|
مرا از این که من زن ام به سنگ می زنند
سایه ام به روی جاده، با تفنگ می زنند
با نگاه شان چو گرگ گشنه می خورند،
گر شوم بدر زخانه، بی درنگ می زنند
تیزاب میزنند به روی چون گلاب من
من برای آنکه نباشم قشنگ، می زنند
زنده زنده رهسپار گور میکنند مرا
زخمه بر دهانم از لحاظ ننگ، میزنند
زیرخیمه چون هُمای پر شکسته ام
به تن کنم لباس شوخ و شنگ، میزنند
دربین یک غلاف سیه، پوش می کنند
با تیر و با شلاق و با خدنگ می زنند
پل ها بروی من ز هرطرف شکسته اند
مرا به قدر اسیران جنگ، می زنند
سرکوب میکنند مرا به جرم زن شدن
چونکه جنس من بُوَد زرنگ، می زنند
سنگسار می کنند در ازدحام سُفله گان
می لرزم، از رُخ ام پریده رنگ، می زنند
ایما نیایش
|