کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

         شاه امیر فروغ 

    

 
افسانه غم
داستانک

 

 

بهاربود بهاری که برای همه نشاط آفرین است. اما برای من زیبایی و لطافتی نداشت.

آری خوب به‌یاد دارم اواخر حمل بود باران با لطافت خاصی می‌بارید و به جهان رنگ شاعرانه ای بخشیده بود. دانه‌های باران روی نوگل‌های بهاری به نرمی افتاده و از بالای آن مانند مروارید غلطانی می لغزید و به‌روی سبزه‌های افسون‌گر جا می‌گرفت.

 

در ان روز زیبا همه مردم از لطافت بهار لذت می‌بردند و شادی می‌کردند. دختران، پیران و جوان دست به‌دست هم داده در هوای خوش‌آیند از آینده مسعود خود قصه می‌گفتند. ولی من ..من آواره و تنهای تنها در امواج خروشان تخیلات خود دست و پا می‌زدم. بلی، به گذشتهٔ شیرین خود فکر می‌کردم ولی حالا...

آری واقعهٔ سه روز پیش را به‌یاد می آوردم که من با او- با او که همه آرزوهای من در وجود او خلاصه شده بودند- در میان نوگلهای بهار گردش می‌کردیم و از دیدن گلها لذت می بردیم مانند این دختران و پسران از آینده قصه می گفتیم.  ولی افسوس...

فردای آن روز خبر مرگش به گوشم رسید به... لعنت كردم. سرشك از دیده چاری ساختم اما فایده نداشت و او برای همیش از پیشم رفت با مردن او من نمردم ولی، قلبم، آرزویم عشقم و سرورم و همه مردند فنا شدند.


از ان بهار سال‌ها می‌گذرد ولی از دیدن بهار رنج می‌برم و تحمل دیدن بهار را ندارم. دلم می‌خواهد به کنج ویرانه ای پناه ببرم و به فکر او در میان خاک‌های نمناك بمیرم تا در دنیای جاویدان دوباره باهم یکجا شویم و سرود عشق از سر گیریم.


شاه امیر فروغ محصل انجنیری
 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۴۹۸     سال بیست‌‌یکم        اول حوت    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی              شانزدهم  2026