدا بلند میکردیم در این روز نمی رسیدیم. حالا کارد به استخوان ما رسیده و درد ما بیشتراز آنچه شده است که تصور می کردیم. فروزان یگانه زنی نیست که در این مبتلا است، به صدها زن مثل او همچون درد را تحمل می کنند. با آنکه او برادر دیگری هم دارد لیکن از توفیق به عنوان فرزند مهربان خانه، هم برای مادر و هم برای پدر یاد میکند. از درد اش جان من اینجا میسوزد، آنقدر که نمیتوانم با هیچ واژه ای آنرا بیان کنم. ازینکه برادرش استاد باشگاه بوده و استاد در مکتب. از مهربانی های برادرش برای کمک به مردم، حکایت می کرد برایم و فریاد می زد. جان مرا هم آتش زد با گریه ها و درد هایش. ازین که پنج روز در جبهه بود توفیق با جمله همسنگرانش، گرسنه مانده بود و فقط آب می نوشیدند، گفته بود دیگر توان ندارم و ضعف می کنم. به خانه رفته بود که چیزی برای خوردن پیدا کند، نیافته بود. حمام کرده و دوباره به سمت جبهه رفته که در مسیر راه به دام طالب افتاده از همان جا فریاد کشیده که من دستگیر شدم به این سمت نیایید تا شماراهم نگیرند. حتی در زمان مردن اش از خود شجاعت به خرچ داده و نخواسته رفیقان را طالبان قتل کنند. پدر پیرش کنار قبر پسرش نشسته و نمیخواهد ترکش کند. برادر توفیق هم کنار پدر خود نشسته و می گوید به کابل نمیروم تا که پدرم اینجا باشد. اگر بیایند هم در محاصره طالب هستند فعلا. پسری را که تازه تصمیم داشتند تازه ازدواج کند، برایش همسر بگیرند. با دستان خود به خاک دفن کردند. مادرک پیرش در کابل است، خانه خواهر خود و هر ساعت ضعف می کند. دو خواهرش که در ایران زندگی میکند با اطفال شان حال شان شبیه مادر شان شده است. غم از دست دادن برادر عزیز شان همه آرامش شانرا از آنها گرفته است. فقط گوش دادم به دردش و همرایش گریستم. هر آنچه را که نمی توانستم برایش بگویم را گریستم. برایش نگفتم که آرام باشد. نگفتم همه چیز خوب می شود. گذاشتم گریه کند و برش گفتم هر چی میخواهد بگوید می شنوم. وقت میگذارم تا بشنوم اش. فقط شنیدنم حرفهایش را. درد ما مشترک بود. در وضعیتی که او قرار دارد من چندین بار قرار گرفته ام. هیچ تسلی دادنی مرا آرام نمی ساخت، به همین خاطر نخواستم تسلی ناحق بدهم برایش. در چنین حالتی نه نصیحت کردن لازم است و نه فلسفه آرام سازی. ما همه درد داریم و این درد جان و دل مارا باخود سوختانده است. طالبان به حدی وحشی و بی رحم هستند که تصورش هم برای آنهایی که وحشت و جنایت آنهارا ندیده اند، دشوار است. وقتی طالبان برادر مرا کشتند با خودم گفتم کاش دیگر جنگ تمام شود و هیچ خبر مرگ همسر، هیچ خواهر خبر مرگ برادر و هیچ مادر و پدری خبر مرگ فرزند عزیزش را نشنود. اما فقط یک هفته از مرگ برادرم نگذشته بود که طالبان چندین خانواده دیگری را به این ماتم مبتلا ساختند. من به مراسم فاتحه خوانی همه ای آنها رفتم ودر غم شان شریک شدم. نمی دانم جنگ دیگر، کی را از کی جدا می سازد. ما چقدر در این مسیر آب خواهیم شد. شنیدن و درک کردن این مساله برایم درد ناک است.

 

هر قصه ای از این دختران و مادران مرا بیاد برادر جوانم می اندازد که طالبان بی رحمانه اورا کشته بودند. این درد را فقط کسانی میتوانند درک کنند که گروه های تروریستی یکی از عزیزان شانرا کشته باشند نه همه. گاهی باخودم فکر می کنم و میگویم: ما مسوول این وضعیت وطن هستیم. همه ای ما در نا آرام سازی و تاریک سازی های کشور سهیم هستیم. اگر به حضور حاکمان خارجی نه می گفتیم. سالهای متمادی فرصت بود تا پیش گیر این وضعیت می بودیم و اجازه نمی دادیم با سرنوشت ما اینگونه بازی بازی میشد. اگر در مقابل تصامیم جهان در مورد مسایل داخلی ما ایستادگی می کردیم، اجازه نمی دادیم دخالت داشته باشند، در انتخابات و مسایل داخلی ما. این روزها هرگز بر سر ما نمی آمد. به حاکمان دو پاسپورته، فریبکار، ریاکار و فراری فرصت دادیم زعیم کشور ما شوند و سرنوشت ما را تعین کنند. خاموشی سالهای متمادی ما سبب این وضعیت در خانه هر هموطن ما شده است. آنگاه که کارد به استخوان نرسیده بود باید جلو این حالت را می گرفتیم که نگرفتیم و سکومت کردیم، خاموش ماندیم و همه اتفاقات را تحمل کردیم. وای که انگار سنگ گشته بودیم. بسته بوده، لال مانده بودیم. کر و کور شده بودیم. امیداوارم حکومت طالبانی زودتر خاتمه یابد و زندگی انسانی ما شروع شود. توان شنیدن مرگ جوانان ما را ندارم اما چقدر مجبوریم برای این جنگ. نسل از خسته جنگ و خشونت هستیم اما نمی توانیم خاموش باشیم در مقابل تجاوز پاکستان بر ضدکشور ما باشیم. مجبور هستیم امروز بجنگیم. و پاسخ دشمن را با جنگ بدهیم تا بدانند که حتی با اکثریت خاموش این ملت هم برنده نمی شوند. نیروی رزمنده ما در حال حاضر، سیاهی لشکر ندارد اما مردان شجاع جنگی، رزمندگان با شهامت، جوانان با وقار در این نبرد حضور دارند. گروه های تروریستی طالب و وسیله های پاکستان حاکم ما شده نمی توانند و اگر شد، آغاز نابودی ما خواهد بود، نابودی یک نسل. از یک سمت به آنهاییکه با غرور و سربلندی تمام برای کشور و مردم شان میرزمند نگاه می کنم و از فخر از هموطن بودن شان میبالم بخود. از سمت دیگر خاموشی اکثریت، آنهاییکه منافع شان وابسته به همین خاموش بودن های شان است، در مقابل بی رحمی و بی عدالتی ها علیه مردم و سرزمین شان سکوت کرده اند، از خجالت آب می شوم. از این میترسم گاهی که دولت طالبان به رسمت شناخته نشود یکبار و جهان از تروریست ها در خاک ما حمایت کنند. دولتی که همه کابینه اش از زندانی های خطر ناک و جنایتکاران جهانی شکل گرفته است، بدون حضور هیچ زنی در کابینه و تشکیلات شان. آنهاییکه زن را انسان نمی شمارند و می گویند ما آنهارا نیم جامعه حساب نکردیم و نمی کنیم. اکثریت زنان بیچاره ای که حتی نمیدانند در کنار کی هستند و از کی حمایت میکنند. با پرچم طالبان در جاده ها می روند و می گویند ما حمایت مارا از امارت اسلامی اعلام می کنیم بخاطر اسلام. در آن سمت گروه های طالب میگوید: زن چرا باید باشد در کابینه؟ نیاز حضور زن درکابینه چی است اصلا؟ وقتی برشان گفته میشود که این ها نیم جامغه را شکل میدهد و در پاسخ برای شان گفته میشود: ما خو نیم این هارا حساب نکدیم و نیازی به این کار نیست.

سمت دیگر به صدها زن خود را نقاب پوش کرده و در شهر به حمایت از این گروه اجنبی می برایند که ما طرفدار این دولت هستیم و قوانین شان را هم دوست داریم. گاهی از وجود این گونه زن های بره مانند بیچاره نیز حالم به هم میخورد. به چی دردی خواهد خورد زنانی که برای خودش اهمیت و ارزش قایل نشوند. گروه های تروریستی طالب زنان را فقط به عنوان یک برده جنسی می پندارند نه بیشتر از آن. حقوق زن، مساوات و برابری، عدالت و حقوق بشر برای شان واژه های تمسخر آمیز است. با این حال وقتی ما در جاده ها حضور به هم می رسانیم مورد لت و کوب قرار می گیریم و با اصلحه به سمت شلیک می شود، شلاق زده می شود. مسیر وحشتناکی را که این گونه زنها برای دیگر زنها باز می کنند بقه سادگی نمیشود خاتمه داد. زنانی که از حقوق شان آگهی ندارند. از ارزش های خود چیزی نمی دانند و برده جنسی برای مردان جنایتکار شده اند و میشوند. حتی برای کشتن زنان مثل ما هم ماور خواهند شد. همان گونه طالبان سالهای متمادی عساکر افغانستانی را قتل کرده و گفتند که اینها کافر هستند و بخاطر نظام کفری شان می جنگند، زنان طالب هم برای کشتن ما دست بکار خواهند شد تا بنام آزادی اسلامی نقش خود را در جنایت مردانه طالبان شریک بسازند. مگر این زنها از جناینت های طالب آگهی ندارند، از اینکه زن باردار را تیر باران کردند در مقابل چشمان کودکان خوردسال و شوهرش، مغزش را کشیده و به روی خانه اش پاشیدن. چگونه ببخشم و فراموش کنم این همه جنایت ضد بشری را و چگونه ببخشم زنان و برده های جنسی طالبان را حامی آنها و جنایات کثیف آنها شده اند.

تمنا زریاب پریانی
کابل-افغانستان
۲۶ سپتامبر، ۲۰۲۱ 
.
 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۳۹۲     سال هــــــــــــــــفدهم       سنبله/میزان ۱۴۰۰      هجری  خورشیدی   شانزدهم  سپتمبر   ۲۰۲۱