|
سلطان آسمایی
بابهفقیر به کاغذپرانهایی دید که دورادور دیوارهای دکان آویخته شده
بودند. در میان کاغذپرانهای رنگارنگ، احساس دیگری پیدا کرده بود. فکر
میکرد فردا به آرزویش خواهد رسید.
گفته بود در جستوجوی چیزی است. برای بچههای یکقد و نیمقد کوچه شده بود
مضمون. وقتی خشخش کَفشهایش را که به دنبالش میکشاند، میشنیدند و بعد قد
خمیده، چهرهی استخوانی و ریش کوتاه و سفیدش را که دیگر هیچ آن وقار گذشته
را نداشتمیدیدند، آهسته زمزمه میکردند: «بابهفقیر در جستوجوی چیستی؟
هیچ معلومت نیست، مثلیکه نیستی؟»
بابه که زمزمههایشان را میشنید، دردآلوده میگفت: «من آرزوهایم را
گمکردهام. در جستوجوی آرزوهایم هستم، در جستوجوی رؤیاهایم.»
بچههای کوچه هرهر میخندیدند و بابه گوشهایش را محکم میگرفت و از میان
آنان به سوی دکان کاغذپرانسازی قلندر میشتافت و در گوشهیی میخزید.
بابه همیشه در میان کاغذپرانهای رنگارنگ و چرخههای تار خودش را گم
میکرد و به یاد آرزوها و رؤیاهایش میافتاد که مثل روشنی روز پس از رسیدن
شام، دیگر محو شده بودند. بابه وقتی خودش را در میان کاغذپرانها تنها
مییافت، باخودش زمزمه میکرد: «فقیر چه شد؟ چه خوابهایی کهدیده بودی؟
آرزوها و رؤیاهایت را در کجا گم کردی؟» اما جوابی نمییافت.
بچههای کوچه وقتی تمام مسخرهگیهایشان پایان مییافت و جای خندههایشان
را معصومیت نوجوانی میگرفت، باخود میگفتند: «بهراستی بابهفقیر در
جستوجوی چیست؟» و آنکه از همه بزرگتر بود، میگفت: «میگویند بابه یک
پسر داشت، به نام سلطان، کاکه و عیار، کهیک شب گم شد.» و کوچکترین فرد
حلقه که قصه را برای اولینبار میشنید، میگفت: «سلطان چرا گم شد؟» و همه
سکوت میکردند.
بابهفقیر آن شب را خوب به یاد داشت. مانند دیروز، اما به هیچکس دربارهی
آن شب چیزینمیگفت. میگفتند که بابه آن شب را مثل کابوسی هر شب به یاد
میآورد. بچههای کوچه میگفتند کهشبها از دکان قلندر کاغذپرانساز
آوازهایی را میشنوند. انگار بابهفقیر پسرش را صدا میزند. حتا به یاد
داشتند که یک شب قلندر برایشان گفته بود که فقیر را از دامنههای کوه
آسمایی به دکان برگردانده است.
یک روز که هوا ابری و سرد بود، بچههای کوچه بابه را دیدند که آهسته، با
قدمهای لرزان و پشت خمیده به طرف کوه آسمایی روان بود. آنکه از همه
کوچکتر بود، گفت: «چهطور است که بابه را تعقیب کنیم که چی میکند؟»
اما آنکه از همه بزرگتر بود، گفت: «نی، میرویم دکان ماماقلندر، ازش
میپرسیم که ماجرا چیست؟»
بچههای کوچه مانند مرغانی که به طرف مرغانچه بروند، یکییکی به دکان
کاغذپرانساز داخل شدند. قلندر در زیر لحاف صندلی که در گوشهی آخر دکانش
گذاشته بود، نشسته چای مینوشید. بچهها مانند آوازخوانان کورس، به یکصدا
گفتند: «سلام ماماقلندر!»
قلندر زیر زبان چیزی مثلعلیکم گفت و خود را بیشتر در زیر لحاف فرو برد.
چیزی در درونش میگفتبچههای کوچه امروز دربارهی بابهفقیر ازش
میپرسند. با خود گفت: «بابهفقیر! بابهفقیر!» انگار بلند گفته باشد،
بچههای کوچه تکرار کردند: «بابهفقیر! بابهفقیر!»
وقتی همه دور صندلی قرار گرفتند، بابه فکر کرد که در بیرون باد کسی را شلاق
میزند. صدای زوزهی باد از لای شکافهای دروازه به درون دکان میسرید و
خنک شانههای قلندر را که بیرون از لحاف بود، میسوزاند. قلندر گفت: «چه
باد سردی!»
بچههای کوچه تکرار کردند: «چه باد سردی!»
قلندر چاینک بزرگش را بالای صندلی گذاشت و گفت: «میدانید بابهفقیر کجا
رفته؟»
بچههای کوچه انگار منتظر این پرسش بودند، یکصدا گفتند: «بابهفقیر کجا
رفته؟»
قلندر منتظر ماند سوال در ذهن بچههای کوچه ته نشین شود. پیالهاش را پر
از چای کرد و یک قاشق شکر میان دهنش ریخت و بعد وقتی مطمین شد که همه
منتظرند جواب را بشنوند، گفت: «بابه رفته کوه آسمایی.»
بچههای کوچه یکصدا گفتند: «کوه آسمایی؟»
کوه آسمایی در مقابل چشمهای همه، با تمام بزرگیاش، قد راست کرد. نگاهها
خیره شدند و در دامنهی کوه بابهفقیر را دیدند که نفسزنان، با قد خمیده
از صخرههای بلند بالا میرفت. باد دنبالهی دستارش را در هوا تاب میداد و
ابرهای سیاه بالای سرش به اشکال مختلف، میخواستند او را بهراسانند. آنکه
از همه کوچکتر بود، نگاهش را از دورها فرا خواند و گفت: «سلطان به کوه
آسمایی رفته بود؟»
همهی نگاهها به او خیره شدند. ماماقلندر، آخرین جرعهی چایش را قورت داد
و در حالیکه میکوشید به جای خاصی نبیند، گفت: «بابهشبها در خواب
میگوید: آسمایی پسرم است. پسرم کوه شده. روحش در کوه آسمایی پراکنده شده،
آسمایی پسرم است. سلطان من است.»
در بیرون برف، یکریز میبارید و سرخ و سیاه را سفید میکرد. بچهها مثل
کبوترهای دستآموز یکی پی دیگر از دکان ماماقلندر آمدند بیرون. در زیر
پایشان برف نو غیژغیژ صدا میکرد و آنها را به یاد گامهای بابهفقیر
میانداخت. کسی نمیخواست از کنار دکان ماماقلندر دورتر برود. همه از
آنجا به سویکوه آسمایی که در زیر ریزش برف، شبحی بیش به نظر نمیرسید،
میدیدند. آنکه از همه کوچکتر بود رو به کوه فریاد زد: «سلطان!» آوازش در
کوچه پیچید و برگشت: «سلطان!»
قلندر از لب دکان پیدا شد. محتوای تُفدانیاش را در گوشهی دیوار، روی
برفهای تازه باریده ریخت و بعد به طرف کوه دید و گفت: «میدانید بچهها؟»
بچهها خاموش به لبان ماماقلندر چشم دوختند. قلندر گفت: «سلطان عاشق بود.»
در نگاههای بچهها برقی جرقه زد و منتظر ماندند تا ماماقلندر خود بیشتر
دربارهی این عشق گپ بزند. ماما شال خاکیاش را به دور شانههایش پیچید و
لب دکان چندک نشست. بچهها نزدیکتر آمدند. چشمهای ماماقلندر گرمی دیگری
داشت. بچهها در سکوتی که به جز ریزش برف دیگر صدایی در آن جاری نبود،
منتظر ماندند.
قلندر اشکهایی را که هیچکس ندید، از دیدهگانش سترد و بعد انگار به کوه
آسمایی چشم دوخته باشد، گفت: «در کوچهی پایین دختری بود چشمآبی به نام
نگار. سلطان عاشق او بود. شاید هم هر دو به هم عشق میورزیدند. این رازی
است که کس نمیداند. وقتی آوازهی عشق سلطان در کوچه افتاد، پدرِ نگار که
در زیر بالاحصار دکان بَنجارَه داشت، بسیار عادی اعلان کرد که این عشق
یکطرفه است و سلطان با دخترش هیچ رابطهیی ندارد. به زودی همه خبر شدیم که
خواستگارهایی به خانهی نگار رفت و آمد دارند. سلطان خاموشانه همهی
ماجراها را زیر نظر داشت؛ اما چیزی نمیگفت. دوستانش، میگفتند که سلطان
شامها به کوه آسمایی میرود و میان صخرهها پناه میبرد و نی میزند.»
یکی از بچهها که از دیگران بزرگتر بود، نگاهش را از کوه آسمایی کند و
برفهایی را که روی شانههایش باریده بودند، با دست سترد و گفت: «یادم
میآید که پدرم میگفت که نی سلطان همه را دیوانه خواهد کرد.»
قلندر تفی میان برفهای تازه باریده کرد و بی آنکه نگاهش را از کوه
برگرداند، گفت: «ناجوانها!...»
بچهها منتظر ماندند تا قلندر دوباره دهن به سخن گشود: «دوستهای ناجوان
سلطان، به سلطان خبر بردند که نگار عروسی کرد. روز نکاح خوش و خندان بلی
گفت و رفت به خانهی بختش. معلوم نشد که این کار پدر نگار بود، یا یک شوخی
احمقانه! هر چه بود، برای سلطان خبر خوشی نبود. میگویند، همینکه سلطان
شنید که نگار نکاح کرده، مانند آهویی بهسوی کوه آسمایی شتافت و دیگر از او
خبری نشد.»
بچهها، فکر کردند که قصه ختم شده است. یگانیگان تکان خوردند و برفهای
روی شانه و سرشان را ستردند؛ اما قلندر همچنان رو به کوه به سخنانش ادامه
داد: «شبهای اول و دوم وقتی مردم صدای حزین نی را از دامنهی کوه آسمایی
میشنیدند، میگفتند، سلطان در کوه آسمایی است. بابهفقیر هم که در آن زمان
تنومند و جوان به شمار میرفت، میخندید و میگفت: «نشئهی جوانی است. یک
چند شب که گرسنه ماند باز برمیگردد.» اما روزها و شبها پشت هم رفتند،
ولی سلطان برنگشت.
آنکه از همه جوانتر بود، پرسید: «سلطان مرد؟»
قلندر دستانش را به هم مالید و شالش را دور سرش پیچید. فکر کرد که حالا
بابهفقیر کجا رسیده باشد. بعد گفت: «معلوم نشد. همه به جستوجویش رفتند،
اما کسی پیدایش نکرد؛ اما صدای نیاش تا هنوز از میان صخرهها به گوش
میرسد.»
بچهها فکر کردند که صدای نی با زوزهی باد آمیخته است. گوشها را تیز
کردند و روحشان را به صدای حزینی سپردند که از سوی کوه آسمایی در فضا پخش
میشد. قلندر شانههایش را میان شال بیشتر فرو برد و بعد گفت: «بچهها دیر
است. بروید سوی خانههایتان.» و خود به آخر کوچه چشم دوخت که شبحی از
آنسو لرزانلرزان میآمد.
قلندر احساس کرد که بابهفقیر است. بچهها دل و نادل میخواستند به
خانههایشان برگردند که صدای ضعیفی از گلوی قلندر برآمد: «فقیر!»
همه به سویی که قلندر چشم دوخته بود، دیدند.
بابهفقیر مثل آدم برفی به سویشان میآمد، کند و لرزان. انگار نمیخواست
به دکان ماماقلندر برسد. دیری بود که از اجتماع و مردم خوشش نمیآمد. حالا
که میدید همهی بچههای کوچه کنار دکان قلندر جمع شدهاند، دودل بود که
به سوی بچهها بیاید یا برگردد. وقتی نزدیکتر رسید از آن زمزمهی همیشهگی
چیزی نشنید. همه در سکوت فرو رفته بودند. بابه فکر کرد، صدای نالهی نی در
کوچه جاریاست. ایستاد. تصور کرد که سلطان روی تختهسنگی نشسته و نی بلندش
را با تمام سوز میدمد.
قلندر وقتی بابهفقیر را دید که میان کوچه متحیر ایستاده است، سرش فریاد
زد: «فقیر چه شدی؟ بیا که چای گرم برایت ماندهام. بیا که خنک خوردی!»
فقیر گامهایش را منظم ساخت و نزدیک آمد. بچهها برای بار اول دستهجمعی
گفتند: «سلام بابهفقیر!»
بابه که نمیدانست بچهها به جای متلک چرا سلام میگویند، دودل شد که علیک
بگوید یا نه. بالاخره علیک گفت و رو به قلندر گفت: «اگر همینطور تا صبح
برف ببارد همه چیز زیر برف گم میشود.»
قلندر بیباک گفت: «از ما چه مانده که گم شود.»
بابه چیزی نگفت و معلوم میشد که نگران چیزی است. قلندر شال را از دور
شانههایش دور ساخته گفت: «بچهها امروزتنهایمنماندند.»
و رفت درون دکان.
بابه نیز با گامهای لرزان از عقبش داخل دکان شد و بعد دروازهی چوبی دکان
را از عقبش بست. دیگر همه چیز به پایان رسیده معلوم میشد. بچهها یکی بعد
دیگر به خانههایشان برگشتند.
شب با ریزش پیهم برف،با زوزهی بادی که هیچ از نفس نمیافتاد، به نیمه
رسیدهبود. بچههای کوچه سلطان را به خواب میدیدند که با نی بلندش روی
تختهسنگی نشسته نفس گرمش را میان نی میدمد.
قلندر در روشنی چراغ کمنوری، کاغذپران میساخت. بابهفقیر زیر لحاف صندلی
تکانی خورد و با آواز نالهگونهیی گفت: «چرا ایستادش نکردم!»
قلندر فکر کرد بابه در خواب حرف میزند. چیزی نگفت و مشغول کارش شد. بابه
دوباره تکان خورد و بلندتر گفت: «چرا ایستادش نکردم!»
قلندر کاغذپرانی را که زیر دستش بود به گوشهیی گذاشت و گفت: «کی را
ایستاد نکردی؟»
بابه انگشت به دهن برد و با صدای ضعیفی گفت: «همان زن را.»
قلندر ندانست که بابه از چی گپ میزند. فکر کرد بابه باز هذیان میگوید.
فقیر نیمخیز شد و قلندر را با آواز بلندی مخاطب قرار داد: «قلندر! شام
وقتی از کوه برمیگشتم، آواز نی شنیدم. همان نغمهیی که سلطان مینواخت.
رفتم نزدیک. دیدم زنی با چادر سیاه روی تختهسنگی نشسته و نی مینوازد. زن
وقتی مرا دید، نی را میان چادرش پنهان کرد و برخاست. چند قدمی رفت و بعد
ایستاد. من هم ایستاد شدم. زن برگشت و چشمانش را به من دوخت. چند لحظهیی
نگاهش روی صورتم ماند. نمیدانستم چی بگویم. رویم را برگشتاندم. شنیدم که
گفت: برای دیدن سلطان آمدهای؟ اول نداستم چی میگوید. برایم باورکردنی
نبود. وقتی جملهاش را با خود تکرار کردم. یکه خوردم. برگشتم. چادرش را
دیدم که در باد تکان میخورد. زن رفت و من همانجا ماندم. حالا نمیخواهم
تو هم باور کنی که نگار بود؛ اما من فردا باز هم به سراغش میروم.»
22 قوس 1383
|