|
هرچه به روز تولدم نزدیکتر میشوم، باز همان جملهی ساده مرا به گذشته
میبرد، به شبی سرد که مادرم از کنار تنور برگشت، و درد زایمان ناگهان
سراغش آمد. میگویند در خانهی قدیمی سرِ شرشره چشم به جهان گشودم، زن
همسایه دست مادرم را گرفت تا دختر دوم و فرزند سومش را در آغوش بگیرد، و من
از همان آغاز فهمیدم آمدنم با بوی نان و رنج و صبوری گره خورده است.
سالها بعد با واژهی «سالگره» آشنا شدم، با شمع و کیک و تحفه. اما هیچگاه
نفهمیدم چرا دلم جشن نمیخواست. شاید از همان جملهی پدرم که میگفت: «شرم
است شما کیک ببُرید وقتی آنسوتر همسایهات نان خوردن ندارد.» از همان
روزها یاد گرفتم که شادی فقط شخصی نیست، گاهی اخلاق است، گاهی مسئولیت.
برای همین تولد برای من بیش از فوت کردن شمع، روز تأمل شد، روز حسابکشی از
راهی که آمدهام و قدردانی از مادری که در هجوم سرما مرا به دنیا آورد و
پدری که برای قد کشیدن فرزندانش جان کند.
و هرچه بزرگتر شدم، فهمیدم تولد فقط یادآوری آغاز زندگی نیست، یادآوری
ریشههاست. من فقط از یک مادر زاده نشدم، از یک خاک هم زاده شدم، همان خاکی
که نخستین گریهام را شنید و نخستین قدمهایم را بر دوش کشید: افغانستان.
اگر آغاز من در آن خاک رقم خورده، چگونه میتوانم روز تولدم را از او جدا
بدانم؟ برای همین، وقتی روز عاشقان از راه میرسد، دلتنگیام برای آن
سرزمین رنگی دیگر میگیرد. معشوق من نامیست به وسعت بلخ و هرات و بدخشان و
کابل و پروان و آقچه و بامیان و کندهار و سمنگان و ارزگان و هلمند، با
وجببهوجب خاکی که نمیشود عاشقش نبود. عشق مگر اختیار دارد؟
پنج سال است از آغوشش دورم، اما هنوز بکس لباسهایم آمادهی سفر است، دلم
نمیشود لباسهایم را در الماری بگذارم، انگار اگر چنین کنم پذیرفتهام که
این دوری عادی است و من هنوز عادی شدنِ نبودنش را قبول نکردهام. گاهی
شبها خواب کوچههای خاکیاش را میبینم و وقتی بیدار میشوم، چند لحظه طول
میکشد بفهمم در آغوشش نیستم، دستم دنبال دیواری میگردد که دیگر زیر
انگشتانم نیست.
وطن جانم، خاکت شوم،
گاهی آنقدر دلتنگات میشوم که آرزو میکنم فقط یکبار، کفشهایم را
دربیاورم و پا برهنه روی خاکت راه بروم، آرام، بیواسطه، بیفاصله.
میخواهم گرمایت را مستقیم زیر پوستم حس کنم، میخواهم گردت میان انگشتانم
بنشیند تا بفهمم هنوز مرا میشناسی. میخواهم زمینت ضربان قلبم را بشنود.
آنقدر که میخواهم میان من و تو هیچ چیز نباشد، نه مرز، نه جاده، نه غربت.
فقط من باشم و خاکی که آغازم را در آغوش گرفت.
من از تو دورم و درد دوری تو تا زندهام در من مداوا نمیشود.
با اینهمه، سالها به من آموختهاند که بزرگ شدن فقط بیشتر دانستن نیست،
بیشتر بخشیدن و رها کردن است. امروز که به این نقطه رسیدهام، افکارم
عمیقتر شده و دلم آرامتر. کمتر درگیر اثبات خویشم. از هیچکس کینهای در
دل ندارم و برای همه آرزوهای قشنگ دارم. در کنار فرزندانم، با همهی
چالشهای غربت، ایستادهام و همین ایستادن برایم نعمتی بزرگ است.
اما اندوه من تنها اندوه شخصی نیست. درد بزرگتر، بیسرنوشتی میلیونها
انسانیست که در سرزمینم از ابتداییترین حقوقشان محروماند؛ دخترانی که
رویاهایشان پیش از پرواز شکسته، زنانی که در چهار دیوار خاموشی ماندهاند.
اندوه من، اندوه مشترک آنان است، زخمی که با من تا همین روز تولد نیز آمده
است.
با اینهمه، امسال بیش از هر سال با خودم آشتیترم. آموختهام در دل
نگرانیها چراغ کوچکی از امید روشن نگه دارم. شاید هدیهی من به خودم در
این روز همین باشد: اینکه هنوز باور دارم روشنایی، هرچند آهسته، راه خود را
پیدا خواهد کرد. تولدم اگر روز حسابکشی است، روز تجدید عهد هم هست؛ عهد با
مادرم که دستانش را میبوسم، با یاد پدرم که گرامیاش میدارم، با فرزندانم
که امید فردای مناند، و با وطنی که اگر دستم از خاکش کوتاه است، دلم از
عشقش کوتاه نیست.
من از بوی نان داغ و خاک سرد زاده شدهام. شاید برای معشوقم نه خرس سرخ
بخرم و نه شکلات، اما دلی دارم که نامش را زیر لب زمزمه میکند. هر سال در
روز تولدم، پیشانیام را بر یادش زمین میگذارم و آرام میگویم: من از تو
زاده شدهام؛ بگذار روزی پا برهنه به سویت بازگردم و دوباره مستقیم،
بیحائل، تو را حس کنم. تا آن روز، با همهی دوری، عاشقت میمانم.
لیلی غزل
|