|
فــــــراقِ دردِ دوریات، به قلبِ من درخشان است
به رگهایِ وجودِ من، حضورت پرتو افشان است
ردیــــفِ واژههـــــــایم، رازِ عشـــــــــقم را نمایاند
ز رقصِ خامهی من،زان نگاهت دل چراغان است
ز بـــویِ عطرِ پیراهَن، ز من فهمند بویِ توست
و از عطرت مشامم، پُر شود، آکنده ریحان است
طراوتهای صبح من، شــــــکوفاییِ تو می گوید
به هر سطرِ نفس نامت، چنان فریادِ احسان است
و هر تاریـخ نتواند، تــــــــــو را پنهان کند از من
تودراحساس واندیشم،که یادت موجِ فوران است
همه دانند هــــر آن چه می نویسم، بهرِ تو جانا
دلِ عاشـق نویسد شعر، زِ اندیشمند بهاران است
ریحانه اندیشمند
تخار، ۲۱/۱۱/۱۴۰۴
|