|
من ؛
فانوسی که از همه ی
گوشه هایش میسوزد
پیه سوزی که
با خون و رگ و پی اش
جانِ روشنی دادن
به این ظلمات را ندارد
تنی که هر رگ اش
فتیله ای ست
که با مرگی تنبل
به ریش آفتاب می خندد
پاندولی که پیام مرگ را
در هر نوسان بمرگ می برد
همه ی آتش فشان ها
در گلویم و در قلبم
و دل چشم هایم فوران دارند
دلم گورستان همه ی
کشتگان بیداد اند
ریه هایم خون و آتش
جنون و خاکستر
دم و بازدم دارند
آذیش
|