کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

          بهاره یعقوبی

    

 
سیمای آزادگی و انسانیت در اشعار استاد خلیل الله خلیلی

 

 

آزادگی و انسانیت از شعایر‌ زندگی کردن در دنیاست، توجه و ارزش‌گذاری به آن‌ها از کرامت انسانی بوده که از گذشته تا به حال توجه به این موضوع و مسایل‌ اجتماعی به شیوه‌های گوناگون صورت گرفته و در حال حاضر هم مدنظر اندیش‌وران، دانش‌مندان، حکما و آفرینش‌گران ادبی قرار گرفته و با سرازیر کردن اندیشه‌های والای خود در قالب نظم و نثر از آن‌ها نگهبانی کرده‌اند و بر علیه آن‌چه حقوق بشر را نقض می‌کند و آزادگی انسان را محدود می‌کند، صدایی هم‌نوایی بلند کرده و با احترام گذاشتن به حقوق بشر از سازندگان حیات آدمی‌زادگان بوده‌اند.


استاد خلیل الله خلیلی یکی از شاعران چیره‌دست معاصر کشور بوده که سروده‌هایش اندیشه‌ی والای انسانی را در خود نهفته دارد؛ آزادگی و انسانیت را می‌آموزاند، عدالت را پشتیبان بوده و از گروه‌های ظالم و فاسق بیزاری می‌جوید، پرده‌ی نقاب را از چهره‌ی مردم زمانه بر‌می‌دارد و صورت واقعی دنیا را به نمایش می‌گذارد، زشتی‌ها و تیره‌گی‌های زمانش را استادانه آشکار می‌کند، زشتی‌های که چون شب تاریک، دامن سال‌های تقویم را در خود پیچیده و گریزگاهی برای پناه بردن از آن وجود ندارد.


شاعری که سروده‌هایش زمان نمی‌شناسد و می‌توان آن را در هر مقطع زمانی بکار برد و از هر بیتش درسی آموخت، تجربه گرفت و کتابی نوشت.
خلیل الله خلیلی، شاعر آزاده‌یی که از اشعارش نوای آزادی به گوش می‌رسد و به انسان آزادیش را بازگو می‌کند. دنیا را کلبه‌ی تاریکی می‌داند که زندگی در آن برایش دوست‌ داشتنی نبوده و برای به دست آوردن یک کلبه‌ی روشن، دنیای پاکیزه‌یی در صفحه‌ی خیالش نقش می‌بندد و جوی می‌خواهد به بلندای بام آسمان که هم‌چون عقاب بال پرواز درآورد و آزادیش را به نمایش بگذارد:


خاک‌زادم لیک پرواز عقابم داده‌اند
خانه دل‌گیر است بام آسمان باید مرا (۱، ص۴)


شعر این شاعر آزاده، صدای شکستن زنجیرهای بردگیست و آزادی را به مثابه‌ی گوهر نایاب، هست و بود انسان می‌داند و برای حصول آن قربانی جان و دل را لازم می‌داند. آزادی که در ذره‌ذره خون ما نهفته و تا زمانی که روح در بدن وجود دارد باید از آن محافظت کرد و به پیمان خود وفادار بود:


شرف هستی ما گوهر آزادی بود
جان و دل در ره آن گوهر یک‌دانه کنم (۱، ص ۲۴)
دین و آزادی‌ست در ذرات خون ما نهان
ما و این پیمان ما تا جان شود از تن برون. (۱، ص ۱۳۰)
در جای دیگر استاد خلیلی، فردوسی وار* ندای آزادیش را فریاد می‌زند و مرگ را زیباتر از زندگیِ می‌داند که در آن سرافکندگی باشد:


چو آزادگی نیست کشور مباد
زن و مرد زنده یک‌تن مباد
سرافراز را در سرافکندگی
بود مرگ زیباتر از زندگی (۴، ص۶)


استاد خلیلی، مقام و منزلت انسان را بالاتر از آن می‌داند که غلام و بنده‌ی دیگری باشد و این خصلت را انسانی نمی‌شمرد و کسی را نامسلمان می‌داند که سر به دروازه‌ی بیگانه بنهد:
بنده‌ی غیر شدن خصلت انسانی نیست
سر نهادن به در غیر مسلمانی نیست (۴، ص ۹)


استاد تسلیمی و سرنهادن را در مقابل گروه‌های بیگانه ننگ دانسته و آن را لکه‌ی خجالت و شرمساری می‌داند و خطاب به آنانی که در به دست آوردن مقام بالاتر و رتبه‌ی بلند، دست‌بوس دیگران بوده و سر تسلیم نهاده‌اند، می‌گوید:


بر سر تو کلاه غیر معنی سر نهادن است
سر چه نهی به پای وی، تو که سری و سروری
هست سزای آن، سر چو نهد به پای غیر
جای بروت" لب‌سرین" جای کلاه" چادری"
بر یخنت ستاره‌اش، لکه‌ی عار و خجلت است
لکه‌ی عار را دریغ‌، گر تو ستاره بشمری
( ۳، ص ۳۸۵)


استاد آزادگی را گوهر تاج زندگی هر قوم می‌داند و از زبان اشخاصی که این گوهر گران‌قیمت را فراموش کرده‌ و زندگی و سرزمین خود را به بهای اندک فروخته‌ و افتخارات تاریخی خود را آتش زده‌اند، چنین می‌نالد:


ما زندگی به جیفه‌ی دنیا فروختیم
خود را فروختیم و چه بی‌جا فروختیم
آزادگی‌ست گوهر تاج حیات قوم
ای وای ما چه گوهر یک‌تا فروختیم
از بهر یک دو ساغر پس‌خورده‌ای دریغ‌
از فرش خانه تا به ثریا فروختیم
آتش به فخرنامه‌ی تاریخ خود زدیم
از یک دو لفظ جوهر معنا فروختیم
(۱، ص ۲۵)


در بسیاری از سروده‌ها، استاد انسان را به داشتن اخلاق نیکو و شرف انسانیت توصیه می‌نماید و شأن و شوکت یک ملت را از اخلاق مردم آن می‌سنجد:
اولین شوکت قوم است عیان از اخلاق
پس از آن دولت جاه‌ست و کمال‌ست و فنا (۱، ص ۴۵)
خار صحرای تو اکلیل شرف باشد و بس
تاج گل بر سرت از گلشن اغیار مزن (۱، ص ۲۸)


استاد سخن، پیش‌رفت و ترقی جامعه را در اتفاق، یگانه‌گی، برابری، برادری و اجتناب از نفاق می‌داند و تفرقه‌اندازی در میان اقوام یک کشور را نکوهش کرده و می‌خواهد مردم کشورش با ایمان راسخ و مشت آهنین ضربه‌ی محکمی به دشمن وارد کنند:
هزاره کیست، پشتون کیست، تاجک چیست، ازبک چیست
اساس فرقه‌سازی‌های استعمار را بشکن
تو چون فرزند اسلامی شعارت نیست جز توحید
ز محراب محمد پرچم کفار را بشکن
تو چون یک مشت آهن شو سپس با قوت بازو
دماغ دشمن مغرور مردم‌خوار را بشکن (۱، ص ۱۹۹)


شاعر روشن ضمیر چنین اعتقاد دارد که انجام کار نیک باعث کسب نام نیک و زنده‌ی جاوید شدن افراد جامعه می‌گردد و کسی‌ که زندگی را در لهو و لعب و انجام کارهای بیهوده سپری می‌نماید شایسته‌گی یک لحظه زیستن را ندارد:
مرد نمیرد به مرگ، مرگ از او نام‌جوست


نام چو جاوید شد مردنش آسان کجاست (۱، ص ۸)
مرد از نام نیکو یابد شرف در زندگی
ورنه یک‌دم نیست شایسته در این‌جا زیستن
در بزرگی، در کرامت، در نجابت در شرف
ای خوشا مردی که بودش وقف این‌ها زیستن
(۱، ص ۱۳۷)


استاد انسان را از داشتن غرور بی‌جا برحذر می‌دارد، چه غرور انسان را از آسمان هستی به زمین نیستی می‌کشاند و این را به ضمانت بیان می‌دارد:


ز فرعون خویان ملولم سپس چشم
به رود و عصا و شبان می‌گذارم
غرور زمین زاده‌ی بی‌هنر را
به یک گردش آسمان می‌گذارم
به خاک ار نیفتاد کاخ بلندش
سر خویش را در ضمان می‌گذارم
(۱، ص ۱۱۶)
ای مشت گل این غرور بی‌جای تو چیست
یک‌بار نگر به خود که معنای تو چیست
یک جعبه‌ی استخوان، دو پیمانه‌ی خون
پنهان تو چیست؟ آشکارای تو چیست؟ (۱، ص ۳۳۱)

 
مؤمنان همه در اغراض‌ خویش غرق اند و به خون غلتیدن ملتی را به تماشا نشسته اند. مومنانی که گنجینه‌دار صدر نشین حرم هستند و خود را به غفلت زده، فریاد ما را نمی‌شنوند و دریغا که این بی‌دردان، درد ما را نفهمیدند و به حال زار ما خندیدند:
مردیم و کس به ماتم ما گریه سر نکرد
یک آشنا به کشته‌ی ما دیده تر نکرد
یک نسل شد اسیر و بسی خانه‌ها خراب
فریاد ما به گوش کر کس اثر نکرد
گنجینه‌دار صدر نشین حرم دریغ‌
غافل غنوده گوش به زنگ خطر نکرد (۱، ص ۱۲)


استاد خلیلی، چهره‌ی راستین اسلحه‌سازان جهان را به نمایش می‌گذارد؛ اسلحه‌سازانی که ویرانی و تباهی را به اوج خود رسانده، مرگ و زیان فروشند، مرگ هنر، ادب، هم‌زیستی و مرگ اعتماد. اسلحه‌سازانی که آتش جنگ را در میان کشورها شعله ‌ور نموده و خود بهره‌ها اندوزند:
اسلحه‌سازان جهان ای دریغ‌
مرگ فروشند و زیان ای دریغ
مرگ ادب، مرگ هنر، مرگ داد
مرگ به هم‌زیستی و اعتماد
مرگ فروشند و جنایت خرند
تا ابدالدهر خجالت خرند (۳، ص ۱۱۴)
لافند از کرامت انسان و کشته اند
جمعی به زیر آتش و جمعی در آب‌ها
(۱، ص ۴۸)


استاد خلیلی صلح را پیشه راد مردان سترگ می‌داند و صلح‌جویی را از قدرت‌مندان زبون زمان قصه‌ی باور نشدنی دانسته، به عقیده او از دهان توپ، اصلاح و بهبودی بشر را خواستن مانند این است که علاج بیماری را از کام اژدها داشته باشیم:
صلح می‌باشد سلاح رادمردی بزرگ
از زبونان صلح‌جویی قصه‌ی ناباور است
از دهان توپ جستن راز اصلاح بشر
دفع بیماری طلب کردن ز کام اژدر‌ است (۱، ص۵۵)

 


استاد به انسان‌های که از خون مردم کاخ‌های مجلل آباد کرده‌اند و نام خود را بلند ساخته‌اند، ندا می‌دهد که این شهرت را از زور بازوی خود به دست نیاورده‌اند؛ بلکه خون مردم بیچاره، شما را به این مقام رسانیده است:


شهرت‌ طلبی بی‌هنری دونی چند
کردند جهان را به جهنم مانند
صد بار زمین به خون مردم تر شد
تا نام فلان بی‌فلان شد بلند
(۲، ص۳۷۱)


استاد دل مظلومان را جلوه‌گاه خدا می‌داند و از تمام انسان‌ها می‌خواهد تا به زیر دستان و مظلومان ستم روا ندارند و چه بسا کاخ‌ها که از آه محتاجان ویران شده‌است:
دل مظلومان جلوه‌گاه خداست
کعبه‌ی آه و ناله‌ی ضعفاست
ای بسا شوکت سریر و تاج
که بلرزد ز آه یک محتاج
ای بسا کاخ‌ها که شد ویران
از نیاز ستم‌کش نالان
(۱، ص ۴۵۴)


استاد خلیلی، ما انسان‌ها را به فروتنی و تواضع فرا می‌خواند و از نقاب دروغین که برای ما اعطا می‌گردد ما را برحذر می‌دارد:


مگذار که مرد آهنیت خوانند
یا هم‌سر کوه‌سار برینت خوانند
تو آدمی و ساخته از خاکی و خون
ای بنده بگو که این چنین ات خوانند
( ۳، ص ۱۴۳)


به همین ترتیب استاد، از زن چنان‌که شایسته‌ی اوست با الفاظ شیرین و زیبا در سروده‌یی یاد می‌کند و نبود زن را نبود زندگانی، مهربانی و مددگاری‌ می‌داند و او را روشنی چشمان مردان جامعه، تفکیک کننده‌ی نیکی از بدی می‌داند، چه بدون آن جامعه نامکمل و ناقص و حتی ناممکن است:


زن اگر نیست، زندگانی نیست
مددی نیست، مهربانی نیست
"زان" به پشتو که معنی‌اش جان است
نزد من اشتقاق آن زان است
دامن زن چو بستان خداست
گلشن مهر و آشیان وفاست
ما چو چشمیم و نور و بینش اوست
نمک خوان آفرینش اوست
عشق زن، شوق زن، محبت زن
شعر زن، معنی و عبارت زن
دل مرد است ارغنون خدا
ناخن زن در آردش به صدا
( ۲، ص ۶۷۸)


فرجامین سخن این‌که، با دید ژرف و دقیق در پیچاپیچ لایه‌های شعر این شاعر قافیه پرداز بر این فرایند می‌توان دست یافت که شیرازه‌ی شعر وی آراسته از سیمای آزادگی و انسانیت است. او شاعر سده‌ها و زمانه‌هاست.

*چو ایران نباشد تن به من مباد
برین بوم و بر زنده یک‌تن مباد
همه تن سراسر به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم

فهرست منابع
۱.خلیلی،خلیل الله. (۱۳۷۸). کلیات اشعار. به کوشش عبدالحی خراسانی. تهران: بنیاد نیشاپور، نشر بلخ.
۲. همان. (۱۳۹۰). دیوان اشعار. به کوشش محمدکاظم کاظمی. تهران: چاپ عرفان.
۳. همان. (۱۳۶۳). اشک‌ها و خون‌ها. تدوین: صفی الله ثبات. چاپ رایزنی فرهنگی سفارت جمهوری اسلامی ایران در اسلام آباد.
۴.مجددی، سارا. (۱۳۷۰). سیمای استاد خلیلی در آیینه‌ی اشعارش. دانمارک: از نشرات اداره راستگویان.

 

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل   ۴۹۸     سال بیست‌‌یکم        اول حوت    ۱۴۰۴     هجری  خورشیدی              شانزدهم  2026