|
بهاربود بهاری که برای همه نشاط آفرین است. اما برای من زیبایی و لطافتی
نداشت.
آری خوب بهیاد دارم اواخر حمل بود باران با لطافت خاصی میبارید و به جهان
رنگ شاعرانه ای بخشیده بود. دانههای باران روی نوگلهای بهاری به نرمی
افتاده و از بالای آن مانند مروارید غلطانی می لغزید و بهروی سبزههای
افسونگر جا میگرفت.
در ان روز زیبا همه مردم از لطافت بهار لذت میبردند و شادی میکردند.
دختران، پیران و جوان دست بهدست هم داده در هوای خوشآیند از آینده مسعود
خود قصه میگفتند. ولی من ..من آواره و تنهای تنها در امواج خروشان تخیلات
خود دست و پا میزدم. بلی، به گذشتهٔ شیرین خود فکر میکردم ولی حالا...
آری واقعهٔ سه روز پیش را بهیاد می آوردم که من با او- با او که همه
آرزوهای من در وجود او خلاصه شده بودند- در میان نوگلهای بهار گردش
میکردیم و از دیدن گلها لذت می بردیم مانند این دختران و پسران از آینده
قصه می گفتیم. ولی افسوس...
فردای آن روز خبر مرگش به گوشم رسید به... لعنت كردم. سرشك از دیده چاری
ساختم اما فایده نداشت و او برای همیش از پیشم رفت با مردن او من نمردم
ولی، قلبم، آرزویم عشقم و سرورم و همه مردند فنا شدند.
از ان بهار سالها میگذرد ولی از دیدن بهار رنج میبرم و تحمل دیدن بهار
را ندارم. دلم میخواهد به کنج ویرانه ای پناه ببرم و به فکر او در میان
خاکهای نمناك بمیرم تا در دنیای جاویدان دوباره باهم یکجا شویم و سرود عشق
از سر گیریم.
شاه امیر فروغ محصل انجنیری
|