من خیره به آئینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را
فروغ فرخزاد
در لرزش صدایش از پشت گوشی، خستگی کهنه و کلان یک قرن خفته است، میدانم که
میدانید صداها از پشت گوشی صرفا صدا نیستند، تصویر را هم نشان می دهند؛ رنگ
های پریده را، لب های خشکیده را، چشم های گود افتاده و سراسیمگی نگاه های
حیرت زده را.
حسی به من می گوید هم اکنون با انگشتانش اعداد را محاسبه میکند؛ نظم شماره
ها، در ذهنش به هم میخورد، دوباره می شمارد، باز به هم میخورد، باز می
شمارد، دوباره به هم می ریزد، به یاد نادیا انجمن می افتم آن زن قربانی شده
" در آستانه ی فصلی سرد " که زمانی سروده بود " نظم نیا به کار من در هم و
برهمی خوشم" تا به حال دقت کرده اید که انگشتان زنان افغانستان عمریست،
گاه شمار روزها ی تلخ شان بوده است، تقویم روزهای سیاه شان، من روز شماری
اندوه زنان را بارهای بار با انگشتان شان دیده ام.
محاسبه که می کند چهار هفته قبل بوده است که در تاریکی شبی سرد و یخبندان،
برقع اش را پوشیده، روی بندش را پایین انداخته و تاریکی عمیق تری به دورش
کشیده است، البته این را هم باید علاوه کرد که تاریکی ترسناک برقع، این
زندان پارچه ای مشبک، صرفا برای زن افغانستانی آشناست، و نه هیچ زن دیگری.
آنجا افغانستان است، برزخی سرگردان، جابلسای گیج و معلقی که در قلب آسیا و
غرب خاورمیانه آفریده اند، همین خاورمیانه ای که اولین وزیر خارجه زن
آمریکا روزگاری آن را اینگونه تعریف کرده بود: "خاورمیانه است جایی که با
زیادی تاریخ و کمبود جغرافیا مواجه است"
دست پسر پنج ساله و دختر یازده ساله اش را گرفته و در میان هزارتوی رعب و
خاموشی هولناک روستا، استبداد بومی، و سلطهی جابرانه ی قلدران منطقه، کوچه
به کوچه را دویده، از پلوش های گل آلود صحرا عبور کرده تا شب را به خانه ی
خواهر خوانده اش که فاصله ی نزدیک تری تا ایستگاه موترها دارد پناه ببرد،
حال که قصه ی آن شب تاریک و زوزه ی سگ و گرگ های هار را از پشت گوشی روایت
می کند ترس و استرس آن لحظاتش، در تمام تنم جاری می شود، دوباره شروع به
شمردن اعداد می کند، این بار هم اعداد در تُن لرزان صدایش می شکنند، با
کلافگی ادامه می دهد که بیست روز بیشتر از مرگ همسرش نگذشته بوده که یکی از
خودکامه گان منطقه، با این توجیه که می خواهد سرپرستی دو فرزندش را به عهده
بگیرد، از وی خواستگاری می کند، ماه رخی که خون در دل دارد و داغ در جیگر
از پیشنهاد وقیحانه ی وی حیران و سپس با هزار ترس ونگرانی در خواستش را رد
می کند، و بدیهی است با قدرتی که صفدر خان برایش در نبود قانون ساخته است،
شنیدن جواب رد، کلنگی می شود و خشت خشت زندگی ماه رخ را فرو می ریزد.
صفدر خان، مردی سه همسره، که سال هاست سرنوشت دخترکان روستا به سمتی که او
بخواهد راهش را پیدا می کند، و زندگی شان با کسی که او بخواهد گره می خورد،
خود را وکیل تام الاختیار زنانی که همسران شان را از دست داده اند نیز می
داند و حال که زنی جرئت کرده و به خواسته اش جواب رد داده، خون در رگ هایش
به جوش آمده و رفتارش رنگ جنون گرفته است، در سکوت بعد از ظهری آرام و
ساکت، مخمور از سلطه ی خود ساخته اش، بر دروازه ی خانه ی ماه رخ مشت
کوبیده، دروازه را شکسته و سپس، با سنگ و چوب و چماق به جان او و کودکانش
افتاده و تا پای مرگ لت و کوب شان می کند، همچنانی که سر ماه رخ را با ضربه
های محکم به دیوار می کوبد، برایش سه روز مهلت می دهد که نه تنها باید خودش
جواب مثبت بدهد که مجبور است دختر سیزده ساله اش را نیز به نکاح کاکای صفدر
خان در آورد، او هنگام خارج شدن از منزل شان، اخطار می دهد که بین تمکین در
برابر خواسته هایش و یا مرگ یکی را انتخاب کند.
ماه رخ ساعت ها در اتاقش از حال می رود و وقتی به خود می آید و کودکان وحشت
زده و نگرانش را می بیند، تصمیم می گیرد در حرکتی جسورانه، ولایت اش را ترک
کرده و به ولایت دیگری که مامایش در آن زندگی می کند، پناه ببرد، بیم تعرض
پشت دیوار خانه اش سایه انداخته و هر چی زودتر باید دست به کار شود.
"غم مرگم را نداشتم، با خودم گفتم اگر صفدر خان خبر شود، که قصد رفتن دارم،
با دو مرمی کارم تمام می شود، مگر کم بودند زنانی که همین قسم کشته شدند؟!
غم من غم دو فرزندی بود که همراه من بودند، غم من غم دخترک سیزده ساله ام
بود که وقتی صفدر خان اخطار داد باید زن کاکایش شود، مثل کفتر زیر باران می
لرزید" ماه رخ این جمله را که می گوید به قدری بلند گریه می کند که صدای هق
هق اش از پشت گوشی تمام خانه ی ما را می گیرد.
این هم یکی از همان روایت های مادرانگی زن افغانستانی است که وقتی از
فرزندانش حرف می زند، خودش را از یاد می برد.
ماه رخ صبح آن شب، قبل از روشنی هوا، خانه ی دوستش را ترک کرده و به
ایستگاه موترها می رود، پریشان و سرگردان به دنبال موتر می گردد، ترس این
که هر لحظه صفدر خان سر برسد بر سراسیمگی اش می افزاید، راننده از این که
او محرمی با خود ندارد اجازه ی سوار شدن به موتر را برایش نمی دهد، اما
وقتی به عمق درماندگی وبی پناهی اش پی می برد با یکی از مسافرین هماهنگ می
کند که در مسیر راه وقتی کسی در مورد محرم اش می پرسد بگوید برادر اوست، و
نام های خویش را هم بین هم رد و بدل می کنند که بعدا به مشکل مواجه نشوند،
دو/ سه ساعتی از مسیر راه می گذرد، ماهرخ که روزهاست نفس راحتی نکشیده،
برای لحظهای احساس می کند ترس و وحشتی که در دل داشته، اندکی فروکش می کند
که درست در همان لحظه، سرویس مسافربری که در آن سوار بوده، با یک موتر
باربری حامل بار چوب، تصادف می کند. شدت برخورد به حدی بوده که تمام
شیشههای موتر فرو می ریزد. یکی از تکههای شیشهی شکسته، مستقیما روی سر
پسر ماه رخ فرود آمده و سرش را می شکافد، خون به سرعت، تمام سر و گردنش را
می پوشاند، ماهرخی که پیش از این از هراس فرار، توان نفس کشیدن نداشت،
حالا ترس او شکل تازه وتلخ تری به خود گرفته است، ترس از دست دادن فرزندش،
آتش به جانش می زند.
داخل موتر، صدای ناله و فریاد مسافران بلند می شود، سه نفر دیگر نیز در این
حادثه مجروح شده اند، راننده، که به شدت مضطرب و سرگردان است، در اقدامی
شتابزده و جنونآسا، با آخرین سرعت، جاده را طی می کند تا زخمیها را به
موقع به شفاخانه برساند. اما در طول مسیر، یکی از مجروحین جان خود را از
دست می دهد و این موضوع ترس و وحشت مسافران و بهویژه ماهرخ و کودکانش، را
به اوج می رساند.
با رسیدن به شفاخانه، پزشکان توانستند جان پسر ماهرخ را نجات دهند، اما به
دلیل وخامت حالش، بستری شدن او ضروری است، در این لحظات، شاید زنگ زدن به
مامایش تنها روزنه ی امیدی باشد که می تواند به سویش باز شود، هیچی به
اندازه ی بودن یک همراه قوی و محکم در روزهای دشوار نمی تواند بار اندوه را
از شانه های آدمی پائین بگذارد، این ویژگی فطری انسان هاست که در روزهای
دشوار نیازمند نگاهی هستند که درک شان کند، کلامی که آرام شان کند، شانه ی
که برای شان تکیه کند و در نهایت قند روزهای تلخ شان شود، اما، مامایش به
این بهانه که اگر صفدر خان خبر شود که به او پناه داده، روزگارش را سیاه
خواهد کرد، تماس ماه رخ را قطع می کند، فکر نمی کنم نیازی به توضیح داشته
باشد که او با خشک شدن پشت تماسی که صدای قطع شدنش را می شنود، چی حس و
حالی را تجربه می کند.
به دختر گرسنه اش نگاه می کند، که می داند دیگر توانی برای سر پا ایستادن
ندارد، به پسری که روی تخت شفاخانه، منتظر داروست، اندک پولی که همراهش
داشته است، را در این چند روز خرج درمان فرزندش کرده است و حال که هیچ راهی
برای تأمین هزینههای باقیماندهی شفاخانه و سیر کردن کودکان گرسنه اش
ندارد، باری دیگر برقع اش را به دورش پیچیده و در کوچه پس کوچه های شهر دست
نیاز دراز می کند، صد البته که یک مادر همیشه بین قربانی شدن خود و فرزندش،
خودش را انتخاب می کند.
*
حال ده روز است که ماه رخ آواره ی کوچه های بی کسی است، آواره ی در دیار
خود، غریبی در وطن، بی پناهی در برابر طوفان بلا. زنی که روزگار نامرد،
باری بیش از توانش روی شانه هایش گذاشته است، زنی که صدایش به هیچ جایی نمی
رسد، زنی که هر لحظه مرگ را نفس می کشد، زنی که از افسانه ای به نام زندگی
در جغرافیایی نگونسار وپر بلاهت، فقط محرومیت، خشونت و استبداد را دیده
است.
*
در این سوی جهان، اما، روی قصه ی پرغصه ی همان زن پرده می اندازند، و او را
ساکن سرزمینی امن و آرام و آسوده می شمارند.
در این سوی جهان اما، پریشانی آن زن، دغدغه ی هیچ مدافع حقوق بشری نیست، و
روایت اش از آجندای محافل مجلل شان پاک گشته است.
در این سوی جهان اما جایگاه انسانی زن افغانستانی منزلت پائین تری دارد،
گویی شرافت، انسانیت، عدالت، برابری و همه اینها در کتابِ کهنهی مصلحتهای
پر نکبت، و قاموس دو گانه اندیشی یک بام دو هوای سیاست مداران، به شرقی و
غربی تقسیم شده است.
*
آن چه را خواندید روایت و به واقع مرگ نامه زنی است که خودکامگی زورگویان و
خلای قانون، روزگارش را سیاه کرده است، سیاه چون گیسوانی که روزگاری شاعران
آن را به زیبایی خراج گذار سلطنت شب توصیف کرده بودند.
این روایت منحصر به ماه رخ نیست، روایت زنان بی شماری است در قلب آسیا،
سرزمین خاک و خاکستر.
حال که دارم دردنامه ی این زن را با شما شریک می کنم می دانید به چی می
اندیشم؟
به اینکه تاریخ زشت دنیای نا برابرما، چگونه می تواند باراین همه روسیاهی
را به دوش کشد؟!
واقعا چگونه به دوش خواهد کشید؟!
|