کابل ناتهـ، Kabulnath



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Deutsch
هـــنـــدو  گذر
آرشيف صفحات اول
همدلان کابل ناتهـ

دريچهء تماس
دروازهء کابل

 

 

 

 

 

 

 

 

 

             دکتر سلام اثم

    

 
زن ســیــاه بــخــت

 

 

به بهانهٔ بزرگ داشت ازروز ۸ مارچ،یک خاطرهٔ تلخ از دوران طبابتم. این یک سرگذشت واقعی است که بدون کم وکاست حکایه می کنم:
 

 



روزی زروزهــا،
یک بانوی جوان،
خیلی جوان ولیک بسی زار وناتوان،
بهرِعلاج خویش قدم رنجه کرده بود.

دیدم به چـهـره اش،
انگاشتم که بارِ غـمِ این همه جـهـان،
بر دوش می کشـد.

روح اش کــرخــت بـود،
رخسار لاله گون و دو چشم چو نرگس اش،
از تند بادِ شـومِ خـزان قـصـه مـی نـمـود.

در ژرفنای وادی چـشـمـانِ ســبــزِ او،
شـوری ز قــصــه هــای قیامت نهفته بود.

گــفــتـم:اگر چه دردِ نهـانِ ترا زبان،
نـتـوانـداش بـیـان،
لیکن تولب گشا به سخن تا ز راز هات،
آگـه شـوم کـمـی.

دیدم که نا گهـان، لب بر سخن گشود:
گـفـتـا که یک شـبـی،
آن شب که نی ستاره ونی ماهتاب بود،
آن شب که جمله خیل مَلَک هم به خواب بود،
یک چندآدمی،ازجنس بی وقارترین آدمان دهر،
با راکـت و تـفـنـگ،در خانه آمدند،
زان وحشیان یکی،
ازدست من گرفت که با خود بَرَد مــرا.

آمد به نزد او پدر موسپید من،
گفتانکن خموش چراغِ امیدمن!

دیدم که آن پلید و ستم کیش وناجوان،
یک باره سینهٔ پدرم را نشان گرفت.
دیدم که مادرم،
بالای مردهٔ پدرم گریه می نمود.

الـقـصـه بـعـدِ آن،
ندانـم دگـرچـی شـد...

حالا ز قاتل پدرم بعدِ چنـدسال،
دارم یکی پـسـر،
آن طفلِ بی گناه،
گویی که چشم ازپدرم وام کرده است.

بینم همیشه عکس پدر را به چشم او،
امــا دریـغ و حـیـف!
هرچندآن پسرکه جگـرگوشهٔ من است،
چشمان اوکه هم دمِ تنهایی من است،
گاهـی برای من،
بیگانـه مـی شود.

افسوس و سـد دریغ!
گاهی زطـفـل خویش،
بیزار می شـوم،
زیراکه قاتل پدرمن،
پدر اوست!

بنـگـر بـه ایـن وطـن!
زن بودن وبه کام رسیدن چه مشکل است

بالا

دروازهً کابل

الا

شمارهء مسلسل  ۴۷۵         سال بیست‌‌یکم       حوت - حمل     ۱۴۰۴ هجری  خورشیدی        مارچ    ۲۰۲۵